بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هفتم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هفتم
12 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و هفتم

وقتی کلاس دوم دبستان بودم یک پاک‌کن خریدم که بوی توت فرنگی می‌داد. البته برایم خریدند آن هم به شرط نمره‌ی بیست املا. دلم می‌خواست هی غلط بنویسم و هی پاک کنم. دلم می‌خواست آنقدر توی دستم بگیرمش که دستم عرق کند و دم کند و خوشمزه شود. یک حسِ مریضِ پنهانی داشتم نسبت به وسیله‌ای که گمان می‌کردم حکمِ لاکچری بودنم در کلاس را قطعی کرده است. دو روز بود خریده بودمش. رویا می‌بافتم که مجبور شده‌ام کلاسم را عوض کنم و بین یک مشت غریبه نشسته‌ام و در جمعشان راهم نمی‌دهند و من برای کم کردنِ رویشان جامدادی‌ام را روی میز می‌گذرام و پاک کن سرنوشت سازم را بیرون می‌آورم و یک ردیفِ کلاس را به هم می‌ریزم با عطرش. عطری که اول هوشیار می‌کرد و بعد مغز را بی حس می‌کرد. اعتیاد به بو کردنش هر ساعت در من بیشتر می‌شد و مرا در عرض دو روز تبدیل کرد به یک دائم الخمر.

دقیقا سومش بود. روز سومش بود که وارد زندگی‌ام شده بود و که زنگ اول ریاضی داشتیم. از درس هیچ چیز نمی‌فهمیدم. پاک‌کنم نبود.تمام کیفم را گشتم. وول می‌خوردم. نظم نیمکت سه نفره را بر هم زدم. جیب‌های مانتوی فرمم را می‌گشتم. معلممان کفرش بالا آمد و داد کشید: "تو چه مرگته من دارم درس میدم؟" گفتم: "خانوم پاک‌کنمون نیست." بچه‌ها زیر لب گفتند هییییییییه. و این صوت یعنی وای دخترکِ بیچاره آن پاک‌کن ارزشمند را کجا فنا کردی بی‌لیاقت؟

معلم جواب داد: "به جهنم ". و من تا پایان سال از معلممان متنفر شدم و هیچ وقتِ دیگری در زندگی‌ام با ریاضیات ارتباط عاطفی برقرار نکردم و همیشه امتحان ریاضی را با سلام و صلوات از سر می‌گذراندم.

زنگ تفریح خورد و من با چشمان داغدار دویدم به نیلی که کلاس سوم بود خبرِ بد بیاری‌ام را بدهم که دیدم پاک‌کنم با نوکِ مداد سوراخ سوراخ شده و تکه تکه و کثیف روی دفتر نیلیست. گریه‌ام شدت گرفت. من روحم را به آن جسمِ بی‌جان تزریق کرده بودم. اون یک پاک‌کن معمولی نبود. می‌توانست بزرگترین غلط‌های دنیای مرا محو کند. من حتی می‌توانستم اشتباهاتم را هم غیب کنم. حالا دیدم معجزه‌ام دستمالی شده. نیلی بی‌اجازه جادویم را کش رفته و سوراخش کرده و روح مرا از تنش خارج کرده. حالا شده بود یک پاک کن معمولی مثل هزاران مدل دیگرش. عشق بازیِ‌مان یادش رفته بود و یاد گرفته بود وظیفه‌اش سفید کردن کاغذ است. پاک‌کنی که تیر خورده بود و مرده بود اما میشد از جنازه‌اش هم کار کشید.

وسط فین و اشک از نیلی پرسیدم: "چرا برش داشتی؟" نیلی گفت: "برنداشتم قرض گرفتم." گفتم: "بی‌اجازه؟" و نیلی گفت: "خواب بودی. منم سولاخش نکردم بغل دستی‌ام کرده. برات میخرم گریه نکن." من دیگر هیچ پاک‌کن عطری‌ای نخریدم. دستمال عطری هرگز مصرف نکردم و تا امروز توت فرنگی و مشتقاتش اعم از مربا و مارمالاد و بستنی و کیک را نخورده‌ام. دو روزِ تمام با نیلی قهر کردم و در یک مراسم منت‌کشیِ پر و پیمان رضایت به آشتی دادم.

امروز صبح که امیرسام پسرِ خاله کوچکمان به من زنگ زد و گفت برای ملاقات با دوست دخترش نیاز به ماشینِ نیلی دارد من اصلا ازش نپرسیدم چرا با خود نیلی تماس نگرفته است. نپرسیدم چون ضرب المثل‌ها می‌گویند: "چو دانی و پرسی خطاست." ماشین مال من نبود و امیرسام هم که یک ماه است گواهینامه گرفته کاملا در جریان این امر هست. اما به من زنگ زد تا من احساس مالکیت کنم و اجازه دهم. گفت: "می‌خوام با یه دختره برم بیرون. اولین باره قرار می‌زاریم. بابا که ماشین نمیده. اقلا تو ماشینتو بده. بیام ده صبح بگیرم تا ساعت چهار برمی‌گردونم. می‌ریم یه دوری می‌زنیم و زود میایم."

شکستن دل یک پسر هجده ساله که تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده و پا به دانشگاه گذاشته و همان ترم اول از یک دختر خوشش آمده، در مرام من نیست.

می‌گویم: "ده بیا دم دفتر سوییچو بدم بهت تا سه برگرد. میشناسی نیلی رو که. یه وقت ترش می‌کنه." امیرسام جوری سفت و مردانه قول داد که یک آن دلم سوخت که چرا شوهر خاله‌ام قدر دردانه‌اش را نمی‌داند و اگر من نبودم امیرسامِ طفلک باید از دوست دخترش خجالت می‌کشید و کشف کردم راز خلقتم در این است که اجازه ندهم فقرِ اتوموبیل باعث شرم زدگیِ مردی جوان شود.

