بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و ششم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و ششم
14 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و ششم

خوشگذرانی و وقت‌گذرانی با بعضی‌ها عمر آدم را زیاد می‌کند. دقیقا مثل دوستان دوران مدرسه‌ی من. تعطیلات طولانی و دلگیری پیش رو داشتیم. آتش همه را دعوت کرد به ییلاقِ خانوادگیشان در اطراف تهران. باغی که سیب و گردو و توت و گلابی و زردآلو و آلبالو و خرمالو دارد. باغی که فقط زمستان‌ها می‌خوابد و تا پایان پاییز یک تنه حریف میوه فروش فروشی‌هاست.

مامان خورشید وقتی برای دعوت کردن ما به باغ آمد مثل یک تور لیدر صحبت می‌کرد و رو کرد به بابا و گفت: "بریم چهار روز و سه شب بمونیم. هم یه خونه کوچیک اونجا هست با امکانات کامل. حموم و آشپزخونه داره و یه اتاق خواب. یه پذیرایی چهارده متری. تراس داره. منقل داریم برای کباب. آب و برق هم داره. باغ بزرگه. صبح آبگوشت بار می‌زاریم. بریم اونور باغ و برگردیم استخوناشم پخته. شبا حاضری می‌خوریم. تلویزیون داریم. عین خونه. هیچ فرقی نداره. الانم هوا خیلی گرم نیست. شما هم که عاشق میوه‌ی سرِ درختی. بریم گوجه و زردآلوها دیگه دارن می‌پزن روی درخت."

بابا سیبیلش خندید و گفت: "من به یه شرطی میام." مامان دل توی دلش نبود که برود. اصلا انگار با چهاردیواریمان مشکل پیدا کرده بود. فوری گفت: "شرطِ چی؟ زشته دعوتمون کردن." بابا ادامه داد: "هر چی قراره بخریم من میخرم. هیچکس دست توی جیبش نکنه." مامان نفسش را آسوده توی هوا پخش کرد. مامان خورشید با مهربانی گفت: "ما نمک پرورده‌ی شماییم. شما تشریف بیارین که چراغ اونجا روشن میشه. چشم." مامان خورشید مرا برانداز کرد و گفت: "عروس خانوم آینده خداحافظیات رو بکن با اون طوفانِ پدر سوخته که اونجا اصلا موبایل آنتن نمیده." فوری جواب دادم: "خورشید خانوم جونم من نمیام." مامان از این مردم گریزی من بیزار است و من از این برنامه‌های خانوداگیشان فراری. می‌گویم: "من چند سالیه دوستامو ندیدم. می‌خوایم یه دورهمی بذاریم با هم باشیم." مامان گفت: "ماه رمضونه. همه جا تعطیله. چه دورهمی‌ای؟ بیا بریم." دوست نداشتم جلوی مامان خورشید دعوای مادر و فرزندی برپا شود و گفتم: "ببینم چی میشه."

مامان خورشید رفت و من فورا به جان مامان پریدم: "جلوی این چرا به من اصرار میکنی؟ تو که میدونی من نخوام نمیام. الانم با دوستام دارم چت می‌کنم." دروغ نمی‌گفتم. من هیچ وقت دروغ نمی‌گویم. دوستان قدیمی‌ام را دو سالی بود که ندیده بودم. از خانه خالیِ ما استقبال کردند و قرار شد دو روزمان را با هم بگذرانیم. یک میهمانیِ سه نفره‌ی کاملا دخترانه.

