بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و دوم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و دوم
15 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و دوم

دوست داشتم کارگرِ معدن بودم. هر روز پنج صبح بیدار می‌شدم و تنِ کوفته‌ام را از تشک جدا می‌کردم و ناشتایی نخورده بیرون می‌زدم. بچه‌هایم را نمی‌بوسیدم تا بیدار نشوند و مراقب بودم تا پای زنم را لگد نکنم. شلوار کارم را روی زیر شلواری‌ام می‌پوشیدم و پیراهن همیشگی‌ام را که زنم هر شب می‌شوید، تن می‌کردم و دکمه‌هایش را از بالا به پایین می‌بستم و به قبض‌هایی که پرداخت نکرده‌ام فکر می‌کردم. ظرف غذایم را از یخچالی که لامپش سوخته است برمی‌داشتم و می‌دانستم گوشتی روی برنج منتظرم نیست که جذابیت خوراکم را افزایش دهد .کفش ایمنی‌ام را می‌پوشیدم و با عجله خودم را به مینی‌بوسی که سرویسم بود می‌رساندم که  هر روز راس ساعت پنج و نیم صبح دنبالم می‌آمد، خانه را به مقصد معدن ترک می‌کردم تا در قعر زمین فراموش کنم که چقدر گرفتارم و هر روز زنده به گوری را تجربه می‌کردم و برای مرگ خودم تمرین می‌کردم، کاش کارگر معدن بودم و تمام مکافاتی که دچارش بودم را با خودم به صدها متر زیر زمین می‌بردم تا چالشان کنم، اما دخترکی تازه عقد کرده نبودم.

طوفان از روزی که عقد کردیم در خانه ما مستقر شد تا پنج شنبه که سررسید بلیتش به مقصد پاریس است، قرار شده در خانه‌ی ما سکونت کند. این پیشنهاد خودم بود. درست دو روز مانده به عقدمان ولی حالا پشیمانم و نمی‌دانم چرا چنین گزینه‌ی خجالت‌آوری را روی میز مذاکراتمان گذاشتم ولی می‌دانم چرا طوفان استقبال کرد. چون نیمی از عقلش کاملا با رسوم ما بیگانه شده، البته اگر پای عقلی وسط باشد و نمی‌دانم چرا از نیم دیگرش که بومی بود و با فرهنگمان همخوانی دارد استفاده نکرد. چرا هیچکس مخالفت نکرد؟ یک بار نیلی تصمیم گرفت در کارم دخالت نکند و من حالا مثل دختری که شب بیرون از خانه مانده و از پدرش می‌ترسد، از تخت بیرون نمی‌آیم و خوف از نگاه بابا دارم. بابا می‌تواند با چشمان سردش سوراخم کند. اسلحه نیازی ندارد. یک نیم نگاهش کافیست تا بفهمم نباید شب را تا صبح به هم‌آغوشی مشروع می‌گذراندم.

خیلی سخت است که عقد کنی و دست شوهرت را بگیری و ببری اتاقی گوش به گوش با اتاق پدر و مادرت. فکر کردم قصر داریم که اتاق خواب هشت متریمان را در آپارتمان هفتاد متری به طوفان تعارف کردم؟ چه کار مشکلی است که فردا صبحش از همان اتاق بیرون بروی و سر میز صبحانه‌ای بنشینی که پدرت دارد چایش را شیرین می‌کند و مادرت هفت قلم مربا و کره و پنیر و حلوارده ردیف کرده تا دامادش سوخت از دست رفته را تامین کند. دیشب تا صبح رقصیده‌ام و از هیجانم یادم نبود کفشی که پوشیدم دخل پاهایم را آورده. الان از اتاق بیرون بروم و پادرد و کمرد دردم را تحویل بابا بدهم؟ برای تاول پشت پایم دنبال چسب بگردم یا صاف بروم حمام؟ دوش گرفتن امروز جرمش سنگین است. نکند مامان کاچی پخته باشد؟ نیمرو با کره‌ی محلی برایم آماده نکرده باشد؟ نکند صدای ما را شنیده باشند؟ مثل کسی که برای اولین بار به لاس‌وگاس رفته شده‌ام. مست و گیج. از دیشب فقط لحظاتی مبهم به یاد دارم. انگار کنترل زندگی‌ام از دستم خارج شده بود. پای سفره عقد بله را گفتم. عسل توی دهان هم چپاندیم. تمام اختلافاتم را با طوفان فراموش کردم. حلقه‌ای دستم کرد و فکر کردم تبدیل به ملکه شده‌ام. تمام شب را با تک تک مهمان‌ها رقصیدم آن هم با جلوه‌های ویژه. هر چه ژست بلد بودم جلوی دوربین‌ها گرفتم که می‌خواستند مرا ثبت و شکار کنند. مهمان‌ها را بدرقه کردم و با همه جوری خوش و بش کردم که انگار کنکور پزشکی قبول شده‌ام.

