بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هفتم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هفتم
14 دقیقه مطالعه / 1 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و هفتم

باید برای خودم دنبال یک پاتوق حسابی بگردم. جایی مثل کافه که اینقدر بروم و بیایم و مرتب قهوه‌ی ترک و تلخ سفارش بدهم که کافه‌چی تا مرا ببیند گل از گلش بشکفد و برق آشناییت در چشمش بدرخشد و تمام کافه تماشایم کنند و بپرسد: "همون همیشگی دیگه؟"یا مثلا با یک مغازه‌دار لوازم التحریر آشنا بشوم و هر روز به بهانه‌ی خودکار یا نوک برای اتود پیشش بروم تا یک روز بالاخره باب دوستی باز شود و مرا به دنیای کاسب‌ها راه دهد و اینقدر برو بیایم پیشش زیاد شود که دکانش را به من بسپارد و برود بازار دنبال جور کردن جنس. شاید هم با یک آرایشگر رفیق شوم. آرایشگاه‌های زنانه از مرموزترین مکان‌های دنیاست. هیچ چیز در آرایشگاه زنانه قطعیت ندارد. همه چیز به نظر دیگران بستگی دارد. یکی می‌آید ابروهایت را نازک می‌کند اما نمی‌توانی ثابت کنی چون سی نفر راه می‌روند و می‌گویند: "وااااای چه ابروهای شیکی درست کردین خانوم. پهن و زاویه‌دار." و تو هر چه با درماندگی اِز و جِز بزنی که این ابروها سه ردیف از مطلوبت نازک‌تر است، نه می‌توانی حرفت را پیش ببری و نه زورت می‌رسد ساعت را برگردانی و گیر یک مشت زن میفتی که همه منتظرند پایت را از آرایشگاه بیرون بگذاری تا کله پاچه‌ات را بار بگذارند و یک دل سیر پشت سرت وراجی کنند. اصلا دلم می‌خواهد رفیقی داشته باشم که یک سلمانی زنانه احداث کرده و مرا در اکیپ خاله زنکیشان راه دهد.

راستش من بیشتر دلم رفقای بی‌غم می‌خواهد. دلم الواتی می‌خواهد. عیاشی. خوشگذرانی‌های بی‌فکر و تامل. دلم کمی بی‌عقلی می‌خواهد. دلم می‌خواهد گذشته‌ام را در یک صندوق چوبی کهنه که قفل آهنی دارد بگذارم. صندوقی با چوب درخت گردویی صد ساله و چالش کنم درست همانجایی که درخت گردو را بریدند. اما می‌ترسم صندوقم سبز شود. بزرگ شود و تنومند‌تر از سابق باشد و میوه‌اش به جای گردو، طوفان باشد. روی هر شاخه هزار طوفانِ کوچک آویزان شود. طوفان‌های بند انگشتی. و من هر چه بچینم جایش چند تا  سبز شود و تبدیل شود به یک درخت پر برکت. سایه‌ی طوفان بزرگ شود و رهگذران زیادی زیرش فرش پهن کنند و بساط جوجه راه بیاندازند و قلیان بکشند و وسطی بازی کنند. روی تنه‌اش یادگاری بنویسند و این درخت غول پیکر دم نزند از بی‌مهری‌ها و هیچکس نداند این درخت روی قبرستان عشق من روییده و گذشته ایست که پایش را به آینده باز کرده.

