بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و پنجم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و پنجم
14 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و پنجم

همه‌ی احساساتم را یک‌جا خرج نمی‌کنم. دوست ندارم لو بروم و همه تصور کنند که شکل آخرین بازمانده‌ی یک خانواده‌ی سلطنتی نشسته بودم تا شاه بمیرد و مراسم تاجگذاری‌ام با شکوه تمام برگزار شود. وقتی خبر دادند ارثیه‌ی طوفان پنجاه هزار یورو است دچار چند حس مختلف شدم که هر آدمی ممکن است در طول زندگی‌اش بخت رویارویی با یکی از آنها را هم نداشته باشد. من یک بیوه‌ی نیمه ثروتمند شدم. مقداری طلا و سکه و پول نقد در شب عقدم هدیه گرفتم و حالا قبل از اینکه سیاهم را تنم در بیاورم صاحب پنجاه هزار یورو هم شدم. ساعت‌ها و روزها بود که از زندگی بی‌خبر بودم اما راست می‌گویند که بی‌خبری خوش خبریست. برای یک هفته‌ی آزگار شوهرداری واقعا دستمزد خوبی است  و هر زنی شاید نتواند در مدت هفت روز زندگی‌اش را اینگونه تغییر دهد اما یک حال دیگر هم دارم که حال خوشم را می‌گیرد. حال و هوای آخرین یتیمی را دارم که در پروشگاه مانده و منتظر است یکی حضانتش را قبول کند و دارم مغلوب یک حس استعمار کننده می‌شوم و انگار قلبم خلوت شده باشد از تنهایی می‌ترسم. حالا که خوب دقت می‌کنم می‌بینم راست می‌گویند که خدا همه را جفت آفریده. نیلی و آتش، مامان و بابا، حتی مامان خورشید و مامان قمر هم جفت هم هستند. بی‌کس داستان من شدم. یک بی‌کس و کار تا حدودی ثروتمند.
دوست طوفان تمام وسایلش را پست کرد و هر چه می‌توانست فروخت و نقد کرد. طی یک تسلیت تلفنی که سر وته‌اش چهل ثانیه بود گفت: "من آروم کردنتون رو بلد نیستم. فقط تنها کاری که از دستم بر می‌اومد انجام دادم. البته تنها کاری بود که برای طوفان هم تونستم انجام بدم. امیدوارم مرهمی باشه به این سوگواری ابدیتون خانوم."
اوضاع برایم شد مثل هزاران سال پیش که خدا هم سرحالتر بود. انگار کشف کرده باشم که مثل یک بانوی جوان بیوه می‌توانم تنها بمانم اما غمگین نباشم. شروع کردم در فکرم برایش چاله کندن. یک آپارتمان کوچک برای خودم میخرم در یک محله‌ی متوسط که با پولم جور باشد و حتما توالت فرنگی داشته باشد و کفش پارکت باشد. یک سگ کوچولو و پشمالو و سفید را که شبیه حوله‌ای کوچک است از یک دامپزشکیِ بزرگ در شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران میخرم. اسمش را سیرابی می‌گذارم و اصرار می‌کنم مامان صدایم بزند و وانمود می‌کنم زبان سگ‌ها را می‌فهمم و واق واق کردنش را برای همه ترجمه می‌کنم. ژامبون را هم می‌برم پیش خودم. سگ و گربه را زیر یک سقف نگه می‌دارم تا به همه ثابت کنم می‌شود که دشمنی‌ها را تبدیل به دوستی کرد و خانه‌ام لبریز از دموکراسی می‌شود. دخترخاله‌هایم را عصر پنجشنبه دعوت می‌کنم تا حسرت خوشبختی تحمیلی‌ام را در چشمشان نبینم ول نمی‌کنم و شاید اجازه دادم گاهی پیشم بخوابند و بعضی وقت‌ها با دوست پسرشان در خانه‌ام دورهمی بگیرند اما به شرطی که ظرف‌ها را بشویند و خانه را هم طی بکشند و عادت نکنند که بخواهند هر شب بیایند و آرامشم را مختل کنند. لباس‌های بلند و روشن می‌پوشم و کلاس یوگا می‌روم و در آپارتمانم عود روشن می‌کنم و موزیک کلاسیک گوش می‌کنم. طلاهایم را می‌فروشم و یک ماشین قسطی شاسی بلند تولید کشور جمهوری خلق چین می‌خرم. احتمالا ماشینم را قرمز رنگ انتخاب کنم تا هر وقت می‌روم سری به مامان بزنم همه‌ی همسایه‌ها متوجه حضورم بشوند و بوی پولم حرصشان دهد. برای هدیه روز عروسی به نیلی یک سرویس سنگین از طرف خودم و یک سرویس سنگین‌تر از طرف مامان و بابا میخرم و ماشین قرمزم را برایشان گل می‌زنم. اما باز هم با نیلی کار می‌کنم. از این زن‌های مفت‌خور نمی‌شوم که منتظرند یک پسری وارد زندگی‌شان شود و خرجشان را بدهد. طراحی را ادامه می‌دهم. اما نمی‌دانم چرا حس می‌کنم کالبدم تکراری شده و شاید برای زدودن خستگی سی و یک ساله‌اش بینی‌ام را عمل کنم و کمی لب‌هایم را تزریق کنم. اصلا برای روحیه‌ام خوب است. این تغییرات شاید کمی از اندوهم بکاهد و ضربه‌ی بدی را که روحم را قُر کرده، صاف کند. البته لبم را خیلی ژل نمی‌زنم و در همین حد که کمی برجسته‌تر باشد کافیست ولی دماغم را حتما سربالا و عروسکی