بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و یکم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و یکم
14 دقیقه مطالعه / 5 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ و یکم

نمی‌دانستم عقد کردن این قدر قلق دارد. عقد محضری ساده‌ترین روش برای رسیدن به یک خوشبیاری یا شوربختی است. اگر خوشبخت باشی ده سال بعد هم می‌گویی: "بابا ساده برگزار کنین. عشق باشه تشریفات نمی‌خواد." اما اگر حسِ گسِ پشیمانی روی روزگارت سایه بیاندازد، همیشه در دلت یک لکه‌ی سیاه از روزیست که نشسته بودی در یک اتاقک حقیر و لباس عروس نپوشیده بودی و با یک زنجیر نازک زپرتی که زیر لفظی گرفتی "بله‌ای" را گفتی که آغاز تراژدی‌ات بوده.

یک مانتوی کرم پوشیدم با یک شال شیری. شلوار نباتی رنگ و کفش‌های استخوانی. موهایم را نیلی سشوار کشید. کاش کمی کوتاهشان کرده بودم. مثلا تا روی شانه‌ام و ای کاش پوست سفیدی داشتم و موهای نارنجی رنگ با چشم‌هایی که تشخیص رنگ دقیقش کارشناس می‌خواست. قدم بیست سانت بلندتر بود و مثل نیکول کیدمن نگاهم آدم می‌کشت و همه محو قد و بالایم می‌شدند.

اما من با یک کفش بدون پاشنه و قد یک و نیم متری دقیقا برای طوفان ساخته شده بودم. مژه مصنوعی نگذاشتم. لنز نگذاشتم. خط چشمِ پُر دنباله‌ای نکشیدم، ناخن مصنوعی نداشتم و انگشتهایم لخت و عور منتظر یک حلقه بودند. آرایش کمی داشتم و این همه تغییرات که یک باره در من اتفاق افتاده بود برای دیگران چشمگیر بود و پچ پچ‌های زیر لب را می‌شنیدم اما گوش نمی‌کردم.

قبل از عقد با اینترنت استخاره گرفتم. فال حافظ گرفتم. خودم نمی‌دانستم چه می‌شود. می‌خواستم از عالم غیب یکی بگوید بله را بگو بقیه‌اش با من. استخاره جواب داد نیکوست. حافظ گفت: "بر خدا توکل کن و نیکی به خلق را فراموش نکن." جفتش را روی هم گذاشتم. دیدم سرنوشتم از دستم در رفته. نمی‌دانستم می‌شود جنگ هر روزه‌ام با طوفان کمتر می‌شود یا نه.

