بخونید، خونده بشید!
به مناسبت چهلم درگذشت دوست هنرمند و عزیز مرحوم اسماعیل دمیرچی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رسول جعفریان رسول جعفریان

رسول جعفریان، روحانی و پژوهشگر تاریخ ایرانی‌است، وی اکنون استاد گروه تاریخ دانشگاه تهران، رئیس کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران و رئیس کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران می‌باشد.

دنبال کن
به مناسبت چهلم درگذشت دوست هنرمند و عزیز مرحوم اسماعیل دمیرچی
12 دقیقه مطالعه / 4 هفته پیش
img-content
به مناسبت چهلم درگذشت دوست هنرمند و عزیز مرحوم اسماعیل دمیرچی

سال‌های مدیریت کتابخانه مجلس (87 ـ 91)، با این مرد بزرگ آشنا شدم و از همان روزهای نخست دریافتم با مردی توانمند، باتجربه، هنرمند و در عین حال، کریم و بزرگوار روبرو شده‌ام. پیشنهاد موزه چاپ را همراه دوست عزیزم جناب مطلبی کاشانی دادند، من هم موافق و بلافاصله کارش را شروع کرد. با استفاده از روابطی که با اصحاب چاپخانه‌ها داشت، دهها دستگاه مختلف، از بزرگ و کوچک، از دوستان چاپچی‌اش گرفت. کارگاهی در بیرون شهر تهیه شد که او این دستگاه‌ها را در آنها تجهیز می‌کرد و به موزه می‌آورد. هر آنچه لازم بود فراهم کرد و موزه را با تلاش طاقت‌فرسای خود سرپا نمود. زمان افتتاح فرا رسید و موزه توسط رئیس مجلس افتتاح شد. تمام زندگی‌اش شده بود موزه. از بازدیدکنندگان استقبال می‌کرد و با خوشرویی آنها را در جریان کار دستگاه‌ها قرار  می‌داد. سفری به آلمان رفت و با سختی تمام، تجهیزات دیگری ری برای موزه تدارک دید و با زحمت وارد کرد. امید می‌رفت موزه چاپ کتابخانه مجلس، در جایی که قدیمی‌ترین چاپخانه دولتی را داشته، به یکی از بهترین موزه‌های تخصصی تبدیل شود. اما صد افسوس که در مدیریت جدید کتابخانه، به بهانه‌های واهی، از آنجا بیرونش کردند و موزه ملی صعنت چاپ را بر باد هوا دادند. وسایل موزه در بخشی از ساختمان کتابخانه ملی قدیم، خیابان سی تیر، درست روبروی خانه وی، ریختند، آن هم با اسم مجعول و خود ساخته موزه کتابت و چاپ، و او که هر روز از خانه بیرون می آمد، اشکش در می آمد. پس از آن، طی شش سال گذشته، تمام تلاش خود را برای نجات این موزه که حاصل دسترنج خود او بود ، انجام داد، اما به هیچ جایی نرسید. وقتی به کتابخانه مرکزی دانشگاه آمدم، خواستم به آنجا بیاید که آمد. ماهی چند روز به کتابخانه مرکزی سر می‌زد، همان اول، دو دستگاه، یکی دستگاه چاپ (ساخته سال 1880 میلادی)  و دیگری دستگاه گرفتن فیلم  (ساخته 1960) برای آنجا آورد. به موزه تازه تأسیس ما سر می‌زد و در بخش مرمت برای تجهیز آنجا کمک می‌کرد. اما افسرده بود، نگران از وضع آینده موزه، از اینکه هیچ چیزی در شهرداری و کتابخانه ملی و کتابخانه مجلس، برای ایجاد مجدد موزه فراهم نیست. روزهای آخر ضعیف‌تر شده بود و وقتی در گرمای تابستان می‌آمد، یکسره توصیه می‌کردم در این گرما از خانه بیرون نیاید. از آخرین روز که مهمانم بود، دو سه هفته‌ای می‌گذرد. از او بی‌خبر بودم تا اینکه  صبح روز جمعه، 16 شهریور 97، آقا محسن، فرزندش، زنگ زد. گفت: پدر رفت. بر اثر بیماری قلبی. گویا چند روزی هم در بیمارستان قلب شهید رجایی بستری بوده است و من بی‌خبر. یک بار که توفیق زیارت خانه‌اش افتاد، خانه که با پسر و نوه‌های گلش در آن زندگی می‌کرد، بار دیگر با وجهی از هنرمندی وی آشنا شدم. نمونه‌هایی از چاپ‌های مختلف روی انواع وسایل را به دیواره‌های اتاقش نگه داشته بود. عاشق کارش بود، عاشق متخصص. عاشقی که در تمام این شصت هفتاد سال، در وجودش داشت. چنان با عشق از چاپ حرف می‌زد که گویی هیچ چیزی جز این امر برای او مهم نبود. البته اگر موزه که عشقش بود و دوست داشت به عنوان حاصل زندگی‌اش آن را بر پا کند، به خاطر کوتاهی‌ها و نامردمی‌ها  پا نگرفت و اما خانه کتاب، برای او بزرگداشتی گرفت و جایزه‌ای به او دادند و سرش را اندکی گرم کردند. خودش کتابچه کوچکی تدارک دیده بود، از تمام افتخاراتی که داشت و به او تقدیم کرده بودند. فکر می‌کرد با این، جایگاهی به او خواهند داد! آخرین بار، هفته قبل، دوست مشترکمان جناب غلامرضا سحاب، به مناسبت روز چاپ، شرحی از احوال وی نوشت که در  کانال تلگرامی کتابخانه مرکزی گذاشتم. با عکسی زیبا که تقدیر آن بود که امروز مجدد ا برای اعلام خبر درگذشت وی، از همان عکس استفاده کنم. مرحوم دمیرچی، آثار متعددی داشت و یکی هنرمندانه‌ترین آنها، کتاب «چگونگی تأسیس موزه صنعت چاپ ایران در تهران» یعنی همان بود که در کتابخانه مجلس درست شد. وی در این کتاب 776 صفحه‌ای، تمام اسناد و مدارکی را که حاکی از زحمات طاقت‌فرسای او در مدت دو سال برای برپایی این موزه است را آورده و نشان داده است که عشق چه ها که نمی‌کند. تمام نامه‌ها و مدارکی که اغلب در بهترین آرشیوها هم نگهداری نمی‌شود، درباره سیر تشکیل این موزه، در این کتاب گردآوری شده است. این کتاب، بیش از هم سندی است بر لاابالیگری کسانی که به عنوان مسئول، زحمات یک مجموعه‌ای را مثل آب خوردن بر باد دادند، درسی برای مسئولان بالاتر که هر بار این داستان برایشان گفته می‌شد، به‌رغم مسئولیتی که داشتند، هیچ تکانی برای حفظ آن به خود ندادند، هشدار برای کسانی که وقتی زمان‌های بعد، همان‌جا مدیر شدند، دفتر و دستک خود را در آنجا آباد کردند، اما فکری درباره موزه نکردند و این پیرمرد را نزد خود راه ندادند یا اگر دادند، فریادش را نشنیدند.