اما حالا ساعت از سه گذشته و امیر نیامده. نیلی راس چهار می‌رود. به امیر زنگ می‌زنم. بوق می‌خورد توقع دارم فورا جواب دهد و اعلام موقعیت کند. جواب نمی‌دهد. از تلفن جواب‌ندهندگان بیزارم و گمان می‌کنم همه‌شان با اشرار محشور می‌شوند. ساعت یک ربع به چهار بود. بیشتر از پنجاه بار امیر را گرفتم و امیر بیشتر از هزار بار جوابم را نداد. کاش شماره‌ی دوست دخترش را داشتم. کاش نیلی خبر داشت ماشینش را شوهر داده‌ام. کاش اینقدر عاطفی تصمیم نمی‌گرفتم و به سام می‌گفتم: "بابات یه چیزی می‌دونه که بهت ماشین نمیده." ساعت چهار نیلی کیف و موبایلش را برداشت و گفت: "پاشو من صد تا کار دارم." گفتم: "من یه ساعت دیگه کار دارم. بمون با هم بریم." پشتش را به مقصد ترک کردنِ من و طرح‌های نکشیده‌ام کرد و گفت: "اسنپ بگیر. من خیلی کار دارم. با آتش قرار دارم یه ربع دیگه." و رفت. در را بست. جای خالی ماشین خیلی ترس دارد. دنبالش دویدم. صدایش کردم. پله را برگشت. نیلی حواسش پیش جهیزیه‌ی ناقصش بود. گفت: "جانم؟" نفرین خدا و بندگان پاکش بر من باد. گفتم: "نیلی مشکلی پیش اومده." چشمش را تنگ کرد و گفت: "چی؟" گفتم: "امیر سام گم شده." نیلی با چهار تا انگشت دست راستش به خودش سیلی زد. صدای سیلی‌اش در پاگرد پیچید. گفت: "خاک بر سرم. یعنی چی؟ کی گفته؟" گفتم: "منم دقیق نمی‌دونم." تلفنش را برداشت و قفلش را باز کرد. گفتم:"به خاله نگیا نمی‌دونه." پرسید: "از کی گم شده؟" گفتم: "امرروز ده صبح." نیلی برگشت توی دفتر و به آتش زنگ زد. جریان را جوری تعریف کرد که شبیه آدم‌ربایی جلوه کرد.

ساعت چهار و نیم شد و تلفن امیر سام دیگر خاموش بود. به نیلی گفتم: "بگو آتش خان بیان اینجا." نیلی اینقدر از غصه فقدان امیر شوکه شده بود که فورا به آتش زنگ زد و احضارش کرد. داشتم برای خودم وقت می‌خریدم. نیلی پرسید: "کی به تو گفت؟" گفتم: "امین." داداش امیرسام بهترین گزینه بود چون سال‌ها او و نیلی با هم قهرند و محال است نیلی بخواهد صدایش را بشنود.

آتش رسید. می‌توانم پشتش سنگر بگیرم و واقعیت را بگویم. ساعت پنج است. به امین  پیغام می‌دهم که: "سلام. از امیرسام با خبری؟" می‌پرسد: "چطور مگه؟" حقیقت را برایش می‌نویسم. بهترین گزینه اطلاعاتی امین است. می‌پرسد: "نیلی می‌دونه ماشینش دستِ سامه؟" صورتکی غمگین می‌فرستم که نشان دهم نمی‌داند و من پشیمانم. امین تایپ می‌کند. دلم آشوب می‌شود. روده‌هایم می‌پیچند و صدا می‌دهند. در شُرُف اسهالم. می‌نویسد: "امیر رو سر جاده چالوس گرفتن. ماشین رو هم خوابوندن. با یه دختره داشته می‌رفته شمال مشروب همراشون بوده. نگفته بود ماشین مال نیلیه."

رو به پنجره می‌ایستم و نیلی و آتش دلواپسند. خودم را شبیه آدم‌هایی می‌کنم که می‌خواهند یک داستان طولانی تعریف کنند. سیگاری روشن می‌کنم و به نیلی می‌گویم: "نیلی؟ یادته اون پاک‌کن خوشگله رو؟ همونی که بوی توت‌فرنگی می‌داد؟ همونی که زدی ترکوندیش؟" نیلی فکر می‌کند و می‌گوید: "نه والا. کِی؟" می‌گویم: "دبستان... کلاس دوم... کش رفتی ازم؟" یادش نمی‌آید. عجب گیری افتادم. می‌گویم: "اومدم زنگ تفریح گریه کردم که چرا برداشتی. تو گفتی قرض کردم." نیلی می‌گوید: "ااااااااااااه. چمیدونم. یادم نیست. حالا که چی؟" می‌گویم: "منم امروز ماشینت را قرض کردم دادم به سام." و کل ماجرا را تعریف می‌کنم. فکر می‌کردم آتش پشتوانه‌ی خوبی است. فکر می‌کردم در بمباران کلامیِ نیلی پناهگاهِ مناسبی است. اما آتش به نیلی گفت: "این خواهرت درست نیست توی شهر آزادانه ول می‌چرخه‌ها. نامه‌ی بستریِ دیوونه خونه بگیر براش اَه. ماشین رو با پاک‌کن مقایسه می‌کنه. نیلی اینو ببر از جلوی چشمم تا نکشتمش... ااااااااااااااااه."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.