بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و چهارم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و چهارم
12 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و چهارم

سعی کرد نگاه تحقیرآمیزی به من بیاندازد و من چشمم را ندزدیم تا عمق نفرتش را روی سر و هیکلم بریزد که تا ابد در ذهنم بماند و  کینه‌اش همیشگی شود. مامان رفت تا چای بیاورد چون من از جایم جنب نخوردم و به باقیمانده چشم‌هایش خیره شدم که بفهمد حسش متقابل است. خیره شدم روی جزییات صورتش، روی ته مانده‌ی جوانی‌اش و تا می‌توانستم نگاهم را کش دادم تا مامان برگشت و گفت: "چرا برای خاله‌ات میوه پوست نگرفتی؟" نه خاله ریزه جواب داد که میل ندارد و نه من جواب دادم که خودش مگر چُلاق است.

خاله چایی‌اش را با توت خشک خورد. بیست سال است مرض قند دارد و از رژیمِ درمانی گرفتن، فقط قند و شکر نخوردن را یاد گرفته وگرنه به تنهایی یک کیلو شیرینی تر را حریف است و یک جعبه سوهان قم را در عرض نیم ساعت ناپدید می‌کند. تمام و کمال، آدمِ زیاده رویست. در خرید کردن اهل ریخت و پاش است و در غذا دور ریختن بسیار اسراف کار. خاله‌ای که شانزده سالگی شوهر کرده و تا بیست و دو سالگی چهار شکم زاییده و بعد لوله‌هایش را بسته. یک جور پلمبِ اختصاصی و خودخواسته که زنانِ بی دست و پا انتخابش می‌کنند. خاله‌ای که از کش و قوس دادن به همه چیز بیزار است و تمام مسائل را شسته و رُفته دوست دارد. دوست دارد دو روزه رژیم بگیرد و ده کیلو کم کند و چون این امکان پذیر نیست پس روز دوم از رژیم خارج می‌شود. دوست دارد دو ساعته آبگوشت بخورد و چون گوشت نمی‌پزد پس با زودپز میانه‌اش خوب است. دخترش را سه ماه کلاس زبانِ آلمانی فرستاد و چون دخترِ ده ساله‌اش مثل یک بلبلِ آلمانی، بعد از یک ترم برایش چه چه نزد، دیگر ثبت نامش نکرد. خاله ریزه لقبی است که شوهرش برایش انتخاب کرد. لقبی که تضاد وحشتناکی با ظاهرش دارد و همین پارادوکس باعث شده که این نام به دل همه بنشیند. خاله‌ای چاق و چهارشانه با صورتیِ به گردی تربچه و موهایی همیشه مشکی با پوستی صورتی رنگ.فِری خان اما فقط یک شوهر خاله معمولی نیست. فقط یک انسان عادی نیست. فری خان سمبُل یک خاله زنک تمام عیار است. فری خان نماد یک مردِ وابسته است. مردی با خصوصیات دختر بچه‌های مهدکودکی. یک پسر که هیچ وقت بزرگ نشد. بچه‌ای وابسته به مادر و خواهرانش. تک پسر و نواده‌یِ یک خانواده قاجاری و فرش فروش که هیچ وقت نفهمید باید بین خاله‌ام و خواهرهایش کدام را انتخاب کند. مردی که به پچ پچ‌های زنانه بسیار علاقمند است و بدش نمی‌آید یک کلاغ تحویل بگیرد و چهل کلاغ پس دهد.

وقتی خواهر فری خان من را برای پسرِ کوچکش خواستگاری کرد من تازه دیپلم گرفته بودم. دوست نداشتم شوهر کنم اما کیفِ داشتن یک خواستگارِ سمج که منتظر نمانده تا برگه‌های امتحانی تصحیح شود و من کارنامه‌ام را بگیرم. مرا به وجد آورد. اولین خواستگار همیشه تجربه‌ای منحصر به فرد است. چند احساس همزمان سراغ دختر می‌آید. حسِ دلشوره. حس عصبانیت. حس غرور. حس زیبایی و حس دلتنگی.

عصبانی میشوی چون فکر می‌کنی به دست آوردنت جسارتی افسانه‌ای می‌خواسته که از یک شاهزاده‌ی خوش پوشِ جذاب برمی‌آید. اما بر خلاف تصورت میبینی خواستگارِ پیگیرت ریقو و کچل است و برعکس تمام افسانه‌های بومی و بین المللی،خاطر خواهی‌اش از یک جور حسِ تشکیل خانواده و تولید مثل نشات گرفته.