هدایایم را نقدی و غیر نقدی، پول و طلا شمردم و بعد با طوفان به اتاق خواب رفتم و مثل دختر بچه‌ای هجده ساله در اتاقی محقر با تختی یک نفره، طوفان را دیوانه و بی‌قرار کردم و حالا طوفان در خواب عمیقی پس از یک همدستی خصوصی، به سر می‌برد و من در همان تخت حس می‌کنم در یک سلول انفرادی افقی، مجبور به تحمل نفسی دیگر شده‌ام.

هیچکس به اندازه‌ی من برای رفتن طوفان لحظه شماری نمی‌کند. نمی‌دانم این اولین روز را چطور می‌توانم از این اتاق که برایم شبیه سالن سیرک شده، با یک حال معمولی خارج شوم؟ مگر مسافرکش‌ها صبح‌های جمعه نباید کار کنند؟ نه. بابا همیشه جمعه‌ها خانه بود. چرا من باید شب جمعه عقد می‌کردم؟ یعنی هیچکس در خیابان صبح‌های جمعه منتظر تاکسی نیست؟ کاش چشمم را می‌بستم و باز می‌کردم و شنبه میشد. نه. ای کاش به یک روز قبل بر می‌گشتم. از زناشویی پشیمانم. از ازدواج پشیمانم. حالم از فرانسه به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد زیر برج ایفل عُق بزنم. من چرا به ارتباط نیلی و آتش بی‌توجه بودم؟ چون شب عقدشان چفت هم نشدند. نیلی پس کی اولین بار آغوش آتش را تجربه کرده؟ فردایش مثل من نادم و غم زده شده؟ این اتاق مثل یک صحن غیر علنی مجلس شده. خبرنگاران بیرون پای میز صبحانه نشسته‌اند و منتظر ریاست محترم مجلس هستند که از خواب بیدار شود. چرا من همیشه برای خودم بحران می‌سازم؟من برای خودم خیلی خطرناکم و این را باید دقیقا صبح روز اول زندگی نیمه مشترکم بفهمم؟

کاش اینقدر فرهنگ و کلاسمان بالا بود که برای این چند روز هتل رزرو می‌کردیم یا می‌توانستم مرخصی بگیرم که سفری چند روزه برویم مثلا نمک آبرود. یک ماه عسل مصلحتی. طوفان صدایش کوک نیست اما تمام طول مسیر با موزیک همخوانی فالشی می‌کرد. می‌رفتیم و در راه پفک می‌خوردیم و شکلات. در پیچ‌های چالوس تهوع می‌گرفتم. باقی راه زهرمارم میشد و طوفان سر به سرم می‌گذاشت و دعوا می‌کردیم. نرسیده به نمک آبرود قهر می‌کردیم. ویلا می‌گرفتیم و مجبور می‌شدیم آشتی کنیم چون برای جابجایی وسایل از صندوق ماشین مجبور می‌شدیم با هم حرف بزنیم و چند ساعتی خوش می‌گذراندیم و بعد دوباره به جان هم می‌پریدیم و قهر می‌کردیم، اما فقط می‌رفتیم و من اینجا نبودم.

