بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و چهارم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و چهارم
12 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و چهارم

شاید اگر مرا نمی‌دید تقدیر بهتری داشت. طوفان با یک دختر غربی آشنا میشد. کمی لاغر با قدی بلندتر از من. دختری که برای هزینه‌های تحصلیش مجبور به کار در سوپر مارکتی اطراف آپارتمان طوفان بود. یک صندوق‌دار خوش برخورد با موهای رنگ کاهوی پلاسیده که تشخیص سنش را دشوار می‌کرد. دختری که از کک و مک اطراف بینی‌اش ناراضی نبود و فقط برق لبی استفاده می‌کرد صورتی رنگ و با یک مارک مشخص و همیشگی که رایحه‌ی عجیبی از توت فرنگی داشت، یک توت فرنگی که گلخانه‌ای نبود. قرمز و ریز و شیرین. عطری منهدم کننده. دختری که اسمش ایزابلا بوده و همه بِلا صدایش می‌زدند. بِلا هم در کالج نمونه بود و هم در صندوقداری. محبوبیت عجیبی بین دوستانش داشت و هنوز با مادرش زندگی می‌کرد. دختری اصیل با رگه‌هایی علاقه‌مند به فرهنگ شرقی.  بِلایی که سیگار نمی‌کشید و روزی یک ساعت شنا می‌کرد. کتاب خواندن و سفر رفتن را دوست داشت. دختری که به آینده امیدوار بود و جوری استعداد فتح کردن قله‌های بزرگ را داشت که از حالت آرمانی خارج شده بود و قضاوت دیگران در موردش، یک انسان عملگرای با انگیزه بود. طوفان احتمالا می‌خواسته برای شستن دستشویی و حمامش وایتکس یا چیز بدبوی دیگری شبیهش بخرد و بِلا را اولین بار دیده و مات عطر توت فرنگی کمرنگی شده که نمی‌دانسته از کجاست و فقط پرت شده به سمت مرباهای خانگی مادرش در بیست سال پیش و برایش دل انگیزی یک خوشمزگی دوردست زنده شده.کارت اعتباری‌اش را از کیفش در آورده و دختر اسمش را روی کارت دیده و پرسیده:

“?Excuse me sir .Where are you from”

و طوفان یک کلام گفته: "ایران."

و بِلا یک لبخند با دهان باز تحویلش داد و هیجانی که در دلش جوشیده را روی صورت طوفان پاشیده. هیجانی ناشی از پیدا کردن یک دریچه‌ی مشرقی. برای دختری که از ساختمان‌های هندسی بی‌احساس خسته شده، دیدن بناهای تاریخی اصفهان لذت‌بخش است و دوست دارد ساحل محجبه‌ی خزر را تماشا کند یا شاید چیزی از پیچ و قوس چالوس شنیده بوده که اینطور بی‌اختیار لبهایش به خنده‌ای جانانه باز شده و از طوفان پرسید:

“?Do you want a new friend”

 و چیزی طوفان را وادار می‌کرد که هر روز برای خرید به همان سوپر مارکت برگردد. شمیمی از راه بینی وارد تنش میشد و باعث میشد ضربان قلبش تندتر شود. گردش خونش شدت پیدا می‌کرد و گاهی صدایش خفیف می‌لرزید و همه اینها زیر سر عطر توت فرنگی یک برق لب معمولی بود که سازنده‌ای گمنام داشت و حتی از یک برند معروف و سرشناس هم نبوده و وقتی داشته در یک کارخانه کوچک تولید می‌شده، مدیر عامل تقریبا ورشکسته‌اش با خودش فکر کرده عطر میوه‌ها را با برق لب‌هایش ترکیب کند و نمی‌دانسته این کار خودش کیمیاگری محسوب می‌شود.

شاید اگر مرا نمی‌دید تقدیر بهتری داشت. رابطه‌اش با بِلا پیشروی می‌کرد و با هم ازدواج سفید می‌کردند و همخانه می‌شدند. بِلا فارسی حرف زدن را یاد می‌گرفت و این جذابترش می‌کرد. این که یک دختر خارجی با لهجه‌ای با نمک هر روز صبح پتو را از روی آدم کنار بزند و با بهترین حالتی که از دستش برمی‌آید، کلمات را درست ادا کند، بگوید: "طوووفان. صبح شد. بیدار شو. دیره. لنگه‌ی ظهره." و طوفان با چشم بسته می‌خندید و می‌گفت: "لنگه نه، لنگ." و بعد توت فرنگی محبوبش را می‌بوسید.

