بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و دوم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و دوم
10 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیست و دوم

از من برای رقصیدن شهریه گرفتند. برقصم تا وزن کم کنم. جلسه‌ی اولِ رقصیدنِ پیشِ بیست نفرِ دیگر که جلسه‌ی اولشان نیست کارِ خجالت آوریست. دست و پایم را گم کردم، درست مثل غریبه‌ای هستم که در یک جشنِ تولد خصوصی دعوت شده. غریبه‌ای که میزبان به زور مجبور به رقصیدنش می‌کند و پیست را برای شلنگ تخته انداختنش خالی می‌کنند.

همه جلوی آیینه سر جایشان ایستادند و من که تازه کار بودم را ردیف جلو گذاشتند. مربی پشت به همه رو به آینه ایستاد و گفت: "خانوما همه لبخند، لبخند نه!خنده‌ی بزرگ. یک ساعت فقط می‌خوایم خوش بگذرونیم و کالری بسوزونیم." و لب‌ها همه تبدیل به دندان شدند.

موزیک، ریتم تند و چربی سوزی داشت. تمام باشگاه آهنگ را حفظ بودند و حرکاتشان با یک هماهنگیِ بی‌سابقه‌ای بود که فقط در فیلم‌های هندی میشد مشابهش را دید. مربی را نگاه می‌کردم و با تمام ماهیچه‌هایم سعی در تقلید داشتم. عقب بودم.

یادم افتاد کلاس سوم دبستان هم همین حال را داشتم. آبله مرغان گرفتم و دو هفته مدرسه نرفتم. هفته اول یا تب داشتم یا در حال خاراندن خودم بودم. مامان مرتب التماس می‌کرد که با جوش‌های سر و صورتم ور نروم و بابا موقع تبِ شبانه پاشویه‌ام می‌کرد. عصرانه کاهو و سکنجبین می‌خوردم و شامِ هر شبم سوپ بود. هفته اول سخت گذشت و من حوصله دفتر و دستکم را نداشتم و کسی هم حوصله‌ی مجبور کردن خردسالِ مریضی را به درس خواندن نداشت. اما هفته‌ی دوم را فقط به خاطر اینکه ویروسم یک مدرسه را مختل نکند مرخصی داشتم. مزه‌ی تنبلی کردن زیر دندانم رفته بود. تمام برنامه‌های ریز و درشت تلویزیون را تماشا می‌کردم و وقتی بعد از دو هفته سرِ کلاس نشستم روز امتحان ریاضی بود و من از همه عقبتر بودم و به صورت خودجوش با نیلی که تمام سعی‌اش را کرده بود تا فقط جدول ضرب را با من تمرین کند، کتک کاری کرده بودم و درست وقتی گیج و منگ از یک استراحت طولانی در کلاس حاضر شدم، که امتحان نیم ثلث ریاضی داشتیم، برای اولین بار در عمرم تجدید آوردم و تا به امروز از وسطِ ترم در هیچ کلاسی شرکت نکردم از عدد نُه که در هر چیز ضرب شود متنفرم ماندم حتی نُه ضرب در صفر.

مربی با رقص فریاد کشید: "تازه وارد عیب نداره اگه عقب موندیا." بد جور گیر افتاده بودم. حال امتحان ریاضی سراغم آمد. همه بچه‌ها تند تند داشتند ضریبِ نه را در برگه پر می‌کردند، درست مثل همین الان که همه با خنده هیکل و حرکاتشان را در آیینه تماشا می‌کنند. موسیقی تمامی ندارد. انگار قرار است یک قرنِ تمام برقصیم.

من از بچگی با رقصیدن مشکل داشتم و همیشه استرس این را دارم که روز عروسی نیلی اگر بگویند خواهرِ عروس باید رقص چاقو را استارت بزند آیا من می‌توانم تمام لوندیِ یک دختر را به صحنه بکشم؟ می‌توانم سرم را جوری حرکت بدهم که جنباندنش معلوم نشود اما موهایم تاب بخورند؟ می‌توانم سینه‌ام را جوری بلرزانم که شانه‌هایم مثل الاکلنگ بازی نکنند؟ من می‌توانم بی آنکه کمرم را نیم‌دایره بچرخانم، یک قِر کامل بدهم؟ موقع رقصیدن یادم می‌ماند لبخند بزنم؟ می‌توانم جلوی خودم را بگیرم که با آهنگ همخوانی نکنم و بعدها  موقع تماشای فیلمم حرص نخورم؟ یا می‌توانم زمانی که آهنگ ضربی شد حرکتی چشم‌نواز و مهیج در برنامه‌ام بگنجانم؟