ساعت را نگاه می‌کنم. نزدیک ده. نه تلویزیون را روشن کرده‌اند نه صدای پایشان می‌آید. مامان اگر کارخانه‌ی صدا خفه کُن برای اسلحه تاسیس می‌کرد می‌توانست آمار جنایت‌ها را هزار برابر بیشتر کند. استاد سکوت است. خیار می‌خورد بی‌صدا. نان سنگک خشک دهنش می‌گذارد و خرت و خرتش در نمی‌آید. راه می‌رود پایش صدا ندارد. تلفن که حرف می‌زند فقط آدم آن ور گوشی صدایش را می‌شنود. غذا می‌پزد قاشق به کف تابه نمی‌خورد. اصلا استاد مهار کردن تمام مزاحمت‌هاست. حالا نمی‌دانم چطور بابا را ساکت کرده. احتمالا الان بابا روی کاناپه با دست‌ها و پاهای بسته نشسته و مامان دهانش را چسب زده و یک اسلحه مجهز به لوله‌ی صدا خفه کن را گرفته روی شقیقه‌های بابا و در گوشش زمزمه می‌کند: "صدات در بیاد کشتمت." و بابا فقط از ترس جان خودش جیک نمی‌زند وگرنه برایش مهم نیست که طوفان دَمَر خوابیده و شانس گند مزخرف من، اهل خروپف کردن هم تشریف دارد.

دلم را به دریا می‌زنم. از روی تخت یک نفره که به زور خواستیم مثل عشاق دو نفری رویش بخوابیم بلند می‌شوم. اصلا نیلی کجا رفته؟ چرا وقتی تصمیم گرفتم حضانت طوفان را در این یک هفته قبول کنم به این فکر نکردم که اینجا اتاق نیلی هم هست؟

در اتاق را باز می‌کنم. خانه شکل هیروشیماست که نیروی امدادی هرگز به دادش نرسیده. زندگی جریان ندارد. کتری روشن نیست. از دیشب حتی یک بشقاب هم جا‌به‌جا نشده. مامان را صدا می‌زنم. از صدای تنهایم در خانه می‌ترسم. بابا را صدا نمی‌زنم. میترسم جواب بدهد و با هم رو در رو شویم و بخواهد دوئل کند و برایم هفت تیر بکشد. چراغ‌ها را روشن می‌کنم. آشپزخانه سوت و کور است. روی در یخچال مامان با ماژیک یک یادداشت گذاشته: "ما با مامان قمر و مامان خورشید میریم کرج باغشون. نیلی و آتش خان نیومدن." یادداشتش را می‌گذارم سر جایش. مثل یک کاراگاه خصوصی که نگران است اثر انگشت‌ها از صحنه پاک شود، محل را ترک می‌کنم. می‌روم در می‌زنم. می‌گویم: "نیلی نیلی. آتیش آتیش." نیلی در را باز می‌کند و تماشایم می‌کند. حتما در صورتم دنبالِ رد زنانگی می‌گردد. حالم از این نگاه‌های پیشرفت جنسیتی به هم می‌خورد. هار می‌شوم و می‌گویم: "چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟ خودت هیچ کار نکردی؟ مریم مقدسی؟" نیلی طلبکار می‌شود و می‌گوید: "ببُر صداتو. ریملت تا چونه‌ات رو سیاه کرده. صورتتو بشور شکل جادوگرا شدی. صبونه‌ات رو که کوفت کردی بگو بیام کمک کنم خونه رو تمیز کنیم." پررو می‌شوم. یادم می‌افتد اصلا روالش همین بوده. گناهی نکردم. چرا باید خجالت بکشم؟ می‌پرسم: "مامان اینا چرا رفتن؟ میموندن خب." نیلی چشم‌هایش را درشت می‌کند که به من بگوید رویم را کم کنم و تا آتش صدایم را نشنیده و متوجه وقاحتم نشده گورم را گم کنم. اما نبودن بابا مرا تبدیل به گنده لات کرده و شنگول می‌گویم: "یه کاچی اقلا می‌پختی لامصب."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.