هنوز هم دیر نشده است، هرچند دیگر دمیرچی نیست که بگوید، آقا، به خدا! این دستگاه را مثل روز اولش آماده می‌کنم که چاپ کند. دمیرچی نیست که جزئیات به راه‌اندازی دستگاه‌های قدیمی را بیان کند و مفهوم عشق به کار را در عمل برایمان ترسیم کند. خدایش رحمت کند. روز تشییع، صبح یکشنبه بعد از فوت وی، سری هم به این موزه مجعول و خودساخته زدم. اشکم درآمد. چیزی برای خود جعل کرده بودند، و گویی فقط هدف این بوده تا زحمت آن مرد را بر باد دهند و دیگران آن را به نام خود کنند. این موزه، باید به اسم دمیرچی بماند، و هیچ کس نباید مدعی آن باشد. عصر دوشنبه، ساعت دو، مراسم فاتحه وی در مسجد دانشگاه تهران، با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد. خدای او را رحمت کناد و به حق صاحب محرم که مراسم ختم در شب اولش برگزار شد، از سر تقصیرات او و همه ما بگذرد.


این متن در شماره مرداد و شهریور سال 97 آینه پژوهش منشتر شد.

نویسنده
رسول جعفریان
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
رسول جعفریان رسول جعفریان 14 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
رسول جعفریان رسول جعفریان 1140 خواننده / 23 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
10 دقیقه مطالعه / 1 روز پیش
img-content
مهزاد الیاسی مهزاد الیاسی 6 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
12 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.