حس دلشوره از پرتاب شدن ناگهانی در جمع بزرگسالان گریبان گیر آدم می‌شود و غروری که کاذب شد و مثل ماری دورِ روحم پیچید چون از نیلی زودتر خواستگار داشتم.خاله‌هایم فکرش را هم نمی‌کردند بابا این قدر می‌تواند مثل یک بادام ناخلف تلخ باشد. وقتی مامان با ترس و لرز به گوش بابا رساند که خواهرِ فری خان مرا برای پسرش خواستگاری کرده، بابا دیگر مزه‌ی دهان من برایش مهم نبود، نظر مامان هم برایش مهم نبود، فقط گفت: "حرفشم تکرار کنن دیگه فری باجناق من نیست و تو هم فک کن از اول همچین خواهری نداشتی." و این یعنی بهترین دفاع، حمله است. بابا بعد سکوتی چند ماهه را در فامیل آغاز کرد. سکوتی که شروعش شبیه پیدایش عصر یخبندان بود. در سنی بودم که اصلا بدم نمی‌آمد جلوی چشم پدر  و مادرم کسی دیگر دوستم داشته باشد. فکر می‌کردم بابا برای هوایی نشدنم باید به من باج بدهد. چمیدانم مثلا لوسم کند یا حرفم را یک مدل دیگر گوش کند. باید بین من و نیلی فرق بگذارد حتما. جوری که با رفتارش شرمنده شوم و ته دلم بگویم: "من روی حرف پدرم حرف نمی‌زنم." اما بابا بدخلق شده بود و اعتقاد داشت من روز ختمِ مادرِ فریدون خان، حتما توی مسجد بلند شدم و باسنم را قر دادم جلوی خواهرهای عفریته‌اش که آنها اینقدر گستاخانه خواستگاری کردند آن هم در پایان خردادِ تحصیلی یک دختر که دیپلمش بستگی به نمراتِ کارنامه‌اش دارد و بعید هم نبود که کارش به شهریور هم بکشد.

یکی نبود به بابا بگوید مسجد جای قر دادن نیست. مامان و خاله ریزه از هم فاصله گرفتند و رابطشان خاله‌های دیگرم بودند. هر چه مامان به بابا گفت دختر مسلما برایش خواستگار می‌آید به خرج بابا نرفت و گفت: "خجالت نمیکشن با اون اخلاق گهشون." بابا راست می‌گفت. حس عجیب خود برتر بینی داشتند و این احساس در طولانی مدت به خاله هم سرایت کرده بود. همان موقع با درایت خاله بزرگتر پرونده ازدواج ما را مختومه اعلام کرد و دو سال بعد هم روابطِ بابا و فریدون خان را مثل تیرآهن به هم جوش داد .مامانِ من هر چیزی کم داشته باشد اما خواهر زیاد دارد و خواهر بزرگترش برایش حکم مادر را دارد.

اما بین خانواده‌ی ما و خاله ریزه چیزی از بین رفت که باعث شد دیگر نخواستیم با هم سفر برویم یا برای شب نشینی به یکدیگر فکر نکردیم و یک رودروایستی بینمان باریدن گرفت. مثل برفی که در قطب می بارد و قرار نیست آب شود.

امروز خاله ریزه با بازوهای درشت روبرویم نشسته و هیچ وقت نفهمیده برای چنین اندامی لباس حلقه‌ای بدترین انتخاب است. لاک زرشکی زده و ناخن‌هایش کوتاه و بلند است. خیلی مصنوعی تظاهر به خوشبختی می‌کند. لاک و رژ پررنگ میمالد تا به مامان بفهماند: " اگر دخترت را سُر می‌دادی بغلِ خواهرشوهرم الان این به جای سرکار رفتن وقتش را مثل ما در آرایشگاه می‌گذراند." و با گردنبند کُلُفتِ گردنش ور میرود که نشان دهد در خانواده شوهرش اینقدر طلاها سنگین هستند که ضمانت می‌کنند تمام تازه عروس‌ها آرتروز گردن بگیرند. یک گارانتی هیجان انگیز برای ازدواج. مامان با فکری که امانش را بریده هی دست راستش را می‌گذارد پشت دست چپش و هی جایشان را عوض می‌کند و مرتب چایِ سرد را تعارف می‌کند. مامان اصلا گزینه‌ی مناسبی برای شروع مذاکرات نیست. همیشه نفر دومی که حرف میزند مامان است. نصفِ دفاعیاتش را هم فراموش می‌کند و بعد از دعوا چپ می‌رود و راست می‌آید که :"کاش اینو گفته بودم و کاش اونو گفته بودم." .