طوفان رهایم کرده، طوفانِ مرگ‌پیشه حالا دیگر وجود خارجی ندارد اما نمی‌تواند روحش را هم با خودش ببرد. انگار روحش روی کاناپه‌ی جلوی تلویزیون بی‌بی‌سی تماشا می‌کند یا شب‌ها که مسواک می‌زنم درست پشت سرم توی دستشویی ایستاده و وقتی آب قرقره می‌کنم نفسش به گردنم می‌خورد. نمی‌دانم چرا روحش نمی‌رود فرانسه. باید بروم پیش جن‌گیری، رمالی، کسی. کسی که بتواند یک روح فقیر و سمج را از خانه‌ی ما بیرون کند. طوفان آمد و بی‌اعتراف به گذشته‌ی نه چندان دلچسبش مرا عقد کرد و یک هفته‌ی بعدش مُرد. قبول دارم که نمی‌دانست قرار است بمیرد. اما می‌دانست به برادرش بدهی دارد و می‌دانست من باید بروم فرانسه و با همراهی خودش خرحمالی کنیم که کلی بدهی صاف کنیم. دادخواهی از گذشته اصلا روال زندگی من نیست. من دختری بودم که تا یک ماه قبل دنبال چیزی در پس کوچه‌های مغزم نمی‌گشتم اما حالا مثل کولی‌ها و خانه‌به‌دوش‌ها سطل‌های زباله‌ی خاطراتم را می‌جورم بلکه بتوانم کلمه‌ای از لای حرف‌های طوفان بیرون بکشم و ببینم آیا هشدار یک حادثه را داده بود یا نه. نه هرگز. طوفان پُر آمد. حس کردم آدم فضایی است. گول خوردم. فرانسه گولم زد. پاریس اغواگری کرد برای من و ایفل صدایم زد. مامان هم انگار متوجه حضور روحِ سرحال و بی‌غم طوفان در خانه است و دست بردار نیست. می‌خواهم موهایم را رنگ کنم که لبش را گاز می‌گیرد و می‌گوید: "بزار چهلش تموم شه اون خدا بیامرز." می‌خواهم مانتوی زرد بپوشم که شرمنده تابستان و خورشیدش نباشم و باز مامان صورتش را چنگ می‌زند و می‌گوید: "بادمجون چال کردیم؟" می‌خواهم با دوستانم شبگردی بروم بلکه بتوانم از ماتم خانه‌ای فرار کنم که جلوی عکس پسر مردم شمع روشن کرده‌اند و من حس می‌کنم با صاحب عکس هیچ نسبتی ندارم، اما بابا می‌پرسد: "خبریه شال و کلاه کردی؟" و این یعنی تو با گذشته‌ات در این خانه خیلی فرق داری. در دوران باستانی قبل از طوفان، آزادی‌هایم بیشتر بود. با دوستانم بستنی قیفی می‌خوردیم. پاساژگردی می‌کردیم. از پسرها شماره می‌گرفتیم و یک شام را مهمانشان بودیم و بعد بلاکشان می‌کردیم. یک مشت خوش‌گذرانی چُس مدرن دلچسب داشتیم که حالا تبدیل شدند به یک سری خاطرات خنده‌دار اما تلخ. اَه چه کسی باید چرخ دنده‌های این کره‌ی زمین را روغن‌کاری کند، که به دور خودش و خورشید می‌گردد اما گاهی دلش می‌خواهد برای یک آدمی بازی در بیاورد و ریپ بزند. مسئول دلشکستگی من کیست؟ مسئول ممنوعیت‌های بعد این افسردگی عظیم کیست؟ خطوط قرمز دلخوشی را چه کسی می‌کشد؟ چرا پدر و مادرهای روشنفکری در همین جغرافیای نیمه کویری ما زندگی می‌کنند که اجازه می‌دهند دخترانشان پس از بیوه شدن از مرزهای جدی و تازه  رد شوند. اجازه می‌دهند دخترانشان چیزی را جایگزین مهره‌ی سوخته‌ی زندگیشان بکند. کمک می‌کنند افسردگی‌ها جایشان را یواش یواش با خنده‌های ریز و درشت عوض کنند. اما پدر و مادر من نمونه کامل یک مرده‌پرست زمان انسان‌های اولیه هستند. گمان می‌کنند هر آدمی که می‌میرد ستاره می‌شود و شب‌ها در آسمان چشمک می‌زنند و کردارِ روزمره ما را بررسی می‌کند. تف به هر چی ستاره‌ی چشمک زن که دورند اما فضولند. من اما گمان می‌کنم طوفان تبدیل به آب روان شد و از یک جوی باریک به رودی لاغر ریخت. رودی که گاهی قزل‌آلایی هم داشت. رفت و رسید به رودی عریض که هم قزل‌آلای فراوان داشت و هم آبشار. مسافت‌ها را پیمود و به دریایی پیوست که انتهایش اقیانوسِ آرامی انتظارش را می‌کشید. طوفان از من دور شد و باید هزاران مایل پای پیاده بروم و اگر ویزای تمام کشورها را هم داشته باشم شاید خوشبینانه بعد از دو سال به ساحلش برسم تازه اگر ساحلش طوفانی نباشد.