صبح امروز آخرین دعوا را داشتیم. طوفان گفت: "امروز بعد از عقد بریم سینما. من ده ساله ایران سینما نرفتم." گفتم: "طوفان بعد از عقد مگه قرار نیست همه مهمونا شام بیان خونه. بزن برقص داریم." انگار عجیب باشد برایش رقصیدن. انگار از فضا آمده. انگار فرانسوی‌ها بعد از عقد باسنشان را قر می‌دهند و پشت می‌کنند به خانواده و دوستانشان تا بروند آخرین فیلم روی پرده را ببینند. پرسیدم: "چیزی میزنی؟ چیزی میکشی؟ مهمونامونو ول کنیم بریم فیلم ببینیم. عقلت سالمه؟ مغزت توی کَلَتِه؟" به طوفان برخورد. اصلا هر منطقی که وسط باشد می‌خورد به یک جایی از طوفان و دردش می‌گیرد.گفت: "عقدت کنم زنم میشی. اختیار دارم ببرمت سینما." دوست داشتم بهش بگویم کره خر نفهم. اصلا کاش داشتم زنِ کره خر می‌شدم. فوقش این بود حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم و توجیحی اساسی داشتم. می‌گفتم زبانمان فرق دارد. اما طوفان یک خرِ عاقل و بالغ و تحصیلکرده بود. با حرصی که سعی در خاموش نگه داشتنش می‌کردم، گفتم: "متاسفانه به زور سینما بردن در حوزه ی اختیاراتت نیست شوهرِ آینده و البته که زورش رو هم نداری." طوفان خنده‌ای سر داد که کلی حرف درونش قایم کرده بود. گفت: "ببین چشم گفتن بلد نیستی. اهل اعتراضی. شورشی هستی. باید رام کننده برات بگیرم اهلیت کنه. من که قصد سینما رفتن نداشتم اما حتی حاضر نشدی حتی توی رویا همدستی کنی با من و بگی گور بابای مهمونا بریم صفای دو نفره. اون وقت منم می‌گفتم این دختره چه با من همپاست. اصلا دلم خواست برای بار صدم امتحانت کنم. برای هزار بارم امتحانات کنم تو رد میشی." دلم می‌خواهد صبحِ روز عقدم خون به پا کنم. بروم به بابا بگویم این مردک را بکشد. بابا هم در ارتکابش وقفه نیاندازد و اصلا نپرسد چرا باید دست به تیزی شود. چاقوی مخصوص گوشت را که با پشت نعلبکی تیز می‌کند تا دسته در شانه‌ی چپش فرو کند. خون غلیظ و سفتی از زیر لباس طوسی طوفان شره کند بیرون. طوسی سیاه شود. پلیس بیاید و موقعی که دستبند فلزی را دور دست بابا می‌اندازند توی چشمم نگاه کند و ببیند من راضی شدم یا نه. من هم بگویم: "بابا برات وکیل می‌گیرم. ثابت می‌کنم بی‌گناهی." مامان ضجه بزند و از بالای جنازه‌اش بخواهد روانی بودنِ طوفان را اثبات کند. روح طوفان هنوز در اتاق حضور داشته باشد و کنار من شاهد مرگ خودش باشد و من خنده‌ای شبیه به خنده‌ی الانش تحویلش دهم که بدهکارش نمانم. دفنش کنند در قطعه‌های جدید بهشت زهرا. قبرهای آماده و از پیش کنده شده. قطعه‌های بدون درخت. برای خاکسپاری‌اش نمی‌روم. بابا را در بازداشتگاه موقت نگه می‌دارند. تا نوبت دادگاهش شود نمی‌توانم ببینمش. نیلی با آتش چه می‌کند؟ می‌ماند در آن فامیل تا سر کوفت بشنود؟ آتش و نیلی هم باید جدا شود. من و مامان و نیلی با هم زندگی می‌کنیم. روزها می‌روم شرکت و شب‌ها جای بابا مسافرکشی می‌کنم تا خودش آزاد شود. اما اگر نتوانم ثابت کنم که طوفان بیماریِ روحی داشته بابا را قصاص می‌کنند. اینجای بازی خیلی ترسناک است. با آفتابه روی تصوراتم آب می‌ریزم. از بازی خارج می‌شوم. طوفان دارد نگاهم می‌کند. می‌گویم: "طوفان بهتره با آتش بری آرایشگاه." پرسید: "بعد از عقد بریم سینما؟" با یک بی خیالی واقعی گفتم: "من بعدش باهات جهنمم میام. فقط تنهام بزار." رفت و در راه برایم پیغام فرستاد: "من عاشقتم لعنتی. فقط خواستم باهات شوخی کنم. مگه عقلم کمه جشن عقدمو ول کنم؟ عصبی میشی خوشگل‌تر میشی." عشقمان جنایی بود. سینمایی. پُر زد و خورد. کارگردانی نامریی داد می‌کشید: "صدا. دوربین حرکت." و بعد از آن کنش و واکنش من و طوفان آغاز میشد و بعد از اتمامش بی‌معذرت خواهی تمامش می‌کردیم چون جفتمان می‌دانستیم بازیگرها برای حرفه شان عذرخواهی نمی‌کنند. پیامش را جواب دادم: "توی محضر می‌بینمت."

