بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و سوم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و سوم
14 دقیقه مطالعه / 8 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و سوم

تبدیل شدم به انبار مهمات. یک کاسه گوجه سبز خورده بودم با نیم کیلو زولبیا و بامیه و گوشفیل. آخر شب یک پیاله قورمه سبزی را ریختم روی دو کفگیر پلوی ایرانی و نصفِ قابلمه ته دیگِ نان تافتون و با سالاد شیرازی بدون پیازِ با آبغوره مخلوط کردم و خوردم. برای دسر یک تکه‌ی بزرگ کیک اسفنجی را که در سس شکلات غلتانده بودم با یک نسکافه شیرین خوردم. مسواک زدم و دندان‌هایم را نخ کشیدم. یک لیوانِ شیر گرم خوردم و پنج عدد خرمایی که هسته‌هایش را درآورده بودم و جایش گردو گذاشته بودم، و یک پارچ آب بالای سرم گذاشتم. موبایلم را قبل از اذان صبح کوک کردم تا بیدار شوم و خودم را سیراب کنم.

تصمیمم برای روزه داری به خواندن مقاله‌ای در اینترنت برمی‌گشت که برای پاکسازی دستگاه گوارش مطلبی پر مایه نوشته بود. برای منی که داشتم کم کم با دنده سنگین حرکت می‌کردم و وزنم از مرز معمولش به سمتِ نامتعارفی پیش می‌رفت، چنگ زدن به هر ریسمانی بعید نبود. در حمام حسِ چاقی داشتم. در پیاده روی حالم گرفته بود، در میهمانی دمغ بودم و از طراحی کردن برای رستورانی تازه تاسیس که قصد داشت منوی افطارش را طرح کاریکاتورِ یک مرد پرخور و چاق، بین مردم جا بیاندازد متنفر بودم.

مرض باز کردن قفل گوشی‌ام را گرفته‌ام و دائم اینستاگرامم را چک می‌کنم. صد تا رستوران را فالو کرده‌ام و عکس غذاهای جدید را می‌بینم. یک سری دانشمند می‌گویند دیدن عکس غذاها شهوتِ گرسنگی را برطرف می‌کند و همان هورمونهایی که موقع خوردن غذا در بدن ترشح می‌شود شروع به کار می‌کنند و به مغز بی‌خاصیتِ من می‌گویند: "سیر شدی." و یک مشت دانشمند دیگر نظر داده‌اند که تماشای فیلم و عکس غذاها اشتهای فردِ معتاد به غذا را بیشتر می‌کند.

بین این علما دارم له می‌شوم و تمام روزم را به فکر کردن در مورد اینکه کدامشان بیشتر حق دارند می‌گذرانم تا اینکه تصمیم گرفتم روزه بگیرم.

دراز کشیدم و بعد از این همه جویدن ،فکم خسته شده. وجدانم درد می‌کند و دچار عذابِ همیشگی بعد از پرخوری شده‌ام. توی تاریکی اتاق ژامبون را که گربه‌ای نوجوان شده بغل کرده‌ام و زیر پتو منتظرم تا خواب سراغم بیاید که دستی پتویم را پس می‌زند. مامان با صدایی کمرنگ می‌گوید: "افطار چی می‌خوای برات درست کنم؟" مامان وقتی این وقت شب روی من خیمه می‌زند و پچ پچ می‌کند یعنی دارد برای یک حرف طولانی مقدمه چینی می‌کند. می‌گویم:"هیچی. سوپ. اشتباه کردم زیادی خوردم الانشم." جواب می‌دهد: "عیب نداره حالا شب اول بود." می‌پرسم: "مامان واسه گرفتن تایید سوپ اومدی؟". مامان ژامبون را زمین می‌گذارد. حال خوبیست مامان اینجور آمده بالای سرم آن هم وقتی همه خوابند. همیشه برای حرف‌های مهم این وقت شب جلسه می‌گذارد. می‌پرسد: "یه چیزی ازت بپرسم قسم می‌خوری راستشو بگی؟" فوری قسم می‌خورم چون من مرغ حقیقتم حتی اگر همه دنیا از من برنجند. مامان می‌پرسد:"دوست داری بری فرانسه؟" جواب نمی‌دهم. سوال جدیدی است. تا دیروز سوالاتش ساده بود مثلا: "تو آشپزخونه رو به گه کشیدی؟ یا تو آب ریختی رو فرش؟"