شاید اگر مرا نمی‌دید تقدیر بهتری داشت و من الان برایش پای گاز آرد هم نمی‌زدم تا حلوایش را درست کنم. مثل سگی که زبان آدمیزاد را بلد است اما نمی‌تواند حرف بزند، من هم تا سوم طوفان حرفی برای گفتن نداشتم. چیزهایی را دیدم که برای یک تازه عروس شاید کمی زیاده‌روی است. کاش در ایران هم آدم مُرده را توی تابوت می‌گذاشتند. کاش همه می‌آمدند و خاطره‌ای شیرین از متوفی تعریف می‌کردند و مثل فیلم‌های خارجی طوفان را در سکوت و آرامش دفن می‌کردند و روی تابوتش گل می‌انداختیم. من پارچه‌ی توری سیاه رنگی روی سرم می‌انداختم و از لابلای تور شش ضلعی، ایستاده بالای گورش، تابوتی با چوب گردو را تماشا می‌کردم. زیباترین پیراهن مشکی‌ام را می‌پوشیدم با کفشی پاشنه بلند. آرایش رقیقی می‌کردم و یک پدر روحانی برای آرامشش دعا می‌خواند و جمعیت پراکنده می‌شدند و من برمی‌گشتم خانه و قهوه دم می‌کردم و در یک فنجان بزرگ سفید رنگ، یک قهوه که نهایت تلخی را در خود جا کرده بود می‌ریختم. قصد خوردنش را می‌کردم و تا لبم تر میشد بغضم می‌ترکید و در خفا درک می‌کردم که بیوه شدن همین است که الان لمسش کردم، یک فنجان قهوه‌ی تنها. یک خانه‌ی ساکت. لامپ‌های خاموش.

 با همان لباس و کفش به تخت‌خوابم پناه می‌بردم و خودم را روی ملافه‌ای سفید پرت می‌کردم. دمر می‌خوابیدم و اشک می‌ریختم و به روتختی چنگ می‌کشیدم و آنقدر همانجور می‌ماندم تا با جهان پس از مرگ کنار بیایم و خودم را با دروغی که به صورت پیش فرض در همه‌ی ادیان است گول بزنم و فکر کنم طوفان در بهشت است. چند روز بعد هم تصمیم می‌گرفتم سرنوشت را بپذیرم و به روال زندگی عادی تن می‌دادم. کاش من بِلا بودم اما نمی‌دیدم که بابا و آتش زیر برانکارد فلزی‌ای را گرفته بودند و طوفان را در کفنی که مثل قنداق پیچیده شده بود، به سمت آخرین خانه‌اش در زمین می‌بردند و پرتابش کردند در اعماق قبری چند طبقه و مورچه‌ها برای شامشان ضیافت برپا کردند.

روز سومش بود و به همه گفتم: "حلوا رو خودم می‌پزم." و چون بعد از سه روز اولین جمله‌ام را از من شنیدند هیچکس مخالفت نکرد. آرد را هم می‌زدم که ته نگیرد. با خودم فکر کردم آخرین بار که حلوا درست کردم کی بوده؟ هیچ چیز یادم نیامد چون اولین بارم بود. موبایلم را روشن کردم. پیغام‌های تسلیت را نخواندم. چه اهمیت داشت چه کسی دلش برایم آتش گرفته؟ توی اینترنت گشتم و به توصیه بهترین سرآشپز عمل کردم و عین دستوراتش آرد را تفت دادم کاری که بلا تا روز آخر عمرش هم نمی‌توانست انجام دهد.

شکر و آب را هم می‌زنم و روی گاز می‌گذرام تا غلیظ شود. باور نمی‌کنم تدارک دیدن حلوا اینقدر برای مراسم ختم سخت است. دل و جراتم را روی هم می‌گذرام و به مامان که گمان می‌کند خسته شده‌ام می‌گویم: "مامان لطفا از آشپزخونه برو. بزار اقلا حلواشو خودم بپزم." مامان گریه می‌کند و اشکش بین چروک‌های دور چشمش محو می‌شود و تنهایم می‌گذارد.

زعفران دم می‌کنم و به شربتم اضافه می‌کنم. چند ساعت دیگر باید در صدر مسجد بنشینم. همه بیایند و مرا چند دقیقه بغل کنند و در یک هوای دم کرده گریه کنند و در دلشان برای طوفان افسوس بخورند که گرفتار یک عروس بد قدم شده. اعصابم به هم می‌ریزد. نباید مرا مثل جغد شوم و نحس ببینند. شربت را روی آرد می‌ریزم. به جهنم هر چه می‌خواهند بگویند. تاریخ مرگ را هیچکس نمی‌تواند حدس بزند. این قانونی از زمان دایناسورهاست. خود را به بی‌خیالی میزنم و بی‌حساب می‌شوم با همه کسانی که به خرافات معتقدند.

حلوای خوشرنگ و بویی شد. مامان می‌گوید: "الان پودر نارگیل میارم تزیین کنیم. حاضر شو باید یه ربع دیگه مسجد باشیم." می‌گویم: "مامان این آخرین کاری بود که از دستم بر میومد. می‌خوام روحش شاد شه. از ازدواج با من پشیمون نباشه. بدونه چه کدبانویی بودم اگه می‌موند. چه می‌دونستم عزراییل سوار همون پرواز شده." نیلی مرا در بغلش مچاله می‌کند و آتش دستش را لای موهایم می‌برد و بابا با سوییچش معطل ایستاده تا سینی حلواها را ببرد توی ماشین. دارم از بودن در جمعشان حس بی‌کسی  را از خودم دور می‌کنم و به شیوه‌ی جدید زندگی کردن بعد از این مراسم فکر می‌کنم که مامان فریاد می‌کشد: "نمک ریختی به جای شیکر؟ خاک بر سرم داشت آبرومون می‌رفت." و من فکر می‌کنم شاید اگر طوفان مرا نمی‌دید تقدیر بهتری داشت و خوب شد مرد و نفهمید این مدل خرابکاری‌ها فقط در ذاتِ منِ خرفت است و بِلا مراسمش را بهتر برگذار می‌کرد.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.