بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و ششم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و ششم
15 دقیقه مطالعه / 5 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و ششم

شبیه آدم‌های کال بود که هرگز نتواستند به ساده‌ترین آرزوهایشان برسند. تنها چیزی که یاد نگرفته بود جسورانه زندگی کردن بود. اگر نمی‌توانست درِ شیشه خیار شور را باز کند حتما یک مرد را صدا می‌زد. اگر از موبایلش سر در نمی‌آورد فورا خودش را به اولین تعمیرات موبایل می‌رساند یا برای دانلود کردن یک نرم افزار ساده و نصب کردنش دقیقا مثل مادربزرگ‌ها که از نوه‌هایشان کمک می‌خواهند، همه را به دردسر می‌اندازد. از وابسته بودن لذت می‌برد. می‌توانست ازدواج کند و تمام روزش را به گردگیری و شستن سرویس ایرانی و فرنگی بگذراند و از ساعت سه بعد از ظهر به بعد هم لُپش را خنج بکشد و بگوید: "خاک برسرم، شب شد شام نپختم." و مردیکه‌ی شوهرش شب با جوراب بوگندویش بیاید و قبل از پرسیدن حال ندا، بخواهد بداند چه چیزی منتظر شکم گرسنه‌اش است. ندا خودخواسته توسری‌خور است. مادر هم که بشود باید تا چهار سال دنبال بچه‌ی بدترکیب‌تر از خودش بدود تا غذا دهانش بگذارد و بعد باید خودش را بکشد تا بچه الفبا را یاد بگیرد و سومین گرفتاری عجیبش جدول ضرب است و بعد از شانزده هفده سال همان بچه دیگر دوست ندارد ریخت ندا را ببیند و برایش مهم نیست چند صد نیمه شب مادرش از خواب بیدار شده و پتوی کنار رفته‌اش را رویش کشیده و چطور ندا با دست خالی آنفولانزا و سینه پهلو را از دور کرده است. ندا همیشه یک حسِ هولناک ناتمام را با خود حمل می‌کند و این ترس از تنها شدن است. می‌ترسد بچه‌اش بزرگ شود و بخواهد مستقل شود و یا مهاجرت کند. ندا با خودش فکر می‌کند زندگی‌اش رو به انقراض است چون شوهرش دیگر بازنشسته شده و غرغرش گوش فلک را کر می‌کند و دستانش برای باز کردن در شیشه‌های شور و ترشی کارایی کافی را ندارد و مثل قبل نمی‌تواند مبل‌ها را جابه‌جا کند تا زیرشان را جارو بزنند و ندا که از بچگی بزرگترین فوبیای زندگی‌اش عنکبوت است، حس می‌کند اگر دور و برش خالی باشد و کسی نباشد که برایش عنکبوت‌ها را بکشد، روزی از ترس چشم در چشم شدن با یک عنکبوت دست و پا دراز که پیر است و با میل بافتنی در حال بافتن شالگردن است، خواهد مرد.

ندا خضرایی تایپیست لاغر و عینکی ما حتی نمی‌تواند با جارویی که دسته بلندی دارد، تارهای یک عنکبوت را از هم بشکافد اما می‌تواند سوسک را با دست بگیرد و از دست و پا زدن سوسک میان مشت نیمه بازش حسی مطبوع سراغش بیاید. مثل دوزیستان همیشه دستانی سرد و مرطوب دارد و وقتی مارمولکی را در دستش می‌گیرد حیوان بیچاره غریبی نمی‌کند.

وقتی جیغ کشید حس کردم چیزی از پرده‌ی گوشم مستقیم در حلقم ریخته شد. گوش خارجی و میانی‌ام انگار یکی شدند و مغزم جوری قفل شد که مطمئننا خود پروفسور سمیعی هم کلیدش را نداشت. جیغ کشید و دوید. مثل یک دونده‌ی لنگ دراز آفریقایی که از بچگی‌اش پابرهنه دویده و می‌داند برای اول شدن نیازی به کفش‌های مارک‌دار و تمرین با مربی خارجی ندارد، ندا هم دور اتاق می‌چرخید و از روی موانع کاغذی سرراهش میپرد. درست مثل یک اسب مسابقه که باید از روی مانع بپرد و می‌داند رویش شرطبندی کرده‌اند و باید صاحبش را روسفید کند. جوری مصمم در یک مسیر دایره‌وار می‌دوید که انگار مولوی بود و برای شمس تبریزش سماع می‌کرد. کنترل رفتار و کردارش را از دست داد و رقصی چنین میانه‌ی میدان را ازش توقع نداشتم. آمادگی جسمانی‌اش قابل تحسین بود. بیشتر از ده بار دور اتاق دوید تا نیلی گرفتش. لب‌هایش سفید بود و عرق سردی داشت. تا ایستاد گفت: "رتیل" و غش کرد. غش کرد روی بازوهای لاغر نیلی و با هم زمین خوردند. کاظم لای کوهی از کاغذ دنبال رتیل می‌گشت و من آب قند هم می‌زدم و چون یک چیزهایی درباره طلا و دور شدن ترس از بدن شنیده بودم گردبندم را باز کردم و پلاک قلب کوچیکی را که آویزانش بود در لیوان انداختم و هم زدم و زنجیش را در جیبم گذاشتم.