جواب نمی‌دهم. مامان می‌گوید: "یا آره یا نه؟" می‌پرسم: "می‌خوای برای کی پستم کنی؟" مامان از وقتی مادرزن شده اخلاقش تغییر کرده. جواب می‌دهد: "هر کسی یه قسمتی داره. مامان خورشید امروز گفت آتش خان یه پسر عمو داره پاریس زندگی می‌کنه. اونجا درس خونده همونجا هم موندگار شده. همسن خود آتش خانه". می‌پرم وسط حرفش و نمی‌توانم هیجانم را مهار کنم: " اه اه مامان ول کن حالا. نیستش که. هی آتش خان آتش خان. بگو آتیش." مامان می‌گوید:" آدم اگه احترام دیگران رو پشت سرشونم نگه داره شخصیت خودشو نشون میده. یهو توی جمع ممکنه از دهنم بپره آتیش. من با این سنم اون وقت باید از داماد خجالت بکشم." استرس گرفتم می‌گویم: "غلط کردم. باقیشو بگو." مامان حرصم می‌دهد و می‌گوید: "اصلا یادم رفت داشتم چی می‌گفتم." با دندان‌های قفل می‌گویم: "پسره پاریسه....". مامان گفت: "عکس نامزدی این دو تا رو توی اینستاگرامشون دیده. زنگ زده به مامان خورشید. پرسیده تو شوهر موور داری یا نه. این بنده خدا هم تعریفتو کرده. پسره قراره سه ماه دیگه بیاد ایران.حالا نمی‌دونیم صلاح چیه. من خواستم ببینم اگه تو خودت راضی هستی باهاش یه صحبتی بکن. اسمش طوفانه." می‌پرسم:"مامان اینا اسماشون ترسناک نیست؟ قمر، خورشید، آتیش، طوفان، زلزله؟ آیدیش چیه؟" مامان نمی‌فهمد. می‌پرسم: "اسمش توی اینستا، اینستاگرام چیه؟ ببینمش اقلا." مامان می‌گوید: "آره یا نه رو نگفتی؟ میری فرانسه؟ زرتی می‌خوای عکسشو ببینی؟ همینجور شرتی پرتی؟ یه لحظه فک نکردی من و بابات دلمون تنگ میشه؟ جواب می‌دهم: "مادر من. بزار من برم. شما هم میاین. شینگن می‌گیرین. به در و همسایه میگی دخترم بارداره، زایمان داره، بچه‌اش کوچیکه، من و باباش سه ماه نیستیم، این کلید خونمون گلدونامون رو آب بدین به ژامبون غذا بدین. این گربه دخترمه خیلی دوسش داره. میای پیشم موقع برگشت میریم توی سوپرمارکت واسه همه‌شون شوکولات میخری. این همسایه‌های ندید بدید چمیدونن شوکولات خارجی چیه. فک کن برای خاله‌ها تاپ و دامن میاری. واسه دختراشون لوازم آرایش. میشی خاله خوبه. من برم تو رو ول می‌کنم؟" مامان دست دست می‌کند و می‌گوید: "فقط یه چیزی." می‌گویم: "مامان. من که هنوز جوابشونو ندادم. فردا به ننه خورشید بگو به دخترم گفتم اونم جواب داد من سختمه خونواده‌ام رو تنها بزارم. بگو نمی‌دونه. داره فکر میکنه. کارش و دلخوشیاش اینجاست." مامان می‌گوید:"فقط یه چیزی." می‌گویم: "یا خدا بگو نصف عمر شدم. عیب نداره اگه قبلا زن داشته ها. بچه هم مسئله‌ای نیست." مامان نمی‌داند من از همین الان هم دیگر ایران نیستم. من همان موقع که فهمیدم، زندگی مشترکم  را با طوفان زیرِ ایفل شروع کردم و هر بعد از ظهر در کافه‌ای خیابانی قهوه نوشیده‌ام.

