بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هشتم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هشتم
10 دقیقه مطالعه / 7 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هشتم

به جای اینکه روحم را کالبدشکافی کنم باید بگردم و راه چاره را پیدا کنم. دستی دستی خودم را گم کردم. در شبی معمولی که آسمان ابری نبود و ماه، هلالی نازک بود و نه سرد بود و نه گرم. شبی که می‌توانست مثل بقیه شب‌ها باشد و مثل باقیِ اعضای خانواده‌ام دور سفره بنشینم و کوکو سیب زمینی با گوجه و خیار شور بخورم. شبی که نانِ تازه داشتیم با دوغی پر از پونه و نعنا که ضد نفخ بود.

بیشتر به خودم خیانت کردم تا طوفان. بیشتر به خودم خیانت کردم تا نیلی و آتش. وقتی مهران به من از یک شماره ناشناس زنگ زد صدایش را نشناختم. گوشی را برداشتم و پسری آن طرفِ امواجِ نامریی گفت: "سلام بانوی سرزنده‌ی قصه‌ها." اخمِ شیرینی کردم و پرسیدم: "ببخشید شما؟" شاید نباید ببخشید را می‌گفتم. یک جاهایی نباید معذرت خواست. تقاضای بخشش در این موارد یعنی که بله من بانوی سرزنده‌ی افسانه‌ها هستم ولی با عرض پوزش شما را به جا نیاوردم و بابت این حواس پرتیِ غیر ارادی‌ام متاسفم.

مهران گفت: "بایدم نشناسی. اصلا مهران خره کیه؟ مهران رفت توی سطل آشغالِ حافظه‌ی شما. مهران جاش ته انباری مغزِ شما پیش سوسکاس." نباید خودش را این قدر ذلیل معرفی می‌کرد که دلم ضعف برود. مهران خودش را جذاب یاداوری کرد. خواست تا یخِ بینمان دریا شود و پارو زنان یا شناکنان به هم برسیم. دریایی تمیز که ماهی‌هایش رنگارنگند و اینقدر صاف و بی‌موج است که دلت بخواهد از روی نرده‌های اسکله‌اش شیرجه بزنی و اینقدر شنا کنی که از دیدرسِ تمام آدم‌های بندر خارج شوی و برسی به یک جزیزه بکر و تا خرخره میوه‌های استوایی بخوری و در ساحلش آفتاب بگیری و هر از چند گاهی زیرِ خورشید چشم باز کنی و به یارت که کنارت دراز کشیده نگاه کنی و دستش را فشار دهی. مهران باز آمد اما بازگشتی هیجان انگیزتر از قبل.

پر امید پرسیدم: "مهراااااان؟" گفت: "چه عجب بابا." گفتم: "این شماره رو نداشتم ازت.حالت چطوره؟ یاد من افتادی؟" با مهران درست سه سال پیش آشنا شدم. شب یلدا بود و برف نمی‌بارید. حتی سرد هم نبود. یک یلدای خارج از قوانین. خودمان داشتیم با آجیل شبیه‌سازی‌اش می‌کردم به شب چله‌های سنتی. ماشینش را دوبله پارک کرده بود. با نیلی رفته بودیم قیصی بخریم. زیر پرف پاک‌کنش کاغذی گذاشته بود: "ببخشید. من نزدیکم. هر وقت خواستین برین تماس بگیرین بیام ماشین رو جابجا کنم. بالای هفت هزار بار پیشاپیش معذرت می‌خوام." شماره‌اش را گرفتم و گفتم: "آقای هفت هزار بار؟" گفت: "هفت هزار و سی هستم. چشماتونو ببندین. نفس عمیق بکشین. تا سی بشمرین اومدم." تلفن را قطع کرد و من واقعا در دلم تا سی شمردم اما با چشم‌های باز.

نیلی نشمرد. نیلی نگاهش نکرد. نیلی معذرتش را جواب نداد. مهران لباسی آستین کوتاه پوشیده بود. برای آن فصل عجیب بود. سرما نیشگون نمی‌گرفت اما مریض می‌کرد. ماشینش را جا به جا کرد و نیلی زیرلب گفت: "شکل شارلاتاناس. شکل کلابرداراس." و من یواشکی چشم دوختم به پیامی که مهران همان لحظه برایم فرستاده بود و نوشته بود: "شکل فرشته‌هایی. شکل آدم‌های غیرزمینی." و من از همان لحظه دقیقا به مدتِ معلومِ بیست و یک روز به صورت پنهانی با مهران طرح رفاقتی تنگاتنگ ریختم. از آن مدل رفاقت‌ها که انگار بیست و یک سال طول کشید. یک عاشقانه‌ی عمیق و مواج.