من و نیلی ندا را بلند کردیم و رییس و کاظم و حبیب بسیج شدند تا رتیل را پیدا کنند. زیر دستگاه‌ها را گشتند و کوه کاغذها را وارسی کردند. پرسیدم: "ندا جون قربونت برم کجا رتیل دیدی؟ از این پشمالوا بود یا شکل عنکبوت بود؟" ندا روی کاناپه دراز کشیده بود و لنگ‌های درازش از امتداد مبل بیرون زده بود و با مقنعه کج شده گفت: "نمی‌دونم روی میز بود." و با انگشت بی‌رنگش به میز اشاره کرد و من دیدم که سر لاکش پریده و این دختر بالذات شلخته است.

کاظم و حبیب رفتند به تفتیش میز. نیلی التماس می‌کرد: "ندا قربونت برم پاشو یه کم آب قند بخور. نخوری باید زنگ بزنم آمبولانس." من هم شروع کردم به ماساژ دادن ساق پایش و وسوسه‌ی همدلی به جانم افتاد که ترسش را درک کنم اما همذات‌پنداری‌ام را خودم هم باور نداشتم. چیزی شبیه ایثار ریاکارانه و عامه‌پسند بود. از یاداوری صحنه دویدنش در دلم می‌خندیدم. ندا با صدای دو رگه‌ی بعد از جیغش گفت: "نه نیلی جون بخورم بالا میارم." حجت را تمام کردم و گفتم: "اتفاقا باید تا ته‌اش رو بخوری." و به زحمت شانه‌هایش را از روی مبل کندم و نیلی لیوان را به دهانش نزدیک کرد که رییس عصبانی داد کشید: "رتیل اینه؟" و کیف مرا بالا برد. شانه‌های ندا را رها کردم و دوباره قعر کاناپه چرم غرق شد. یک عنکبوت عروسکی طوسی رنگ را به زیپ کیفم آویزان کرده بودم و فراموشش کرده بودم.

ندا گفت: "رییس عروسکه؟ واقعی نیس؟" رییس کیفم را پرت کرد توی بغلم. نمونه‌ی کامل رفتار مرد سالاری. کاظم و حبیب دنبال فرصت مناسب برای کتک زدنم بودند. حس کردم چه قدر گاهی بی‌دفاعم و جامعه‌ی مردانه چه ظالم است. نیلی گفت: "این همه رسوایی و جیغ و داد، یادت نبود به کیفت چی آویزون کردی؟" واقعا یادم نبود. جواب ندادم چون همه فکر می‌کنند من از گرفتن حال ندا کیف می‌کنم. ندا حالا نشسته بود. بغلش کردم. گفتم: "باور کن عمدی نبود." خودش را فس کرد و گفت: "واقعا رفتارات شرم‌آوره و انگار بی‌عقلیت پیشرفت کرده." لیوان آب قند را از نیلی گرفتم و گفتم: "ندا جون بخور" و جوری بهش زورکی خوراندم که آب از گوشه‌های لبش راه گردنش را گرفت تا اینکه با دستش دستم را پس زد و پرسید: "نکن دیوونه. چی بود قورت دادم؟" یاد پلاک قلب کوچکم افتادم و گفتم: "احمق گردنبند منو خوردی." ندا گفت: "به خوردم دادیش." گفتم: "دختره‌ی به درد نخور ترسو حالا من چی کار کنم؟ پلاکم سه گرم بود. می‌دونی طلا گرمی چنده؟" رییس گفت: "نگران نباش تا چند ساعت دیگه شیش گرم بهت پسش میده." و ندا جلب شد و زبان باز کرد و زیر گوشم گفت:"بیشترم لازم داشتی بگو."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.