حالا در یک باشگاه محلی که سه تا تردمیل کهنه دارد و با چند تا دمبل و دستگاه زوار در رفته، دارم بین زنان بین سی تا پنجاه ساله به تندترین حالت می‌رقصم و بغل دستی‌ام بوی عرقش بلند شده و جوری پک و پهن شادی‌اش را با لب و دهانش نشان می‌دهد که هوس می‌کنم دندانهایش را خُرد کنم. معلوم است دو روز در میان باشگاه می‌آید و حمام رفتن را به بعد از رقصیدن موکول می‌کند. مربی را نگاه می‌کنم و خدا را شکر می‌کنم که پول تمام جلسات را پرداخت نکرده‌ام. من آدمِ باشگاه نیستم. من آدم ورزش‌های دسته جمعی نیستم. باید برای وزن کم کردنم دنبال یک راه خوشبوتر باشم. مثلا پیاده‌روی‌های عصرگاهی، رژیم میوه‌خواری طولانی، شاید هم استخر را جایگزین تمامشان کنم. هر روز دو ساعت تمام شنا می‌کنم و دو ماه بعد همه‌ی اضافاتم با آب شسته شده. اصلا بعدش هم می‌روم سونای بخار.

سه ماه دیگر عروسی نیلی است و حساب می‌کنم شاید بتوانم تنها پنج کیلو کم کنم. بدون اجازه مربی از رقص کنار می‌کشم: "در آیینه فریاد می‌کشد: "کجا رفتی تازه وارد؟ بُریدی؟" رقصش را قطع نمی‌کند و جوری این جمله‌اش را ادا کرد که طعنه بزند به آمادگی پایین بدنیِ من. پول نیم ساعت دیگرِ رقصیدن را پیش پیش حساب کرده‌ام اما ترجیحا جلوی آینه میز توالتم در اتاق خوابِ شخصی رقصیدن را می‌پسندم. با دستم برایش بای بای می‌کنم که یعنی: خیلی رقصتون سخته.

لباسهایم را عوض می‌کنم و از باشگاه بیرون می‌زنم. پیاده می‌روم و خودم را به نزدیکترین استخر می‌رسانم. اصلا دیگر ماشین نیلی را قرض نمی‌گیرم و هر جا بخواهم بروم پیاده‌روی می‌کنم. بستنی را ترک کرده‌ام و هیچ چیز شیرینی نمی‌خورم، غیر از عسلی که پسر عموی بابا مستقیم از کندوهایش می‌آورد و زنبورهایش واقعا سو سابقه ندارند و بی واسطه از گل تغذیه می‌کنند و از دستگاه گوارششان پس می‌دهند.

وارد استخر می‌شوم که نگهبانِ مردی می‌گوید: "خانووووم خانووم. کجا میری؟" می‌گویم: "دارم میرم استخر ثبت نام کنم." می‌گوید:"ساعتتو نگا کردی؟" می‌گویم: "وسط سانس ثبت نام ندارین؟" می‌خندد. شک دارد که یول هستم یا نه. جواب می‌دهد: "استخر از هشت صبح تا سه بعد از ظهر زنونه‌ست. بعدش مردونه است. پنج شنبه‌ها زنونه تا پنج عصره و جمعه هم کلا مردونه‌ست." می‌پرسم: "زنای شاغل تکلیفشون چیه؟ فقط مردا آدمن؟" شانه بالا می‌اندازد یعنی چه می‌داند. اسم سه تا استخر دیگر را هم می‌گویم و جواب می‌دهد: "همه استخرا قانونشون همینه. شما شنا دوست داری سرکار نرو." می‌گویم:" این چه طرز حرف زدنه؟ مث اینکه با مدیریتتون باید صحبت کنم." تنش می‌خارد و جواب می‌دهد: "والا زنو چه به سر کار رفتن؟ زن استخرم نباید بیاد. زن باید بشینه خونه بچه‌دار شه." چهل و پنج سالی دارد. دمپایی پلاستیکی پوشیده و جوراب پایش نیست. مثل بقیه نگبان‌ها شکمش از کارِ بی‌تحرک بزرگ نشده و چشم‌های عسلی رنگی دارد. می‌پرسم: "زن شما استخر نمیاد؟" جواب می‌دهد: "زنِ من چهار تا بچه داره سرشو نمی‌تونه بخارونه. شما هم دردت بی‌شوهری وگرنه زنی که سرش گرم زندگی باشه استخر می‌خواد چیکار؟ با نگهبان و مدیریت دهن به دهن نمی‌زاره." با خودم فکر می‌کنم گرفتنِ حالِ یک نگهبان پاره وقت چه قدر می‌تواند کالری سوزی داشته باشد و می‌گویم: "البته من مثل زن شما شوهر نمی‌کنما. شوهرِ من باید خونه‌اش استخر داشته باشه." و البته اون در چربی‌سوزی خیلی از من چیره دست‌تر است و فوری جواب می‌دهد: "حالا ایشالا گیرت بیاد، وی‌آی‌پی هم نبود فدا سررررت."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.