بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و پنجم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و پنجم
14 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و پنجم

ابلیس جای من تصمیم گرفت. بعد از دیدن یک فیلم آب دوغ خیاری که از آن مدل‌های فیلم فارسی که پسر پولدار عاشق دختر فقیر می‌شود و دخترکِ بی اعتماد به نفس سعی در امتحان عشقش دارد، من هم سبک عقلی کردم و خواستم طوفان را امتحان کنم.

سیمکارت خریدم و روی لبتابم با یک آیدی جدید بچه‌گانه‌ترین اشتباهم را شروع کردم. طوفان با پسرهایی که می‌شناختم فرق می‌کرد. دست به قربان صدقه رفتنش بد بود. شور و حرارت شروع رابطه را نداشت. جایم در زندگی‌اش تنگ و دلگیر بود. به تلفن محدود بودم آن هم فقط در ساعاتی خاص. برای منی که بی‌پروایی در عشق را می‌پسندم و دوست دارم بی‌سانسور خودم را برای جفتم عرضه کنم کمی اوضاع خسته کننده شد. خواستم امتحان کنم طوفان سرد مزاجی‌اش فقط برای من است یا نسبت به غریبه‌ای مجازی هم کم توجهی دارد. جوری با من رفتار می‌کرد که انگار جز وظایفِ من بود که وارد زندگی‌اش شوم. دائم در مورد غذاهای ایرانی حرف میزد و همسری که باید دست پختش خوب باشد. لابه‌لای خنده‌هایش از زنی می‌گفت که باید شبیه مادرش باشد یا مثل خواهرش خانه داری کند. طوفان از من نمی‌پرسید آخرین فیلمی که دیدم چه بوده نمی‌پرسید استخر را بیشتر دوست داری یا دریا را. نمی‌پرسید مارک تلفنت چیست یا دلت که می‌گیرد چه کار می‌کنی؟ همه چیز را به مرور زمان سپرده بود اما من عجله‌ای مخصوص در حل کردن مجهولات داشتم. ولی او می‌پرسید اتو کردن یقه پیراهن مردانه بلد هستی یا نه، سوال می‌کرد اگر توانستی اسم سبزی‌های قرمه سبزی را بگویی یا به نظافت حمام و دستشویی علاقه‌ای افراطی داشت و مرتب از شوینده‌های خارجی حرف میزد.

این انصاف نبود. حس کردم کسالت به رابطه‌ی بیست روزه‌مان سایه انداخته. نمی‌دانستم چرا وسوسه‌ی تبدیل شدن به یک بیگانه را برای طوفان داشتم. آتش روز اول شروع دوستیِ دورادورمان هشدار داد: "ببین دختر جون این طوفان دوازده ساله رفته. یک بارم نیومده ایران. اینایی که میرن اخلاقشون یه کم با آدمای دور و برت فرق داره‌ها. اللخصوص این یکی که از ایران کَند و رفت. ازش دوری. شب جمعه‌ها باید بشینی تلویزیون ببینی ولی اون سر کاره و برعکس. فرقی نداره اگه چهار ماه تلفنی باهاش حرف بزنی و بگی نمی‌خوام. اما قصه از اونجایی حماسی میشه که بگی نمی‌خوام و روحم درد گرفته و افسرده بازی از خودت دربیاری، بخوای بیوفتی وسطِ من و نیلی نق بزنی. بشین فکراتو بکن ببین آدمی که فقط عکسه به دردت می‌خوره یا نه. ببین اون همسن منه چهل سالشه. شاید از سن دختر بازی و شیطنتش گذشته. شایدم روحیه‌ی یه پسر بیست ساله رو داره. من نمی‌دونم چون واقعا هیچ‌وقت دوست دخترش نبودم هیچ‌وقت."

صبح خنکی بود و رفتم دفتر و آیدی مجازی‌ام را روی لب تاب راه اندازی کردم. می‌دانستم طوفان تا یک ساعت دیگر بیدار می‌شود و پیام‌هایش را چک می‌کند. با گوشی خودم برایش نوشتم: "سلام عزیز دلم. روزت عالی باشه. من دفترم. هر وقت دوست داشتی زنگ بزن. می‌تونم تلفن جواب بدم. این جا همه چی درهمه.!"

و درست به فاصله بیست و یک دقیقه بعد با آیدی دروغینم به طوفان پیغام دادم. بیست و یک را انتخاب کردم چون شنیده‌‌ام که روح هر کسی دقیقا بیست و یک گرم وزن دارد. یعنی هر انسانی که می‌میرد از وزنش دقیقا بیست و یک گرم کم می‌شود. این عدد را نه به صورتِ خرافی بلکه کاملا منطقی انتخاب کردم چونکه خواستم به عملیاتِ غیر واقعی‌ام روح دهم.

نوشتم: "واااای سلام شما چه عکس زیبایی دارین. به صورت کاملا اتفاقی توی پیج شما اومدم و یه آرامش خاصی توی چهره‌تون دیدم. نمی‌دونم کی هستین و چی هستین ولی قدر آرامشتونو بدونین. کم پیش میاد دختری عاشق چهره پسری بشه و کمتر پیش میاد این احساساتش رو جاری کنه."

با خودم حساب کردم طوفان سه ربع دیگر بیدار می‌شود و بیست دقیقه روی توالت فرنگی می‌نشیند و زل میزند به کاشی‌های زیر پایش تا ببیند می‌تواند جرمی پیدا کند یا نه. مسواک می‌زند و قهوه دم می‌کند. موهایش را شانه می‌کند و کت و شلوار می‌پوشد و کمربندش را روی سوراخ سوم می‌بندد. کرواتش را دو تا گره می‌زند و می‌رود سراغ فنجان قهوه و قبل از بیرون رفتن از خانه پیام‌هایش را چک میکند.

