بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ام
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ام
10 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سی‌ام

مثل یک مرد سیگاری که به زنش قول شرف داده که ترک کند و فقط توانسته یک نصفه روز قولش را عملی کند، طوفان عذاب وجدان ملایمی داشت و سعی داشت با لبخند و خوشمزگی از دلم در بیاورد اما رفتارش را ادامه دهد. بر خلاف تصورم از کار در آمده بود. آن آدم دورِپاریسی بی‌تفاوت حالا که پایش به تهران رسیده اخلاقش شبیه مردهای سنتی و وسواسی ایرانی شده. اهل بحث و پرسش است. طوفان کنارم در میهمانی خانه‌ی خاله‌ریزه نشسته و بابت آخرین دلخوریمان زیر لب سخنوری می‌کند. هنوز درباره‌ی اتفاقات چند روز گذشته حرف می‌زند. مثل نباتی که در آب سرد می‌چرخانی مشکلات برایش حل نشدنی است. البته حرف‌هایش در گوش من فقط حکم وراجی کردن دارد. مثل پیرزنی بود که یک شال گردن می‌بافت و بعد یادش می‌افتاد یک دانه کم سر انداخته. یک متر شال را می‌شکافت و دوباره سر می‌انداخت. باز یادش می‌افتاد یک دانه بیشتر سر انداخته و این بار دو متر می‌شکافت.

از آخرین باری که قول داده بود سر به سرم نگذارد و به پر و پایم نپیچد و بیخودی پیله نکند و گیرِ بیجا ندهد و سوهانِ اعصابم نشود، حدودا دوازده ساعت می‌گذشت. طوفان اهل کش دادن مسایل است. اهل بسط دادنِ پیش پا افتاده‌هاست. باید ایران می‌ماند و مدیر مسئول یک نشریه زرد رنگ میشد. تیترهای خاله زنکی را درشت می‌کرد و روی صفحه اول چاپ می‌کرد. مثلا می‌نوشت محمدرضا شریفی‌نیا دیشب در بهمان مهمانی بعد از خوردن نوشابه آروغ زده و مدعوین از بوی ناشی از آن متوجه شدند که در وعده قبلی غذایش سیرِ خام هم خورده بوده و تیتر درشتش میشد: "راز زندگی مرد چند زنه میرزاقاسمی بود!"

مثل موش کور اهل کند و کاو بود. می‌رفت در دل دفن شده ها تا چیزی جدید پیدا کند. پیدا نمی‌کرد. خسته میشد. پشیمان میشد و بابت رفتارش معذرت می‌خواست. از نو شروع کردن را پیشنهاد می‌کرد و آشتی را از سر می‌گرفتیم و قول می‌داد دیگر پرونده‌هایی که بستیم را باز نکند. طوفان شش روز است که آمده و ما ششصد بار دعوا کردیم و پانصد و نود و نه بار آشتی کردیم.

همه چیز از روز دوم که طوفان رسید شروع شد. خانه مامان خورشید دعوت بودیم و جلوی رویش چرخ زدم و پرسیدم: "لباسام خوبه؟ میاد بهم؟" گفت: "همیشه تنگ می‌پوشی؟" با بدجنسی جواب دادم: "تنگ؟ اووووم  تنگ؟ مگه تنگ بده؟ تنگ دوست نداری؟" محکمه‌وار گفت: "لباسِ تنگ بد نیست؟" با خنده‌ای گفتم: "انقدر سوالای منو با سوال جواب نده." اما نخندید و گفت: "تو می‌خوای بحثو عوض کنی؟" راستش می‌خواستم. چرا باید بعد از سی سال زندگی در عرض دو روز و فقط دو روز کسی به خودش اجازه بدهد در مورد گَل و گُشاد بودن یا نبودن پیراهن تن من نظرش را بلند بلند اعلام کند و بخواهد حرفش را اعمال هم بکند. از عاشق بی‌غیرت خوشم نمیاد اما از تعصب بی مورد که مثل یک دندان درد تهدید کننده است بیزارم. یعنی بی شک روزی می‌رسد که آدم را فلج کند. وقتی موقع شکلات خوردن دندانت تیر بکشد مفهومش این است: دارد هشدار می‌دهد که با یک ته دیگ دمارت را در می‌آورم و یا حتما یک شب خواب را کوفتت می‌کنم و تا خود صبح که بروی و کیفت را در مطب دندانپزشکی خالی کنی باید تمام درمان‌های خانگی را تست کنی.

به طوفان بی‌محلی کردم و با پیراهن تنگ و مشکی راهی شدیم. طوفان بُغ کرد. قرار نبود طبق سلایقش باشم. قرار نبود یک حرف گوش کن حرفه‌ای باشم. اصلا بین ما هیچ قراری نبود. من و طوفان بی قول و قرارترین نامزدهای دنیا بودیم که هفته‌ی دیگر عقدمان بود و مرتب در حال جدل‌های پنهانی و دور از چشم بودیم.

طوفان در خانه مامان خورشید پکر و پریشان بود. با کسی گرم نمی‌گرفت. حرف‌هایش نیمه کاره می‌ماند و همه متوجه حالِ غیر عادی‌اش شدند. درست در روز دومی که داشت با خانواده‌ی من آشنا میشد افسار اعصابش از دستش در رفته بود و این برای نشان دادن خودش به عنوان تنها حامی من در فرانسه اصلا کافی نبود.