 

امشب چهلم طوفان است. بعد از شکایت برادرش هیچکس برای طوفان گریه نمی‌کند. مامان حلوا پخته و مامان خورشید هم عدس پلو درست کرد. توی ظرف‌های یک بار مصرف ریختند و به تمام در و همسایه‌ها خِیر کردند تا یک خدابیامرز را برایش بخرند. همگی داشتیم شام می‌خوردیم. آتش سکوت را شکست و گفت: "فاتحه مع الصلوات." پیس‌پیس‌ها دوباره شروع شد. باید توانایی تاثیر بر محیط را در خودم افزایش دهم. سخنرانی از پیش آماده‌ام را شروع می‌کنم اما قبلش حلقه‌ام را از دستم در می‌آورم و گوشه‌ی سینی حلوا می‌گذارم و می‌گویم: "نمی‌دونم چی باید بگم. فقط امیدوارم اون دنیا بتونه جوابِ منو بده وگرنه خودم جلوی خدا به صُلابه می‌کشمش. من دیگه تعهدی نه به این حلقه دارم و نه به روحِ سرگردونش. من می‌خوام خودم باشم. اگه کمکی نمی‌کنین اقلا مانع نباشین. تقدیرم این بوده. من باهاش کنار اومدم شما لطفا بی‌خیالِ تشخیص درست و غلط من باشین. من با دوستم قرار دارم برم خونه‌شون موهامو رنگ کنم و ابروهامو بردارم. توی عصرِ جاهلیت زندگی نمی‌کنیم. من زانوی غم بغل بگیرم اون از زیر خاک بیرون نمیاد. نمی‌خوام تشویقم کنین. نمی‌خوام هُلم بدین به دنیای واقعی، فقط بزارین خودم باشم بی‌سانسور." از پشت میز بلند شدم و همه را با سکوتشان تنها گذاشتم. بگذار وجدانشان به جانشان بیوفتد و بفهمند چه قدر عرصه را برایم تنگ و کیپ کرده بودند. به سه شماره لباس می‌پوشم و به نیلی می‌گویم: "ماشینتو می‌برم تا ساعت یازده برمی‌گردم. اگرم دیر شد شب می‌خوابم خونه مرجان ولی صبح زود میام دنبالت. گوشیمم خاموشه خونه می‌ذارمش. خداحافظ" کفشم را پوشیدم و در را بستم. توی آسانسور به چهره‌ی پیروزم توی آینه چشم دوختم. حس می‌کنم هنوز سرِ میز ساکت نشسته‌اند و به حلقه‌ام چشم دوخته‌اند. توی چشم خودم نگاه می‌کنم و می‌خندم و به آدم توی آینه می‌گویم: "دمت گرم." که یهو برق می‌رود. کار روح طوفان است. جیغ می‌کشم. توی آسانسور کنارم ایستاده. گوشی ندارم. جیغ می‌کشم. صدای آتش از طبقات بالا می‌آید و می‌گوید: "نترس برق رفته. الان زنگ میزنم آتش نشانی." عصبی جیغ می‌کشم: "توی روحِ اون پسر عمه‌ات آتییییییش." آتش غش‌غش می‌خندد و جواب می‌دهد: "فاتحه مع الصلوات."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.