بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و نهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و نهم
12 دقیقه مطالعه / 6 روز پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و نهم

شروع کردم به تمرینِ یک لبخندِ معصومانه در توالتِ فرودگاه. برایم مهم نبود که مرا در یک سرویس بهداشتی زنانه و عمومی، مثل دخترهای دیوانه نگاه کنند. آن هم زمانی که دارند دست‌هایشان را می‌شویند و در آینه از کافی بودنِ رژلبِ قرمز و صورتیشان مطمئن می‌شوند، من داشتم به آخرین باری فکر می‌کردم که آمدم فرودگاه. برای بدرقه‌ی شادمهر بود، مقایسه این استقبال و آن بدرقه مزاحِ خوبی با روحیه‌ام نیست و تمرینِ لبخندم را نیمه کاره رها کردم و مثل سوسکی که در یک توالتِ تمیز عکس خودش را در کاشی می‌بیند و به تمام شویندها فحش می‌دهد، به تمامِ فرودگاه‌های دنیا لعنت فرستادم. خواستم تنها بیایم چون طوفان رفتارِ فردیِ مرا نمی‌شناسد و نمی‌داند وقت‌هایی که تیری وسط ذوقم می‌خورد چه ریختی می‌شوم. شاید می‌دیدمش و از اینکه عکسش از اصلش بهتر است سرخورده می‌شدم. شاید اصلا از این آدم‌ها بود که کفِ دستش سرد و مرطوب است یا سرعت پلک زدنشان زیاد است و نمی‌شود یک ارتباطِ چشمیِ قوی برقرار کرد. شاید طوفان از آن دسته آدم‌ها بود که غذایِ هواپیما را دستشان می‌گیرند و با خودشان برای چشم انتظارانشان می‌آوردند و فکر می‌کنند غذاهایِ پرواز برای زمینی‌ها شادی‌آور است. یک جور سوغاتیِ دم دستی. نمی‌دانم اگر در لحظه‌ی اولین دیدارمان، عاشقانه به من خیره نمی‌شد و اختیار چشمش از کنترل مغزش خارج نمی‌شد، من می‌توانستم وانمود کنم بی‌تفاوتم یا خودم را پاک می‌باختم و از اینکه موردِ علاقه‌اش واقع نشده بودم جهانم سیاه میشد؟ آتش و نیلی را روز قبل قانع کرده بودم که می‌خواهم اولین دیدارم رمانتیک باشد.

اما طوفان حق انتخاب بزرگی به من داد. درست قبل از اینکه مهماندار برود بالای سرش و برایش خط و نشان بکشد که اگر موبایلش را خاموش نکند می‌تواند گوشی‌اش را بگیرد و با پاشنه‌های بلندش روی صفحه‌ی گوشی لگد بکوبد، طوفان برایم یک ایمیل فرستاد. طوفان ایمیل را دقیقا چند دقیقه قبل از تیک آف هواپیما فرستاد.

یک ایمیل تقریبا طولانی که اصلا و ابدا در حد و اندازه‌ی پیغام و پسغام فرستادن‌های معمولش نبود. بازش کردم. بی هیچ انتظاری اضافی از طوفان. طوفان آدمی نبود که عاشقانه‌های آبگوشتی را بلد باشد، مردی نبود که روزی سه بار بگوید: دوستت دارم. پسری نبود که راه به راه از نامزدش تمجید کند و خاطر نشان شود زندگیِ بدون همسرِ آینده‌اش پوچ است. در این دو ماه دوستی هرگز اعتراف نکرد زندگی بدون من برایش بی‌مزه است درست مثل عدس پلو با نیمرو. طوفان حرف آینده را میزد و حال را بی‌خیال بود و گذشته را خاک کرده بود و برایش فاتحه هم نخوانده بود. همیشه می‌گفت: "ایشالا اومدی خونه رو عوض می‌کنم." یا می‌گفت: "بتونی زبان یاد بگیری و کارِ خوب پیدا کنی فرانسه خسته‌ات نمی‌کنه. سرت گرم باشه دلتنگی نمی‌کنی." اما هیچ روزی مرا مخاطب قرار نداد و نگفت مثلا: "حال دلِ ناز و نازکت امروز خوب بود؟" یا نمی‌پرسید: "خانوم خوشگله دیشب خوب خوابیدی یانه؟"

