بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هشتم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هشتم
1155 خواننده / 14 دقیقه مطالعه / 8 ماه پیش
like1K
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هشتم

دلم داغ شد و حس خوبی بهم دست داد. انگار ژامبون آمده بود و روی شکمم خوابیده بود. انگار ساعت روی پنج صبحی جمعه گیر کرده بود و میشد تا میلیون‌ها ثانیه خوابید. شکل روز اول عید حال خوشی به من دست داد و من هم به او دست دادم و در یک همدستی خوابالود و گیج ماندم. اینقدر خسته بودم که دلم نمی‌خواست ژامبون را پس بزنم و گربه‌ی خپلم را از روی شکمم پرت کنم. من اصلا به این خواب نیاز دارم. با چشمان بسته بیدار بودم و یک خلسه‌ی عمیق، انگار برایم فراخوان فرستاده بود. انگار که خرمالوها روی درختی کهنه، نارنجی شده بودند و آسمان کهنسال قصد یک گریه‌ی طولانی را داشت و من زیر پتویی نرم کز کرده بودم. طوفان پشت پلک‌های بسته‌ام ظاهر شد. خواب می‌دیدم که با هم در یک بستنی فروشی قدیمی نشسته‌ایم. از آن مدل‌ها که میزهایشان نوچ است و پارچ استیل و لیوان بلور روی میز گذاشته‌اند و دستمال کاغذی ندارند و بعدش باید دست‌ها را شست تا چسبناکی خوشمزه‌ی بستنی را زدود. انگار پنجاه سال پسرفت کرده بودیم. با طوفان پیشرفت غیر ممکن بود حتی در خواب و این برایم غریب نبود. گفتم: " اَه تو هم هی بمیر هی زنده شو لعنتی." خندید. به نقطه‌ی جوش رسیدم. نمی‌دانستم حرص آدم‌ها در خواب هم در می‌آید. گفت: "انقدر میام و میرم که ببرمت." دلم می‌خواست بزنمش. اما با خودم فکر کردم لجش را در بیاورم بهتر است. فقط نمی‌دانستم می‌شود در خواب لج کسی را درآورد یا نه؟ گفتم: "من با توی کوتوله واویلا کجا بیام آخه؟ با اون داداش بیمارت." کسی آمد و دو تا فالوده برایمان روی میز گذاشت. کسی که دستش شکسته بود و سرش باندپیچی بود. با دست سالمش سینی فالوده را گذاشت و رفت. از زیر باند سرش خون سرخی چشمم را زد و رویم را برگرداندم که صورتش را نبینم ولی عطر گلاب فالوده‌ی شیرازی زد زیر دماغم و دل آشوبم را آرام کرد و مرا سخت به سمت یک نوستالژی از یاد رفته هدایت کرد. طوفان گفت: "من روح پررویی هستم. نه؟" فالوده نرم بود اما تگری. کاسه‌ی بزرگ و آبی رنگ گِلی و قاشق غذاخوری. دلم می‌خواست سر بکشم. دورم را نگاه کردم که ببینم مسخره‌ی کسی نشوم. هیچکس نبود. فقط من و طوفان و آن آدم دست شکسته بودیم. راستش هیچ میز دیگری هم در کار نبود. نگاهش کردم. صورت نداشت اما نترسیدم. دیدن آدمی بدون صورت، آن هم در خواب، آن هم در دهه پنجاه شمسی بیشتر از آنکه ترسناک باشد سوال برانگیز است اما چیزی نپرسیدم چون احساس غربت نمی‌کردم. موهای سرش را زیر بانداژ سفید رنگ، تراشیده بودند و جای صورت فقط پوستی براق داشت. مثل سر مردی طاس. نه چشمی، نه دماغی، نه لب و دهانی. پرسیدم: "طوفان اون کیه؟" جواب داد: "روح من اذیتت می‌کنه؟" گفتم: "نه." خندید و گفت: "ولی پدر خودمو درآورده." همفری بوگارت شده بود. سناریست شده بود. برای من با دیالوگ‌ها بازی می‌کرد. می‌توانستم به طوفان روی خوش نشان دهم اما در خواب هم خودم را برایش گرفتم. این رویا نیست و بی‌شک من گرفتار کابوس شده‌ام. فالوده را با کاسه سر کشیدم. سرمای رقیقی در بدنم جاری شد و تمام رگ‌هایم را پیمود و از مویرگ‌هایم گذشت و صاف وارد قلبم شد و خونم با رشته‌های خنک و لیموی تازه مخلوط شد و به کل بدنم پمپاژ شد. دلم خنک شد از اینکه به طوفان محل سگ هم نمی‌گذاشتم و اما با این حجم از بی‌اعتنایی من، حتی ککش هم نگزید. لااقل وقتی زنده بود برای عذرخواهی، یک موس موسِ خفیفی می‌کرد و بخاطر صاف کردن دلم، شیرینکاری‌های ساده لوحانه‌ای از خودش نشان می‌داد تا من لبخند رضایتی بزنم اما حالا فهمیده‌ام که این آدم زنده و مرده‌اش پرروست. گفتم: "طوفان گند زدی توی زندگیم. خبرش رسیده بهت؟" می‌خواهم به اعتراف راضی‌اش کنم اما نمی‌دانم بعد از شنیدن تمام ماجراهایش باید چه کار کنم؟ اخبار جدید به چه کارم می‌آید؟ می‌خواهم بگوید غلط کردم، بگوید پشیمان است. نمی‌دانم در عذرخواهی‌اش چه چیزی هست که می‌توانم مجازاتش را تقلیل دهم. کاسه‌ی فالوده‌اش را سُر می‌دهد روی میز سمت من. جواب می‌دهد: "آره. شنیدم که بیوه شدی ولی چرا مثل بقیه خانوما لباس سوگواری تنت نیست؟" حس کردم خوابم گرفته. مگر می‌شود آدم در خواب هم خوابش بگیرد؟ به گارسونِ بی‌صورت اشاره کردم و پرسیدم: "این چی ریخته بود توی فالوده؟" روحیه‌ی مبارزم داشت فروکش می‌کرد. داشتم می‌باختم. انگار نادر شاه باشم که سوار بر اسبم به تاخت با یک لشگر سرباز و نگهبان کوبیده‌ام و به قصد کشور گشایی به لب مرز رسیده باشم اما حالا خوابم گرفته بود و باید برایم لحاف و تشک پهن می‌کردند و چادر می‌زدند تا بخوابم اما قبل از خواب تمام سربازهایم را به فحش کشیدم و حالا نگرانم در خواب، دخلم را بیاورند. چشم‌هایم داشت بسته میشد که طوفان صورتم را در دست‌هایش گرفت و گفت: "بیا بریم. اینجا نمون اینجوری. می‌خوای تنهایی چیکار کنی؟ منم تا حالا به خاطر تو موندم. تو نیای مجبورم تنها برم." با صدایی کش اومده و فک شل پرسیدم: "میری فرانسه؟" گفت: "گور پدر فرانسه." با تمام قدرتم صورتم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم: "نمیام." و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم تا بخوابم. طوفان نبود. غیب شد. انگار از ازل نبوده و هیچ وقت متولد نشده بود. من و گارسون تنها شدیم. تازه یادم افتاد با آدمی تنها شدم که صورت ندارد و ترسیدم. جیغ کشیدم. جیغم صدا نداشت. نمی‌توانستم تکان بخورم. داشت سمتم می‌آمد. جیغ بی‌صدا می‌کشیدم. هرچه نزدیک‌تر میشد برایم آشناتر میشد. من این آدم را کجا دیده‌ام؟ لباسهایش چه آشناست. لباس‌های زنانه با یک جفت کفش مردانه کهنه که پشتش را خوابانده بود و لخ لخ می‌کرد. بی‌صدا جیغ می‌کشم. با دست راست نشکسته‌اش به من سیلی زد. دردم نگرفت. دوباره محکمتر زد و از روی صندلی پرت شدم و چشمم سیاهی رفت.

چشمم را باز کردم. پرستاری بلند بلند می‌گفت: "سلام. خوبی؟ اسمت چیه؟" جواب دادم: "سلام. طوفان رفته؟" پرستار جواب داد: "طوفان نشده. اینجا تهرانه. طوفانش کجا بود؟ مگه تگزاس زندگی می‌کنیم؟" و تختم را هل دادند یک گوشه و من باز خوابیدم و این بار با صدای نیلی بیدار شدم که می‌پرسید: "آبجی جونم خوبی؟" چشمم را باز کردم و پرسیدم: "طوفان رفته؟" نیلی زد زیر گریه و آتش جواب داد: "عزیزم می‌خواستی از خیابون رد شی تصادف کردی. چیزی نشده که فقط دستت شکسته و چند ساعت بیهوش بودی." فالوده فروش خودم بودم. فوری دستِ راستم را با سِرُم بالا بردم و به سَرم کشیدم. موهایم را تراشیده بودند و دور سرم را باند پیچیده بودند. گفتم: "طوفان گفت بیا بریم باهاش نرفتم ولی رفت این بار. واقعا از روی زمین رفت. حس آزادی دارم." آتش با یک قاشق کوچک آب میوه‌ای شیرین توی دهانم ریخت و تلخیِ زبانم راشست. پرسیدم: "حالا اونی که بهم زده پولداره؟ ماشینش چیه؟ جوونه؟ پیره؟" نیلی توی یک دستمال کاغذی مچاله فین کرد و گفت: "باورم نمیشه حرف میزنی." و به گریه‌اش ادامه داد. از آتش پرسیدم: "ضارب کو؟" آتش خندید و گفت: "مگه با قمه زدنت که میگی ضارب؟ باید بگی راکب." و باز آب میوه ریخت توی دهانم. قورت دادم و گفتم: "حالا ماشینش چی بود؟ زیر کی رفتم؟ زیر چی رفتم؟" آتش گفت: "شاید باورت نشه ولی یه موتور گازی بهت زده. یه پیرمرده. موتورش واسه پنجاه ساله پیشه. بیمه نداره. لاحاف دوزه. سرعتی‌ام نداشته. تو نازک نارنجی بودی." گفتم: "واسه موتور گازی اینجوری کچلم کردن؟" آتش جواب داد: "سرت سی تا بخیه خورده بچه جون." لجم گرفت. نشد که مثل فیلم‌های هندی بیوفتم گردن یک پسر پولدار قرتی که ماشینش هشت برابر دیه‌ی نصفه و نیمه‌ی من قیمت دارد. پیرمردی با یک ظرف فالوده شیرازی وارد اتاق شد. نیلی از روی تخت بلند شد و سلام کرد و گفت: "حاج آقا چرا زحمت کشیدین. اتفاقا خواهرم عاشق فالوده‌ست." و من کفشهایش را نگاه کردم که مثل دمپایی جلو بسته‌ای روی زمین می‌کشید و چشم‌هایش که از من خجالت می‌کشیدند. با بغضی که ترکید گفتم: "فالوده‌اش آب لیموی تازه داره؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.