مامان اگر می‌دانست مسبب این همه ناخوشی ناگهانی طوفان این پیراهن من است در تنم جرش می‌داد. مامان آدم مصالحه است. مامان تشنه‌ی سازگاریست. مامان از ایستادن در روی هر مردی، چه شوهرش چه برادرش، چه قصاب و چه کفاش و چه ماست بند بیزار است. در نظر مامان محق‌ترین مردم روی زمین مردانند. مردها حق دارند کم حرف باشند اما حرفشان حجت باشد. مردها حق دارند با در مورد لباس پوشیدن، غذا خوردن، رفتار کردن و حتی فکر کردن زنانشان تصمیم بگیرند. مامان زن‌ها را موجوداتی قناعت پیشه می‌داند که باید طبق علایق شوهرانشان رفتار کنند.

می‌خواهم بر عکس مادرم باشم چون با هم فرق داریم. قرار نیست اخلاقمان دست ژنتیکمان بیوفتد. پس تکلیف اکتساب چیست؟ عصیان را دوست دارم. ضعیف کردن جفتم به من قدرت می‌دهد. می‌خواهم طوفان بداند من با مادرانمان فرق دارم اما نمی‌دانستم چرا خودم هم گرفتار پریشان حالی‌اش شدم. حس می‌کردم شریک بدبختی‌هایش شده‌ام. گمان می‌کردم شاید باید کوتاه می‌آمدم تا اولین دعوا رخ ندهد اما نتوانستم روح مغرورم را راضی کنم. عشق طوفان هنوز به غرورم نمی‌چربید. کنارش نشستم. زیر لب پرسید: "همیشه تنگ می‌پوشی؟" زیرلب گفتم: "مگه غریبه می‌بینی که گشاد بپوشم؟" زیر لب‌تر پرسید: "فقط جلوی غریبه‌ها باید رعایت کرد؟" لجم گرفت. همه می‌دانستند پشت این لبخندها و حرف‌های یواشکی و درگوشی یک انقلاب در حال شکل‌گیری بود. یک انقلاب توده‌ای. دو تا ذهن متفاوت داشتند پدر هم را در می‌آورند. دو تا مغز خاکستری به جان هم افتاده بودند. قلب‌ها بی‌محلی را شروع کردند و وجدان‌ها "دورکاری" را آغاز کردند. درست مثل شرکت در یک مسابقه‌ی بی‌رقیب، خودم را کنار گوشش رساندم و یواش گفتم: "من لُختی پُختی هم می‌پوشم. فکرات رو بکن ببین در شان آقا هستم یا نه. چرا باید فیلم بازی کنم؟ چرا باید جوری خودم رو نشون بدم که نیستم؟ چرا باید یه عمر دروغ بگم یا یه آدم دیگه باشم؟ من همینم. دوستت دارم اما عوض نمیشم. عاشقتم اما کوتاه نمیام. من خودمم. بی‌سانسور. بی ممیز. این منم. این منم که روی خط قرمز راه میرم. اگه رفتم اونورش بعد اعتراض کن. تو مگه چقدر منو می‌شناسی که به متراژ پارچه‌های لباسام گیر میدی؟ تو که نمی‌تونی شخصیتمو عوض کنی؟" آرام پرسید: "هیزی کنم دوست داری؟" سریع داد زدم: "اینقدر سوالمو با سوال جواب نده." بابا پوف کشید. پووووف. پوووووف اینجور وقت‌ها یعنی یک جای کار یکی دارد میلنگد. یعنی من بلدم چرخ لنگ را صاف کنم. یعنی بگویید دردتان چیست تا درمان کنم. یا اگر نمی‌گویید عقد و عروسی و هر کوفت و مرض دیگری در پیش دارید از همین لحظه بایکوت اعلام می‌شود.

مامان قمر وسط را گرفت و گفت: "برین بیرون یه بادی به کله تون بخوره." و من و طوفان روز دوم آشنایی فیزیکیمان مجبور شدیم ساعت‌ها در خیابان راه برویم و در مورد گذشته و حال حرف بزنیم و ناهار مامان خورشید و شام مامان را ازدست بدهیم تا به یک توافق ضمنی برسیم. وقتی برگشتیم فقط یک اره لازم داشتم تا پایم را ببُرم تا دردش کم شود، حتی اگر جراح سنگدل بیهوشم نکند. طوفان در ایران یک آدم دیگر شده بود. آینده را از یاد برده بود. مرا در حال می‌خواست و این پیچیدگی روانی‌اش مرا گیج کرده بود.

امروز اما خانه خاله ریزه دعوتیم و دوباره طوفان لبش را نزدیک مجاری شنوای‌ام کرد و گفت: "جلوی خاله‌ات اینا کلا تنگ نمی‌پوشیدی یا رعایت منو کردی؟" مگر هر کسی فوق لیسانس دارد صرفا روشنفکر است؟ مگر کسی که فرانسه را از فارسی بهتر حرف می‌زند و استعاره‌های ادبی‌شان را هم می‌داند نمی‌تواند یک اُمل بالذات باشد؟ پرسیدم: "عقدمون کِیه؟" گفت: "باز شروع شد؟" گفتم: "سوالمو با سوال جواب نده." توی گوشم گفت: "پنج‌شنبه دیگه." از اینکه رعایتش را کردم و لباس مناسب‌تری پوشیدم پشیمانم کرد و باعث شد حرفی بزنم که باور کند من کله خرترین دختری هستم که پاریس قرار است میزبانش باشد. با صدایی که سعی در خفه کردنش داشتم جواب دادم: "طوفان دوست داری کاری بکنم که توی گینس ثبت شیم؟" سوالمو باز با سوال جواب داد و گفت: "بازچیکار؟" جدی شدم و گفتم: "لباس که هیچی. سر به سرم بزاری سر سفره ی عقد لباس زیرم نمی‌پوشم. لخت مادرزاد بله میگم بهت که در جا لال شی و لالم بمیری." 

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.