بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و سوم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و سوم
14 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و سوم

این یک هفته به صورت کاملا غریزی با طوفان شروع کردیم به زن و شوهر بازی. درست مثل دختر و پسری که به سن مدرسه هم نرسیده بودند و خاله بازی کردنشان برای همه دلچسب بود. لباس‌های چرکش را می‌شستم و اتو می‌کردم. قبل از شروع روز کاری‌ام بیدار می‌شدم و برایش صبحانه‌ای شاعرانه روی میز می‌چیدم. یک روز تخم مرغ عسلی، یک روز کره و مربا، یک روز هنرم بیشتر گل می‌کرد و پنکک می‌پختم، یک روز برایش سوسیس تخم مرغ درست کردم، چهارشنبه برایش حلیم گرفتم و پنج شنبه ساعت شش صبح که پرواز داشت سر راهمان به فرودگاه، برای اختتامیه کله‌پاچه خوردیم تا وقتی هر دو در فرانسه مستقر شدیم در یک نیمه شب که به طلوع آفتاب چیزی باقی نمانده بود، یاد آخرین صبحانه‌مان در ایران، دهانمان آب بیوفتد.

گیس و گیس کشیمان کمتر شده بود. از فکر این که تا شش ماه ممکن است طوفان را نبیینم نه راضی بودم و نه ناراضی. من کشف کردم مدلی از جنون گاوی را دارم که در آن فرد مبتلا دلش می‌خواهد از کسی که دوستش دارد دوری کند چون ترس به هم خوردن رابطه آزارش می‌دهد. شاید هم اسم بیماری‌ام چیز باکلاس‌تری باشد، مثل اختلال اسکیزویید، اما چون همیشه فکر می‌کنم زیر شاخه‌های جنون گاوی تعدادشان نامحدود است، تمام امراض خصوصی و عمومی‌ام را به همان ربط می‌دهم.

من عاشق مغز و بناگوشم. اما طوفان در کله‌پاچه فقط دندان‌های گوسفند را بیخیال می‌شود. یک کاسه آب مغز را با هم به اشتراک گذاشتیم. نان سنگکشان داغ بود. ترشی رایگان کنارش آوردند و بعد دو تا دیس بزرگ از خوشمزه‌ترین قسمت‌های یک گوسفند که از ضبحش شاید کمتر از چهل و هشت ساعت می‌گذشت. طوفان با دهان پر گفت: "مامانم زنده بود کنسروشو می‌فرستاد." با دهان پر جواب دادم: "مگه کله پاچه کنسروی هم داریم؟" خندید و گفت: "بچه جون الان لنگه خود تو هم کنسروش هست." دهانم را کج کردم و پرسیدم: "لنگه‌ی تو چی؟" سفیدی چشم را در یک لقمه‌ی کوچک جا داد و گفت: "نه از من فقط همین یه نسخه هست که اونم میره و معلوم نیست برای تو دعوت‌نامه بفرسته یا نه. اصلا یهو شاید یه کاری کردم که پشت گوشت رو دیدی منو ببینی." چشم گوسفند در مری‌اش بود به گمانم که جواب دادم: "پس منم برات کنسروم رو می‌فرستم. قشنگ با نون بخور که ته دلت رو بگیره." و به تند تند خوردنمان ادامه دادیم که این صبحانه یخش مفت گران است. دیگر برای فهمیدن جدی یا شوخی بودن حرفش نیاز به تفسیر و استدلال نداشتم و دنبال مفاهیم مجازی در حرف‌هایمان نمی‌گشتیم.

طباخی کهنه و اصیلی بود. معلوم بود اینجا از پدری به پسری رسیده. عکس پدر را بزرگ کرده بودند و بالای سر طباخ که داشت با ملاقه‌ای بزرگ دنبال چیزی یافت نشدنی ته دیگ می‌گشت، چسبانده بودند. یک سماور گوشه‌ای داشت قل و قل می‌جوشید و این یعنی ما چای با لیمو را همینجا به بدن می‌زنیم و هم رفع عطش می‌شود و هم تمام چربی‌ها شسته می‌شود و می‌رود به سمت فاضلاب‌های انسانی. ایده‌ای خوب بود برای تبدیل شدن به خاک کاهو. طوفان گفت: "یه مغز و یه زبون دیگه بخورم طلاق که نمی‌گیری؟ مهرت رو که اجرا نمی‌ذاری؟" گفتم: "زبونت کم درازه؟" سه ساعت دیگر پرواز داشت و من شاید اگر خوشبین بودم تا شش ماه نمی‌دیدمش. کسی غیر از ما آنجا نبود. به سفارشش یک کلمه "داداش" چسباند که کله پز تحت تاثیر قرار بگیرد و برایش مغز یک گوسفند خانواده‌دار را انتخاب کند.

گفتم: "طوفان ما یه کم عجیب ازدواج نکردیم؟ دو ماه مکالمه و چت. دو هفته دیدار حضوری و زرتی عقد؟" شاگرد طباخی در چشم‌هایش خواب رگ کرده بود و قرمز شده بود. حرارت شب زنده‌داری توی صورتش موج میزد و علاقه‌ای به شنیدن حرف من نشان نداد. بشقاب را جلوی طوفان گذاشت و چرخید و رفت. حس کردم نوه‌ی صاحب عکس است. انگار کسی مجبورش کرده باشد میزهای نوچ را پاک کند اما خودش دوست دارد گیتار بزند. یک پارادوکس اجباری را یدک می‌کشید. چرا گارسون‌ها، نانواها و مکانیک‌ها، همه‌شان این قدر لاغرند؟ چرا گیتاریست‌ها همه بی‌پولن؟