مهران تمام جاهای یواشکی و خصوصی تهران را بلد بود. مثلا می‌دانست کجا باید برود که موسیقیِ زنده در کنار چای و قلیان باشد یا می‌دانست در کجاها میشود چادر زد و بساطِ جوجه را با نوشابه‌ی غیر خالص الم کرد. اما تنها خصوصیت بدش این بود که یک روزهای خاصی غیبت داشت. در آن بیست و یک روز اینقدر غیبت صغری و کبری راه انداخت که آخرش طاقت نیاوردم و دیگر جوابش را ندادم با اینکه ادبیاتش را دوست داشتم و همیشه تکه‌های خوشمزه‌ای می‌انداخت که اخم و تخم را فراموش می‌کردم و جذابیتش از تمام پسرهایی که میشناختم بیشتر بود.

بعد از سه سال نمی‌دانم چرا امروز مهران یادِ من افتاد و با یک خط جدید و رند با من تماس گرفت. گفت: "شماره‌ی منو پاک کردی خوشگلِ لعنتی؟" گفتم:"نه من همون ایرانسلتو دارم." راست می‌گفتم. من دچارِ یک بیماریِ خود فرسایشی هستم. یعنی همیشه قسمت‌هایی از یک آدمِ رفته را برای خودم نگه می‌دارم. عکس‌های پروفایلشان را نگاه می‌کنم. تغییرتشان را تماشا می‌کنم. دل تنگ می‌شوم. فحششان می‌دهم. بغض می‌کنم. اما هرگز دیگر برای شروع مجدد پا پیش نمی‌گذارم و هیچ وقت تلفن کسی را از گوشی‌ام پاک نمی‌کنم و خاطراتشان را به باد نمی‌دهم. گفت: "گمشو." گفتم: "زنگ زدی فحش بدی؟" گفت: "بیا توی بغلم گمشو که دو روزه اسیرِ فکر و خیالتم. اصلا تو چرا منو گذاشتی رفتی؟" تا خواستم به توپ ببندمش و بگویم از بس پنهانکاری می‌کردی و تنهایم می‌گذاشتی گفت: "امشب ساعت هفت میام دنبالت. اگه نیای یعنی هم زشت شدی هم پیر شدی هم چاق شدی." گفتم: "اوهوکی. هیچ کدومش نیستم." گفت: "پس می‌بینمت شازده خانوم." بدم نمی‌آمد دوری بزنم. طوفان بود اما نبود. بحث حضور مادی‌اش نیست بحث حضور کمرنگ معنوی‌اش است. اصلا آدمی که بخواهد خیانت کند برای خودش هزاران دلایل محکمه پسند می‌آورد تا وجدانش را رام کند. من با خودم عهد بستم از خطوط قرمز خارج نشوم. شام بخورم. بخندم. تعریف کنم و از صمیم قلبم دلی از عزا و سوگواری در بیاورم با یک بیخیالی چند ساعته و فراموشی تمام منسوبین و نزدیکان فقط تن دهم به یک عیاشیِ سانسور شده و مودبانه. این همه آدم برای هم زیر و رو می‌کشند و این همه آدم در کل کره‌ی زمین کارهای احمقانه می‌کنند و برای دیدن عشق‌های تاریخ مصرف گذشته‌شان حتی با هواپیما قاره عوض می‌کنند. من فقط می‌خواهم دو ساعت در یک رستوران با یک رفیق قدیمی تفریح کنم و این اسمش خیانت نیست که نیست.

خودم را مجاب کردم و و قتی رسیدیم خانه به مامان گفتم: "من با مرجان قرار دارم شام بریم بیرون." مامان شک نکرد. هرگز فکرش را نمی‌کرد که من طوفان را رها کنم. مامان هیچ وقت نمی‌تواند مرا با دو نفر تصور کند. خودش می‌داند چه چیزی زاییده. خودش می‌داند یک هندوانه را هم به زور بلند می‌کنم. فقط گفت: "کوکو رو میزارم فردا ببرین سرکار بخور." کمی آرایش کردم و عطر ملایمی زدم و لباس بی‌حاشیه‌ای پوشیدم که شعار نداده باشم بلکه به این که می‌گویند زیبایی در سادگیست، عمل کرده باشم.