مهشید و مرجان دوستان زمانِ دبیرستانم بودند. البته تعدادمان پنج تا بود اما دو نفر موفق شدند شوهر کنند. این دهه‌ی شصتِ خورشیدی بدترین دهه‌ای است که زمین با میلیاردها سن به خودش دیده است. دهه‌ی سی و چهل و قبل‌تر از آن هه چیز یک روال منظم داشت. پسرها اجباریشان را می‌رفتند و جایی مشغول به کار می‌شدند و پدر و مادرهایشان به شیطان مجال نمی‌دادند سر وقت پسرک برود و زودتر برایش یک دختر دست و پا می‌کردند و دخترها تند و تند،خوشگل و زشت، ریز و درشت، درهم، شوهر می‌کردند و زاد و ولد راه می‌انداختند. همه چیز یک فُرم داشت. عروسی‌ها یک شکل بود. عروس و داماد سرِ عقد جفتشان زل می‌زدند به آیینه‌ی سر سفره و عکاسی که اغلب از فامیل درجه یکشان بود ازشان عکس می‌گرفت و همین میشد آغاز یک زندگی. اما دهه پنجاه انقلاب شد. یک انقلاب کاملا سیاسی. فرهنگ قربانیِ سیاست شد. مردم دوگانگی اجتماعی پیدا کردند. یکی می‌گفت: "دخترم باید درس بخونه و یکی می‌گفت باید شوهر کنه." دخترهای متولدین دهه پنجاه که زورشان به پدرشان نچربید شوهر کردند و طبق آیین سنتی بچه‌دار شدند و صبر کردند که ترسشا از پدر و برادرهایشان بریزد و در سکوت شروع کردند به جمع کردن سند و مدرک علیه شوهرهایشان تا زبانِ خودشان را سر خانواده‌هایشان دراز کنند و همه در اوایل دهه هفتاد طلاق گرفتند و یک زندگی مستقل برای خودشان ساختند.

پسرها سربازیشان به روال گذشته بود اما کار پیدا نمی‌کردند در یک جغرافیای جنگ زده و ترسیده. ازدواج‌ها عقب افتاد. دخترهای دهه شصت از زندگی دختران قبلی عبرت گرفتند و از رشد بی‌رویه‌ی بیوه‌ها عبرت گرفتند و به ازدواج تن ندادند و این روال بیست سال ادامه پیدا کرد. حالا خیلی عجیب نیست اگر دختری سی و چند ساله گذشته‌ای برهوت و خالی از عشق داشته باشد. حالا خیلی عجیب نیست اگر پسری چهل ساله با موهایی سفید نتوانسته باشد دختری را راضی به ازدواج کند چون آن پسر سال‌ها درس خواده و کار کرده اما نمی‌تواند دویست میلیون پول رهن یک خانه را داشته باشد. ما اگر ازدواج نکردیم خودمان بی‌تقصیریم. ما شاهد جدایی‌های غیر جذابی بودیم. طلاق‌هایی با مضمون فقر و اعتیاد و خیانت.

و حالا مامان وسط پذیرایی بیست متری‌مان زل زده به من و می‌گوید: "یه مشت دختر تنها می‌خواین بمونبن خونه چه غلطی بکنین؟" گفتم: "می‌خوایم جواهرات سلطنتی تو رو پیدا کنیم و بفروشیم و توی همین دو سه روز از ایران خارج شیم و بریم هشتاد روز دور دنیا بچرخیم." مامان گفت: "الان طوفان بفهمه نمیای میگه این دختره خودشیفته‌ست. میگه منزویه. میگه گوشه‌گیره. میگه از آدمیزاد فراریه." گفتم: "والا که طوفان این همه اصطلاحات بلد نیست." مامان جواب می‌دهد: "زبون فامیل شوهر رو سر خودت دراز نکن. بیا بریم. دوست و رفیقاتو بعدا ببین. من نمی‌دونم تو به کی رفتی که اینقدر غریب‌پرستی." خواستم بگویم به خودت که ننه قمر و ننه خورشید را می‌پرستی اما نگفتم و عوضش جواب دادم: "ببین مامانِ من. پاتو نکن توی کفشم. نزار بیام اونجا برج زهرمار شم. من اینجا راحت‌ترم. آتیش رو بفرستین بالای درخت واسه من گوجه سبز بچینه." بابا دخالت کرد و گفت: "نیا به جهنم." مامان رفت و منم به قهر رفتم به اتاقم. مهشید زنگ زد و گفت: "من فردا شب با مرجان میام." گفتم: "ماکارونی منو نخوردین. درست می‌کنم. شبم بریم ولگردی. تا سحر همه جا بازه." و یک جوری ذوق کردیم که انگار تهران لاس وگاس است و ما اقامت رایگان داریم.