می‌پرسم: "چی؟" مامان صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید: "پسره یه کم کوتوله‌ست." می‌گویم: "چی؟" نیلی جواب می‌دهد: "مامان کوتوله چیه؟" جواب می‌دهم:"خودتو به خواب زدی نیلی خانوم؟" نیلی می‌گوید: "شما پرسیدین کی خوابه کی بیداره؟" راست می‌گوید نپرسیدیم اما کاش حرف نمی‌زد چون من خواب فرضش کرده بودم. فرضیاتم به هم ریخت. نیلی بیدار است و طوفان کوتاه است. می‌پرسم: "پس چرا اسمش طوفانه؟" نیلی جواب می‌دهد: "نادون خانوم اخه پسره قدش صد و پنجاهه از تو مگه چقدر کوتاهتره؟ حالا نیست تو خودت درختِ سیبی؟" می‌گویم: "مامان ببین. دو تا بچه زاییدی اشرق و مشرق. من چیکار کنم این خوشگلتره لاغرتر بلندتره، چشماشم که رنگیه. من اصلا چاق و زشت و کوتوله. خواستگارمم اینجوریه." نیلی می‌گوید: "آخه مامان میگه کوتوله! نمیگه پسره هتلداری خونده و اونجا مدیر داخلی یه هتله. نمیگه پسره وضع مالیش خوبه. نمیگه که دو هفته است منو آتشو به خاطر تو دیوونه کرده. میاد میشینه می‌پرسه: میری فرانسه پیش یه کوتوله؟" مامان پقی می‌خندد. نیلی هم می‌خندد. من نمی‌خندم. زندگی‌ام با یک طوفان شب اول ماه رمضان زیرو رو شد. می‌گویم: "نیلی بگو اسمش چیه برم عکسشو ببینم." بلند می‌شوم چراغ اتاق را روشن کنم پایم روی دم ژامبون می‌رود. جیغ می‌کشد. هول شده‌ام. چرا خجالت نمی‌کشم. اصولا باید این جور وقت‌ها حیا کرد و سرخ شد اما من به نیلی می‌گویم: "میخواد ایران زندگی کنه یا اونور؟ پول و پله داره؟ خونه داره اونجا؟ مادر و پدرش که نمیان پیشمون شیش ماه شیش ماه بمونن؟ من باید کلاس زبان فرانسه برم؟" نیلی جواب می‌دهد: "می‌خوای با خودش یه کمی صحبت کنی؟اصلا اول عکسشو ببین توی موبایلت." می‌گویم: "آره ممکنه خوشم نیاد." نیلی و مامان می‌خندند. خودم را جمع و جور می‌کنم و می‌گویم: "بزار ببینم عکسشو تا یکی دو روز دیگه جواب میدم." گوشی‌ام را از روی میز کنار تختم میقاپم. یادم نبود توی شارژ است. سیمش گیر می‌کند به پارچ آب و  گوشی از دستم پرت می‌شود روی سرامیکِ لخت اتاق خواب. بابا از صدای شکستن پارچ از خواب میپرد. مامان می‌گوید: "هول نشو." حرص می‌خورم و می‌گویم: "هول نشدم. گیر کرد به پارچ." از اینکه فکر می‌کنند هولم عصبی می‌شوم. میگویم: "مامان منو سر لج نندازا." نیلی می‌آید خم می‌شود و گوشی‌ام را بر می‌دارد و می‌گوید: "وای شکسته. ای بابا الان باید کلی پول ال‌سی‌دی بدی. خدا کنه روشن شه. برو جارو برقی و دستمال بیار زمینو جمع کنیم." تا بلند می‌شوم یک خرده شیشه کوچک میرود توی انگشت شست پایم. می‌نشینم. درد می‌گیرد. نیلی  با چراغ قوه موبایلش و موچین دارد شیشه را از پایم در می‌آورد و من می‌گویم: "نیلی موبایلتو میدی عکس طوفان خاانو ببینم؟" دهانش را کج می‌کند و می‌گوید: "من اینستاگرام ندارم فردا به آتیییش بگو عکس طوفان خاااانو نشونت بده." صدایم را لوس و بچه می‌کنم و جواب می‌دهم: "آبجی جونم نمیشه الان بری گوشیشو بگیری؟" نیلی ماتش می‌برد و می‌گوید: "خیلی بی‌حیایی. خیلیییییی!"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.