طوفان با پشت قاشق مغز را له کرد، لیمو چکاند، فلفل پاشید و نصف مغز را چپاند در یک کف دست سنگک و گوشه‌ی لپش غیبش کرد. گفت: "به قسمت اعتقاد داری؟" اعتقاد داشتم. اما چیزی نگفتم. نخواستم انتخابم را گردن قسمت بیاندازم. شادمهر هم در زندگی من قسمت بوده؟ چرا هر بار مجبورم با یک حال تازه بروم فرودگاه؟ اصلا چقدر فرودگاه جای دلتنگ کننده‌ای‌ست. چه قدر شوم است. فرودگاه‌ها را باید خاکستری رنگ کنند و یک مجسمه‌ی جغد برای ورودی‌اش بسازند و چند خفاش سنگی را از دروازه‌اش آویزان کنند. بگذارند همه بفهمند که طیاره‌ها ترسناکند و آدمهایی که سوارشان می‌شوند بسیار قصه دارند. قصه‌هایشان از سی کیلو بار سنگین‌تر است. چرا خاطرات آدم‌ها را وزن نمی‌کنند؟ هر بار تابلوی فرودگاه را می‌بینم مثل هزارپایی که دست و پایش را گم کرده بینوا می‌شوم. خودم برای خودم ترحم می‌کنم و این از ریخت افتاده‌ترین حالت  زندگی دختریست که دارد به گیاه تبدیل می‌شود.

من و طوفان به فرودگاه رسیدیم. تنگ بغلش کردم. گریه اما نکردم. فقط مدتی منگ سرم روی شانه‌اش چسبید و نه به پیوندمان فکر کردم و نه به ایفل. فقط به این فکر کردم سرنوشت چه بازی‌هایی در آستین دارد و چطور مرا قاره به قاره می‌کند. وقتی بغلش کرده بودم یک دختر بچه چهار ساله تماشایم می‌کرد و با موبایل مادرش بازی می‌کرد. طوفان نفهمید برای دختر بچه زبان درازی کردم. خواستم بداند آدم بزرگ‌ها هم گاهی ادای در آغوش کشیدن در می‌آورند. فقط فشار بغلم را بیشتر می‌کردم که حس کند هنوز نرفته بی‌تابی‌ام شروع شده. راستش اما دلم برای مجردی‌ام هم تنگ شده بود. گاوی در سرم با حالتی مجنون‌گونه می‌گفت: "شیش ماه دیگه میری پیشش یه عمر شوهرداری می‌کنی. الان این بره تو یه کم استراحت کن. چیه هی هر روز سرویس میدی؟" اما طوفان دستش را دور گردنم حلقه کرد. شک کردم به رطوبتی که به انتهای استخوان گونه‌ام خورد. درست نزدیک گوش چپم. شک کردم مرا بوسید و این حس خیسی از لبش بود یا چشمش بارانی شده بود. نفهمیدم و هیچ وقت دیگری هم نمی‌توانم بفهمم و این یعنی جبر. به این می‌گویند قسمت. تقدیر جبر محض است و ما آدم‌ها یک مشت آدم مجبوریم.

خودکشی موفقی کرده بود و واقعا مُرد. وقتی پروازش در پاریس نشست تلفنش روشن نشد. از اطلاعات پرواز پرسیدم. گفتند: "خانوم پروازشون نشسته اما گویا مشکلی داشتن. شما باید تشریف بیارین فرودگاه." این بار تنها نرفتم. با نیلی و آتش بودم. روی صندلی عقب نشستم و با هندزفری داریوش گوش کردم. دچار یک آرامش قبل از طوفان شدم. داریوش می‌خواند و روحم به طور موقت از جسمم خارج شد. درست می‌گفت: "گریه نمی‌کنم نرو. آه نمی‌کشم بشین. حرف نمی‌زنم بمون. بغض نمی‌کنم ببین." الان داریوش را به همه آدم‌های دنیا ترجیح می‌دهم. خوب شد همراهم آمده. خبر بد همیشه زود می‌رسد.

پیاده شدم. خبر مطلوبی منتظرم نبود. کلاغ‌ها داشتند قارقار می‌کردند و این زنگ صدایشان حالم را خراب می‌کرد. چرا سنگ‌های کف فرودگاه طوسی رنگ نیست؟ باید می‌رفتم پیش پلیس فرودگاه. شک ندارم کلاه برداری نکرده و نه ممنوع الخروج بوده و نه ممنوع الورود به خاک فرانسه. خاک ایران با خاک فرانسه چه فرقی دارد؟ سربازهای فرانسوی هم کافور می‌خورند و لب مرز پست می‌دهند؟ لنگ سیگار و یک گوشی موبایلند؟ پرسیدم: "نیلی گیتاریست‌ها هیچ وقت پولدار نمی‌شن؟" سه تایی داشتیم به سمت حراست می‌رفتیم. دستش سرد بود. دستم را محکم فشار داد و آتش جوابم را داد: "بستگی داره." پرسیدم: "به چی؟" آتش گفت: "به قسمتشون."

فقط به من یک لیوان آب دادند و گفتند: "شوهرتون در اثر فشار خون بالا، دچار کمبود اکسیژن شدن و دو ساعت بعد از پرواز متاسفانه تموم کردن و جسدشون رو اگه بخواین تا فردا برمی‌گردونن ایران." خواستم بپرسم چه چیزی را تمام کرده است؟ کاری ناتمام داشت که به من نگفته بود؟ ناکام نماند. خواستم شناسنامه‌ام را نشانش دهم تا باورش شود هجله نیازی ندارد. اما پرسیدم: "شما داریوش گوش کردین تا حالا؟ میشه برای داریوش کنسرو کله‌پاچه بفرستم؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.