مامان صابون و شامپو و لیف و حوله را در یک ساک گذاشت و چند دست لباس را در یک ساک کوچک دیگر. یک سبد بزرگ گوشت و مرغ و پیاز و سیب‌زمینی بار کرد و موقع رفتن به من گفت: "دو روِز دیگه‌اش که تنها میمونی چی؟" گفتم: "توی تنهایی به رفتار زشتم به خونواده‌ام فکر می‌کنم." نیلی دم رفتن گفت: "دوست داشتی آژانس بگیر بیا." گفنم: "برو پیشِ شوشوت. دوست ندارم بیام." رفتند و من در را بستم. یک موزیک شش و هشت گذاشتم و یک ربع مفصل جلوی آیینه رقصیدم. بچه‌ها هشت شب می‌آمدند و من شش ساعت فرصت داشتم. یک ربع دیگر رقصیدم و خودم را در حال رقص دیدم و کیف کردم. دوش گرفتم و خرید رفتم. نوشابه و کالباس و چیپس و بستنی و ماکارونی.

به مهشید زنگ زدم که بگویم زود بیایند. زنگ سوم جواب داد و گفت: "میایم تا عصر." رفتم و سالاد سزار درست کردم. دقیقا مثل یک ایتالیایی. یک سالاد در ظرفی بزرگ با کاهوهایی آبدار. گوشت و پیاز را برای سس ماکارونی تفت دادم و زیرش را خاموش کردم. تلویزیون را روشن کردم. بی‌برنامه‌ترین حالتِ ممکنش را داشت. به طوفان زنگ زدم. جوابم را نداد. هیچ‌وقت کارش را رها نمی‌کند. ساعت هفت شد. به مهشید دوباره زنگ زدم. صدایش در فضای اتوبان بود. ضبطِ ماشینش با صدای بلندی می‌خواند: "تو که بارونو ندیدی گل ابرا رو نچیدی..." داد کشید که صدا را کم کنند. گفتم: "کی میرسی؟" گفت: "ببین یهو برنامه شد با خواهرم اینا داریم میریم شمال. زنگ زدم آنتن نداشتی." گفتم: "من شام درست کردم." مهشید گفت: "به مرجان زنگ بزن. اگه تا پس‌فردا برگردیم میام ببخشید. برات پیغام فرستادم دو ساعت پیش." راست می‌گفت. ندیده بودم. داشتم برای رفقایم آشپزی می‌کردم. به مرجان زنگ زدم. جواب نداد. یک ربع بعد خودش زنگ زد و گفت: "خاله‌ام اینا از تبریز اومدن. سه ماهه ندیدمشون." گفتم: "منو دو ساله ندیدیا." گفت: "آخه خالمه. نمیشه بیام. ببخشید. به مهشید سلام برسون." دخترهای دهه‌ی شصت خیلی بد قولند اما این رفتارشان در حوزه‌ی جامعه‌شناسی من نیست. به نظرم همین اخلاق کافیست که هر بلایی سرشان بیاید حقشان باشد.

یک قابلمه ماکارونی درست کردم که یک هیئت را جواب می‌دهد. فکری از ذهنم عبور می‌کند. می‌روم باغ تا غافلگیرشان کنم و منت بگذارم که من دلم طاقت دوریتان را نداشت. اینجوری مامان از رفتارش شرم زده می‌شود و با انرژیِ بی‌پایانم محفلشان را گرم می‌کنم و نیلی به داشتن خواهری مثل من افتخار می‌کند. قابلمه را در یک پارچه می‌پیچم و روی ظرف سالاد سلفون می‌کشم. جوری برایشان غذا را می‌رسانم که انگار خدا رسانده و من فرشته‌ی شکم چران‌ها هستم. زنگ میزنم که آدرس را بگیرم. به موبایل همه زنگ میزنم و زنی با صدای شیطان آن طرفِ خط می‌گوید: "مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد...

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
14 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
ارسطو شهابی ارسطو شهابی 10 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
محمدرضا ایدرم محمدرضا ایدرم 1281 خواننده / 10 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.