پیغامم را جواب داد: "سلام خانوووووم صبحت بخیر. من کم کم میرم سرکار. اگه یه فرصتی پیش بیاد بینِ کار تماس می‌گیرم. آخه اینجا هیچ چی درهم نیست." و یک استیکر خنده پشت حرفش انداخت. پیغامش را باز نکردم که گمان کند نخواندمش و ساعت کاریِ مشغولی دارم.

طوفان پیغام منِ غیرواقعی را هم خواند. اسم خودم را در آیدی نسیم گذاشته بودم که بینمان یک بادِ ریز و درشتی به پا شود. جوری اسم انتخاب کردم که وسوسه شناختنم به جانش بیوفتد و عکس پروفایلم را یک فانوس دریایی گذاشتم. یک فانوسِ دریایی در یک شب خیال انگیز که دریایش گرفتار جزر و مد است.

نیلی آمد بالای سرم و گفت: "رییس میگه پوسترِ انتشاراتی رو تموم کردی؟" آخر برای ترغیب کتاب خواندن در جامعه دیگر باید چه حرکتِ فرهنگی جدیدی ابداع شود؟ مردمی که از کتاب‌های نخوانده‌ی ورم کرده در کتابخانه‌ها می‌ترسند و اسم کتاب‌های دهان پرکن را فوتِ آبند تا بین حرف‌های گنده گنده‌ی خودشان اسمی از آنها برند و فرهیخته جلوه کنند. انتشاراتی که سفارش کار داده بود توقع داشت با یک پوستر پنجاه در هفتاد میلیون‌ها خواننده جذب کند. گفتم: "به رییس بگو تا عصر تحویل میدم." نیلی به لبتاب نگاه کرد و گفت: "جای چت کردن پاشو طرحتو حاضر کن. پس فردا باید تحویل بدیم. اینجا همه آدمِ تو هستن؟ تو هم بشینی پای چت کردن؟"

طوفان جواب داد. نوشت: "شما؟" فورا جواب دادم: "چه خوب که جوب دادین. شما صبح‌ها همیشه اینقدر بد اخلاقین؟" با مکثی بیست و یک ثانیه‌ای گفت: "خودتون رو معرفی کنین."

گفتم: "بیا یه اسم سرخ پوستی روی خودمون بزاریم. مثلا من شما رو باد وحشی صدا می‌زنم و شما منو باد ملایم صدا کن. اینجوری تبِ شروع دوستی داغ میشه."

گوشی خودم رو بر داشتم و وسط چتِ خودِ مجازی‌ام و طوفان نوشتم: "عشقم کِیفت کوکو باشه ایشالا. منم امروز باید یه طرحی رو بکشم یه کمی زمان میبره ولی تو اولویت منی."

اما طوفان پیامم را نخواند و جوابِ نسیم را داد و نوشت: "شما فرانسه‌ای؟ ایرانی؟ منو از کجا میشناسی؟"

برایش نوشتم: "مگه شما هم فرانسه‌ای؟ عجب. چه رخداد بینظیری. من ساکن پاریسم. سی و هشت سالمه."

طوفان هنوز پیغامم را نخوانده بود. متاسفانه به همین سرعت جایگزینی مناسب برایم پیدا کرد.

برای باد ملایم چیزی تایپ می‌کرد. خونم جوش می‌خورد. فرستاد. رکب خوردم. به فرانسوی نوشته بود:"e pensez-vous pas que vous devriez changer la façon dont vous l'écrivez? Vous vous retrouvez avec tous les trois mots dans la phrase, ce qui signifie que vous avez des doutes."

و جواب پیامِ خود واقعی‌ام را هم تایپ کرد و نوشت: "روزم رو با یه رخداد بی نظیر شروع کردم. با یه بادِ ملایم. بهتره که کلاسِ فرانسه بری و تا نقشت بهتر در بیاد. به جای پلیس بازی در آوردن طرحت رو بکش که گروه رو معطل نکنی."

و باز نوشت: "زحمت ترجمه نکش خودم برات معنی می‌کنم. نوشتم که: "فکر نمی‌کنی باید نحوه‌ی نگارشت رو تغییر می‌دادی؟ شما آخر همه جمله‌هات سه تا نقطه می‌گذاری و این یعنی به من شک داری. رفتارت زشته."

راست می‌گوید. من آخر همه جمله‌ها به جای یک نقطه سه تا نقطه می‌گذارم. لو رفتم. کف دستم عرق کرد. برایش نوشتم: "خواستم ببینم منو توی لباسِ مبدل می‌شناسی یا نه." و چند تا استیکر بامزه پشت حرفم انداختم تا ماست مالی کرده باشم. جواب داد: "Quelque chose comme ta soeur"

 توی گوگل ترجمه کردم. یعنی: "برو یه کم از آبجیت یاد بگیر." با خودم گفتم حالش را می‌گیرم. زنگ می‌زنم و دستِ پیش می‌گیرم که اصلا چرا با غریبه چت کردی یا می‌گویم خواستم برایت یه روز متفاوت را آغاز کنم و تو لیاقت نداشتی. چاره‌اش همین است. برای متهم کردنش تلفن را برمی‌دارم و شماره‌اش را می‌گیرم. زرنگ‌تر از من است. بادِ وحشی تلفنش خاموش است.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.