طوفان بعد از یک هفته جای سفت و محکمی در زندگیِ من ندارد و ریشه نداده اما بر حسب اتفاق خاله ماجرا را شنیده. هر چند خیلی هم اتفاقی نبود و یک طورهایی من در اینستاگرام عکس و متنی را گذاشتم که دوستان بو ببرند که نسیمی در حال وزیدن است و ممکن است تبدیل به طوفانی شود که زندگی‌ام را عوض کند.

خاله ریزه همیشه جاسوس‌های بهتری نسبت به خانواده‌ی ما در سطح فامیل دارد و در عرض یک روز پیگیری متوجه شد ماجرا از چه قرار است و امروز با ماشینِ خارجیِ خاکستری‌اش آمد تا از زبان مامان بشنود که پسری که آن طرف دنیا ندیده و نشناخته خواستگاری کرده از بچه خواهرشوهرش بهتر است.

خاله ریزه به من چشم دوخت و با یک لبخند که پیش نمایش یک تکه کُلفت بود از مامان پرسید: "این عنتر خانوم بره فرانسه، فرانسه‌ی بیچاره کجا بره؟" مامان نپرسید از کجا شنیدی. گفتم: "خاله برات دعوت نامه می‌فرستم." خاله جواب داد: "فقط می‌خواستین ده سال زبون خواهر شوهرمو سرم دراز کنین؟" به مسخره می‌گویم: "خاله خاله خاله. میشه هر وقت طوفان اومد ایران جلوش بگین که یونس ده دوازده ساله منو میخواد. پیاز داغشم زیاد کنین." خاله گفت: "نه کی گفته تو رو میخواد. اون موقع هم اصرار ننه‌اش بود. فکر می‌کرد مث من آدم حسابی هستین. گفتم: "خاله ریزه حالا تو بگو. یه ماه بعدش فوقش به طوفان الکی می‌گیم عقد کرده. بزار بدونه یکی به پام سوخته." خاله می‌دانست کمی خل وضعم اما از این فاصله نزدیک تا به حال با روحیاتم مواجه نشده بود. مامان گفت: "اینو ولش کن. خودت خوبی؟" خاله می‌پرسد: "پسره چیکاره‌س؟" زود تا مامان لو نداده می‌گویم: "هتل داره. پنج ستاره. شیک و پیک. بچه مایه پ‌دار." چرا باید بگویم هتلداری خوانده و کارمند است. تمام فامیل منتظرند تا بفهمند طوفان مثل اسمش کولاک نیست و قدِ کوتاهی دارد و کارمند یک هتل است تا از خنده منفجر شوند. خاله بالاخره بعد از بیست بار تعارف چای‌اش را برمی‌دارد و می‌گوید: "پس واقعا داری میری." فورا می‌گویم: "دعوت نامه. دعوت نامه می‌فرستم." خاله بی‌محلی می‌کند. مامان برای خاله کیوی پوست می‌گیرد. صدای پیغام گوشی‌ام را می‌شنوم. به خاله می‌گویم: "الهی قربونش برم چه حلال زاده ست." خاله می‌گوید: "بلند بخون اگه راست میگی." می‌گویم: "اصلا خودتون بخونین." گوشی را باز می‌کنم تا یک بار برای همیشه رویش را کم کنم و جوری نگاهش می‌کنم که حالش برای این اطمینانم به طوفان گرفته شود و بفهمد من و همسر آینده‌ام عجب زوج رشک برانگیزی هستیم. گوشی را می‌قاپد. حتما طوفان بیدار شده و می‌خواهد قربان صدقه‌ام برود. می‌گویم: "خاله جون خوندی بعدش کیوی بخور شیرینیشو بشوره ببره قندت بالا نره." طوفان نوشته: " عزیزِ جونم. امروز رییسمون انگار مغزش خونریزی کرده. به من گفته گوشی رو توی دستت ببینم اخراجی. کارم تموم شه خودم زنگ میزنم." خاله ریزه می‌گوید: "عزیزم کیوی بخور."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 11 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.