اما قبل از پروازش برایم ایمیلی فرستاد حدِ تصوراتم را به هم ریخت و از اندازه علاقه‌اش به من خارج بود. طوفان وقتی این‌ها را تایپ می‌کرده روی کاناپه‌ی سفیدِ جلوی تلویزیونش بوده یا در تاکسی به مقصدِ فرودگاه؟ یا در سالن انتظار و بی‌قرار برای سوار شدن به هواپیما یا در حالی که مهماندار را حرص و جوش می‌داده؟ کی نوشته این همه حجم از سنگینی‌هایش را نمی‌دانم. چقدر کم می‌شناسمش. چقدر لایه‌های روانیِ پیچیده‌ای دارد. چرا درست چند ساعت به دیدارش دارم می‌شناسمش؟ چقدر طوفان درگیرم شده و چقدر از درگیری‌اش با من حرف نزده. چرا من درونش بزرگ شدم اما به رویم نیاورده. به آدمی مثل طوفان می‌گویند درون‌ریز؟ درون‌گراها غم باد می‌گیرند؟ چرا امروز تصمیم گرفته سکوت‌هایش را تبدیل به یک نامه‌ی مدرن کند و به جای انداختن در یک صندوق پست زرد رنگِ قدیمی، با اشاره ی یک کلیک برایم ارسال کند و برای یک بار در عمرش در عرض سه ثانیه که پیامش برایم ارسال شده خودش را در غالبِ یک مردِ برونگرا تصور کند؟

ایمیلش را سه ساعت پیش دیدم. وقتی می‌خواستم شروع کنم به آرایش کردن که کرم پودرم روی صورتم بخوابد و چند بار بتوانم ریملم را تمدید کنم که چشم‌هایم درشت‌تر به نظر بیاید. می‌خواستم وقتی مرا می‌بیند نتواند رفتارش را کنترل کند و لرزش دست و لکنت زبان سراغش بیاید و هوایِ دلش پس شود.خواستم مرا که می‌بیند شقیقه‌هایش خیس عرق شود. خواستم با هواس پرتی چمدانش را جا بگذارد و برای این فراموشیِ عاشقانه خجالت‌زده شود. خواستم آرایش کردنم ضامنِ سفرم به پاریس باشد. دوست داشتم در فرودگاه زانو بزند و حلقه‌ی ازدواجی تعارفم کند. من می‌خواستم زندگی در اروپا را ازدواجم با طوفان عوض کنم. هر چه سعی کردم در این دو ماه عاشقش نشدم. از اینکه کسی به زندگی‌ام آمده بود که تا مرا به آروهایم نزدیک کند بی‌قرار بودم. عزیزم به آخر پیغام‌هایم می‌بستم اما واقعا عزیزِ دلم نبود. یک آدمِ دور افتاده بود، ساکنِ سیاره‌ی فرانسه که من عاشق خاکش بودم.

حالا قبل از اینکه آرایش کنم، خواستم به رسمِ همیشه از صورتِ لخت و عورم عکس بگیرم تا بعد از آن عکسِ قبل و بعدم را مقایسه کنم و در دلم بگویم فتبارک الله. اما دیدم ایمیلی از طوفان آمده. بازش کردم. برای نوشتنش باید یک ساعتی وقت گذاشته باشد. برای نوشتنش باید دلش اسیر بادهای مدیترانه‌ای شده باشد. برای نوشتنش باید غرورش را اقلا ساعتی زمین گذاشته باشد و بعد از نوشتنش باید حتما دوش گرفته باشد تا سبک شود.