نیلی شروع کرد برایم سشوار کشیدن و من شروع کردم هر چه فال و استخاره‌ی اینترنتی بود زیر دستش برای خودم گرفتم. صدایم را از سشوار بلندتر کردم و پرسیدم: "نیلی. روز عقدت، روز عقدتون، نه اصلا هیچ روز دیگه‌ای، با آتیش دعوا کردی؟" نیلی هم مثل من زور صدایش را زیاد کرد و گفت: "تو بی‌سیاستی و طوفان اهل به چالش کشیدنه. دیوانه‌این با هم می‌جنگین؟" خدایا خودت شاهد باش که همه سوالات من را با سوالی جدید جواب می‌دهند. گفتم: "با آتیش تا حالا دعوا کردی؟" نیلی پرسید: "آخرین بار که توالت رفتی خودتو خوب شستی؟ یه سری مسایل شخصیه. حتی اگه خواهرت باشم. من از بگو مگوهای یواشکیم برای کسی تعریف نمی‌کنم. تو هم نکن. وقتی میگی انگار وسط یه جمعی نشستی سر کاسه توالت. دیدن فضولاتت برای دیگران توی اون لحظه ناراحتت کننده‌ست اما بعدش باعث خنده است. نه برای خاله‌ریزه از جنگ و جدلات بگو نه جلوی مامان بابا، راه نرو و غرغر نکن. همه دنیا دارن میفهمن شماها چقدر می‌پیچین به پر و پای همدیگه. روز عقدته. کتک‌کاری که نکردین با هم. دو تا اون گفته چهل تا تویِ زبون دراز جواب دادی. بهش بدهکار نمی‌مونی تو. من می‌شناسمت." راست می‌گفت. تمام فال‌های دنیا دروغ می‌گویند. من برای طوفان ساخته شده‌ام. من عاشق نبردم. من و طوفان مقیاسمان جور است. گوگوش درست خواند: "پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی. قد آغوش منی نه زیادی نه کمی." این زمزمه بر لب‌هایم ماند تا رفتم محضر و دیگر فراموش کردم که در این دو هفته چند صد بار جنگِ تن به تن داشته‌ایم.

طوفان کنارم نشست. شرمنده بود برای مسموم کردن ذهن و روحم. برای حرف‌های صبحش پشیمان بود. زیر گوشم گفت: "قول میدم خوشبختت کنم. یعنی اصلا حس بدبختی نکنی." نیلی روی سرمان قند سابید. آتش لبخندِ مطمئنی به من زد. خواست دلم قرص شود. بابا را نگاه کردم که چه بی‌تابانه هر دو دخترش را در عرض سه ماه از دست می‌داد و مامان چه مشتاقانه برای خانواده‌اش که بزرگتر شده بود شادمانی می‌کرد. عاقد بداخلاق بود. پشت هم و تند تند می‌خواند. حوصله‌ی ناز و نوز مرا نداشت. می‌خواست نفرات بعدی را عقد کند. نمی‌دانستم چه کار کنم. دیوانگی‌هایی از این دست دارم که  ناگهانی نه بگویم. گاهی سَم در مغزم نشت می‌کند. بار سوم بود. انگار ساعت را جلو کشیده بودند. همه منتظر جوابم بودند. هیچکس توقع نه شنیدن نداشت. طوفان زیر گوشم گفت: "قول میدم قول میدم قول میدم که سر قولام بمونم. دیگه حرصت نمیدم. دیگه لجتو در نمیارم." و این بچه‌گانه و معصومانه‌ترین حرفی بود که از شروع رابطه‌مان زد. نگاهش کردم. قد آغوشم بود. مُک. درست برای من دوخته شده بود. گفتم: "با اجازه بزرگترا بعله." و در هلهله و شلوغیِ بعد از آن طوفان با خنده در گوشم گفت: "پاشو بریم سینما. مثلا اختیاردارتما."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.