عمل می‌کنم. اما شاید تا ده سال دیگر نتوانم ازدواج کنم. دوست دارم داستان اساطیری‌ام اقلا یک دهه کِش پیدا کند و پایانش هیجان‌انگیز باشد. حیف است بخواهم زود سر و ته‌اش را هم بیاورم و این ویترین زیبایم را دستکاری کنم. مثلا در اوایل چهل سالگی‌ام که کمی دور چشمهایم، موقع لبخند زدن چین می‌افتد با یک مردی آشنا شوم که او هم زنش را در تصادفی، سقوطی یا حتی غرق شدنی از دست داده باشد. یک مرد که سال‌ها به روی هیچ دختری نگاه نکرده یک مرد واقعا تنها که آشپزی‌اش خوب است و تراس خانه‌اش شکل یک گلخانه‌ی کوچک است و هنرش سفالگریست و همه‌ی آدم‌ها را به شکل خاک کوزه‌گری می‌بیند و می‌داند تمام مسیرها به آخرت ختم می‌شود و به واسطه‌ی این خط فکری‌اش هرگز بی‌رحمی و تنگ خلقی نمی‌کند. دنیا برایش از اهمیت مادی خارج شده و دنبال زنی هنرمند بوده که درکش کند. مجسمه‌ی مرا بسازد و در یک نمایشگاه اروپایی غافلگیرم کند و کنار مجسمه‌ی نیم‌رخم که خودش ساخته و من برای اولین بار می‌بینمش، زانو بزند و در یک جعبه‌ی کوچک انگشتر را باز کند و بگوید: "با من ازدواج می‌کنی؟" و همه‌ی خبرنگارها با هم فلاش بزنند و قبل از بله گفتن من، یک مشت خارجی برایمان کف بزنند و تندیسی که از من ساخته میلیون‌ها دلار قیمت‌گذاری شود.
چمدانی که دوست طوفان فرستاد پر بود از قاب عکس و آلبوم و یک مشت وسایل شخصی مثل مسواک و ریش‌تراش و لباس‌هایش. چمدان را باز کردم و دوباره همان‌جور که بود زیپش را بستم. قفل کردم وهل دادمش زیر تختم. خیلی سخت است بخواهم با وسایلی که اولین بار است می‌بینم خاطره‌سازی کنم. حتی طاقت فرساست که بخواهی زیر تختت تحملش کنی و هر شب روی چیزی بخوابی که اشتراکی با آن نداری. اما واقعا دلچسب است از طرف کسی که حتی فرصت کافی برای شناختش نداشتی، مبلغی مناسب عایدت شود. تمام عکس‌های مشترکی که با طوفان دارم را در یک فایل مخفی می‌ریزم و بایگانی می‌کنم. می‌خواهم سال‌ها با خود تنها باشم. شاید بعد از سال‌ها که به خاطرات مشترکمان رجوع کنم و از نبودنش سردم شود اما حالا پولی که به حسابم حواله شده جوری سرحالم کرده که دلم می‌خواهد یک آهنگ بندری از سندی گوش کنم و با لباس سیاهی که تنم کرده‌ام شانه هایم را بلرزانم .
تلفنم زنگ می‌خورد. یک شماره ناشناس. این روزها خیلی‌ها برای تسلیت زنگ می‌زنند. مثل درخت توتی ترسو  که با اولین تلنگر وا می‌دهد و همه هستی‌اش را می‌بازد، من هم تمام یوروهایی که برایشان نقشه کشیده بودم، با یک تلفن، دودستی تقدیم برادر طوفان کردم که طبق قانون سه چهارم اموال طوفان را ارث می‌برد و مهم‌تر اینکه با عقل دور اندیشش یک چک سفید امضا از طوفان داشت. برادری که اسمش متین است و نه در مراسم ازدواجمان شرکت کرد و نه در مراسم خاکسپاری طوفان حاضر شد و من همیشه فکرم مشغول بود که این برادر که تکلیف پسر و دختر بودن اسمش هم مشخص نیست چرا اینقدر بی‌وفاست. برادری حساسیت قفسه‌ی سینه‌ام را برای نگهداری از قلبم کم کرد و با حرف‌هایش باعث شد اسکلتم از هم بپاشد و مخم سوت بکشد و گفت: "طوفان بالای پونصد میلیون بهم بدهکاره و همین که طلاهاتون رو نمی‌گیرم ازم ممنون باشین. من به آتشم زنگ زدم و گفتم. برای شما خوب نیست بخوای هر روز بیای دادگاه آخرشم یه چیزی از جیبت بدهکار شی به منی که تا حالا ندیدی. من وکیلم رو می‌فرستم پیشتون و امیدوارم همکاری کافی رو داشته باشین." گفتم: "برای چی از شما پول گرفته بود؟" و متین با یک متانت کامل کلامی گفت: "هشت سال پیش با یه دختره ایتالیایی ازدواج کرد و یک سال زندگی کردن. کسی هم خبر نداشت. جدا شدن. مجبور شد خونه و زندگی رو بده به دختره. آس و پاس شد اونجا. اومد ازم پول گرفت. رفت و دیگه جواب تلفنمو نداد هیچ وقتِ هیچ وقت. من به آتش هم امروز گفتم. نمی‌دونستم خبر ندارین. پنهانکاری بدی کرده این داداش خدابیامرز من." متین شبیه کسانی است که در قابلمه برنج را برمی‌دارند و گند می‌زنند به سیر تکامل دم کشیدن برنج، دقیقا نگذاشت با رویاهایم بیست و چهار ساعت تنها باشم. گفتم: "دوستش یه چمدونم فرستاده. عکس و لوازم شخصی. نمی‌خواین؟" گفت: "نه. باشه برای خودتون. بالاخره یادگاریه." دوست داشتم بگویم ریخت و پاش نکن اما عوضش پرسیدم: "متین اسم دختر نیست؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.