نوشته بود: "من نمی‌دونم اولین بار که عکستو دیدم چرا حس کردم از دخترای دیگه بیشتر می‌فهمی. حس کردم با تو میشه یه آینده‌ی قشنگ ساخت. من طوفانم. اسمم به هیکلم نمی‌خوره. قدم از مردایی که دیدی شاید کوتاهتره و این بزرگترین نقطه ضعف منه. خوشبختانه از تو بلندترم. از تمام کفشای پاشنه‌دار دنیا حالم به هم می‌خوره. من چهل سالمه. من دنبال ادامه زندگیم میام ایران. قول نمیدم خوشبخت‌ترین دخترِ اروپا بشی اما قول میدم یه کاری نکنم دلت بگیره. من خیلی اهل حماقت نیستم. از نصیحت کردن و نصیحت شنیدن بدم میاد. من آدمِ افراطی‌ای نیستم. اما توی دلم حس کردم دوستت دارم و برای اولین بار توی چهل سال می‌خوام یه تجربه‌ی عشقی رو برای خودم موندگار کنم و برای نشان دادنِ علاقه‌ام به تو اسراف کنم. اما تو حق انتخاب داری. می‌تونی بیای فرودگاه و اومدنم رو تماشا کنی. اگر حس کردی نمی‌تونی در خوشبینانه‌ترین حالتِ ممکن چهل سالِ آینده رو با من سر کنی، بدون اینکه سمتم بیای خودت تنها برگرد. اما اگر اومدی همین‌جا بهم قول بده که دستِ منو ول نکنی. من از دنیای بعد از تو وحشت دارم. بعدش هر جا تو گفتی بریم دیزی بخوریم."

موهام رو سشوار نکشیدم. آرایش نکردم و فراموش کردم عطر بزنم. مانتوم و پوشیدم و یه کفشِ صاف و تخت پا کردم. تمام راه پشت فرمان تا فرودگاه اشک ریختم و توی توالت تمرینِ لبخند کردم. پرواز نشست. حس کردم آتش‌فشانی در دلم فوران کرده. عشق سراغم آمد. با یک ایمیل که دو ماه تمام تاخیر داشت اما به موقع رسید. از هفت بندم عرق جاری شد. مسافران می‌آمدند. کنارِ گیت منتظر طوفان بودم و ناخن می‌جویدم. یادم نبود حتی لاک بزنم. چه صورتِ برهنه‌ی بعد از گریه‌ای داشتم. یک دخترِ خلع سلاحم و ای کاش دواگلی داشتم و روی زخمِ باز دلم می‌ریختم. کلی بازارِ ماچ و بوسه داغ شده بود. طوفان نیامد. نکند لحظه ی آخر از سفر پشیمان شده. نکند فهمیده عاشقش نبودم و برایش بازی کردم. کاش برای پشیمانی‌ام فرصت داشتم. بی فکر موبایلش را می‌گیرم. خاموش است. یک زن فرانسوی پشت خط اعلام می‌کند این تلفن جوابگو نیست. دلم می‌خواهد به صدای ضبط شده، فرانسوی‌اش فحش بدهم. بلد نیستم. فارسی می‌گویم: "خفه شو بابا زنیکه." دستی از پشت روی دوشم می‌نشیند. برمی‌گردم. طوفان می‌پرسد: "به کی فحش میدی؟ بی‌حرف بغلش می‌کنم و دلم می‌خواهد تمام فرودگاه تماشایمان کنند و فقط خودم می‌دانم در این سه ساعت چقدر کشف کرده‌ام که می‌خواهمش. بوی عطرش یک چیز تلخ و ملایم است. بوی باباها را می‌دهد. بوی امنیت. گریه‌ام می‌گیرد و می‌پرسم: "بریم دربند دیزی بخوریم؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.