سوار ماشینِ خارجی دو در و زرد رنگ مهران شدم و گل از گلم شکفت. یک آن طوفان را پشت سر گذاشتم و به مران فکر کردم. شبیه بازیگران ِ خواستنی هالیوود بود. البته اصلا شبیه هیچ کدامشان نبود اما اگر در ایران به دنیا نمی‌آمد مسیر شغلی‌اش شاید به جای خرید و فروس ملک مثلا کت واکینگ کردن روی فرش‌های قرمز بود.

گفت: "به خدا قسم اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند حاضرم شما را به دندان بکشم." خندیدم. اصلا از پسرهای زبان باز خوشم می‌آید. تنم می‌خارد برای تحسین شدن. پرسید: "خبر داشتی که زلفاتو مشکی کنی چه قدر کشته مرده پیدا می‌کنی یا بی‌خبر دست به کاری سهوی زدی؟" گفتم: "قصه موهام مفصله." گفت: "من و این گوشم مخلصتیم." و لاله‌ی گوش راستش را بهم تعارف کرد. داشتم از نزدیکی صندلی ماشینش به آسفالت لذت می‌بردم که پرسید: "ترشیدی یا طلاق گرفتی؟" گفتم: "به شیبِ ملایم دارم میرم به سمت ترشیدگی." پرسید: "هنوز اون خواهرت پیله می‌کنه بهت؟" گفتم: "اوووووووووووف. هیچ وقت یادم نمیره چقدر ازت متنفر بود." داشتیم یاد قدیما رو می‌کردیم که تلفنش زنگ خورد. گفت: "چشم بابا میخرم برات." گفتم: "کی بود؟" گفت: "پسرم." پرسیدم: "چند سالشه." گفت: "هشت سالشه دیگه یادت رفته‌ها." قلبم نزد. پلکم بسته نشد. خونم از گردش ایستاد. گفتم: "یعنی سه سال پیش زن داشتی؟" گفت: "الانم دارم. مگه خبر نداشتی؟" گفت: "تو به من نگفته بودی." گفت: "عزیزِ خنگِ کوچولو. پس واسه چی غیب می‌شدم؟ پس واسه چی دو سه روز ازم بی‌خبر بودی؟" گفتم: "پس اون حجم ادا و اطوار عاشقانه‌ات چی بود؟" گفت: "خب سوگلیم بودی توی اون مدت. مگه بد بود؟" دیوانه بازی در آوردم و وسط اتوبان از ماشینش پیاده شدم. خودم را گم کردم در یک اتوبان پر تردد در شروع شب. انگار در یک بندر ایستاده بودم و دور شدن و سوت کشیدنِ یک کشتیِ لوکس را تماشا می‌کردم و برای مسافرانش در هوا دستمال تکان می‌دادم. تلفنم زنگ خورد. طوفان بود. هیچ وقت این موقع تماس نمی‌گرفت. گوشی را برمی‌دارم. می‌گوید: "باور می‌کنی قراره ببینمت؟ مرخصی یه ماه گرفتم. پنج‌شنبه دیگه ایرانم." دست پاچه گفتم: "طوفان چه زود." پرسید: "توی خیابونی؟" گفتم: "آآآره اومدم یه دوری با دوستم بزنم. ولی براش کاری پیش اومد و رفت. منم دارم برمی‌گردم." گفت: "چه خوب کردی. تفریح بعد از کار می‌چسبه." از طرز فکرش خجالت کشیدم. سکوت کردم. سردم شد. گفت: "تو مطمئنی خوشحالی من دارم میام؟" پوچ شده بودم. لمس. بی‌حس. خالی. باید دروغ می‌گفتم. رو دست خورده بودم و حالا طوفانِ بی‌گناه داشت قربانیِ حالِ خرابِ من می‌شد. من یک نیمه خیانت کارم و باید درستش کنم. گفتم: "طوفان. امشب رو هیچ وقت یادم نمیره. یه قاصدک صبح روی میز کارم بود. من فکر نمی‌کردم خبر به این خوبی بشنوم. احساس می‌کنم بیشتر از چیزی که تا حالا اعتراف کردم منتظرم که ببینمت. بیشتر از اعترافاتم دوستت دارم." شب طوفان را ساختم و خودم با شکم گرسنه و ضربه‌ی عاطفیِ مخفیانه‌ام به سر سفره‌ی کوکو سیب‌زمینی دیپورت شدم.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.