بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیستم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیستم
12 دقیقه مطالعه / 9 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت بیستم

مامان چاقو را در شکم هندوانه فرو کرد و یک خونریزی محشر به پا کرد. وقتی خود هندوانه هم تمایل برای قاچ خوردن پیدا می‌کند یعنی می‌گوید: "من قرمز و شیرینیم. همینجوری حیف و میلم نکنینا. قشنگ با قاشق به جون پوستمم بیوفتین. اصلا منو با نون پنیر بخورین. من میوه نیستما، من جشنواره رنگ و طعمم."

قیافه‌ام را تا می‌توانستم شبیه بچگی‌هایم کردم و لوسِ بابا شدم و گفتم: "بابا بربری خاشخاشی میخری؟" نیلی و آتش رفته بودند نامزد بازی. اصلا دوست ندارم با کسی نامزد باشم. دوران جلفی است. همه چیزش بی‌استرس است. هیجانی ندارد. همه می‌دانند با چه کسی بیرونی، می‌دانند کجا می‌روید، حتی شاید بدانند با توجه به رعایت خطوط قرمز شیطنت هم می‌کنید. نه، نه، نه. من آدم این مدلی شوهر کردن نیستم. تمام کیفِ بیرون رفتن به این است که هیچ کس نفهمد با چه کسی بیرونی و کجا رفتی. همیشه تصور می‌کنم با پسری که هفت پشت غریبه است و هیچ چیز از هم نمی‌دانیم و از دوستیمان فقط نصف روز گذشته در جاده‌ای خارج از شهر تصادفی هولناک می‌کنیم و من به کما می‌روم. دو هفته بعد که از کما بیرون می‌آیم و می‌فهمم پسری که مُرده زن داشته و سه تا بچه زیر سن مدرسه. من می‌مانم و زنش که نفرینم می‌کند و به تخت سینه‌اش می‌کوبد. اما باز هم این خطرات را از نامزد بازی بیشتر دوست دارم.

اگر کسی راهش را هم گم کند و اشتباهی زنگ خانه ما را بزند تا بیاید خواستگاریِ من ترجیح می‌دهم بگویم فردا شبش عقد و عروسی را با هم بگیریم. حنابندان نمی‌گیرم. مادر زن سلام هم نمی‌آیم. پاتختی هم برگزار نمی‌کنم تا پتو و ساعت دیواری و پارچ و لیوانشان روی دست خودشان بماند. قشنگ یکی دو ماه غیب بشویم تا شوخی‌های زیر زیرکی اطرافیان از دهان بیوفتد. اصلا همین الان که دارم با ژامبون ور می‌روم با خودم فکر می‌کنم نیلی و آتش، سینما را به قصد تماشای فیلم می‌روند یا به نیت تاریکی سالن؟ کسی که سینما را اختراع کرد خودش دخترش داشته؟ اجازه می‌داده دخترش سینما برود؟ دخترش عقد و عروسی را با هم گرفته یا نامزد کرده؟

بابا می‌پرسد: "نیلی شام نمیاد؟" مامان هندوانه را با مهارت از بیخ پوستش جدا می‌کند و جواب می‌دهد: "اینا نامزدن، کارشون معلوم نیس." بابا باز می‌پرسد: "زنگ بزنم ببینم اگه میاد دیرتر نون بگیرم." مامان با قاشق به جان ته هندوانه افتاده و دست پاچه می‌گوید: "تلفن نزن زشته. با شووهرش بیرونه. حالا آتش فکر می‌کنه ما چکشون می‌کنیم." لجم می‌گیرد. می‌گویم: "اه. حالا شاید نیلی شام نخورده بخواد یازده شب بیاد. گیری افتادما. زنگ بزنی بگی چی بابای من؟ بگی نون و پنیرت داره یخ می‌کنه؟ بگی بعد عمری بالاخره تونستم یه هندونه شیرین سوا کنم؟ هندونه‌ام قرمزه؟ اونا الان براشون مهمه ما نون و پنیرمون رو با چی چی می‌خوایم بخوریم؟" و ژامبون را بغل می‌کنم. بابا میرود نان بگیرد و من داد می‌زنم: "بابا پنیر تبریز بگیر برام لطفا."

مامان صدایم زد و گفت: "این ظرف هندونه رو ببر برای مامان آتش." انگار  زیر انبار باروت کبریت کشیده باشد عصبی گفتم: "وای وااای وااای مامان چرا فک می‌کنی گوشتت زیر دندون ایناست. پرروشون نکن. کوفت بخورن اصلا. مگه پنجاه سال پیشه هی تِق تِق... کیه؟ آش آوردم... شله زرد آوردم... هندونه آوردم... من نمیرم." مامان نگذاشت سخنرانی‌ام تموم شه و روسری‌اش را سر کرد و با چند برش هوس آلود و شیرین محل را ترک کرد.

من غذای حاضری را خیلی دوست دارم. اصلا از شوری و شیرینی کنار هم خوشم می‌آید. چیز کیک را هم برای همین دوست دارم. اولین بار که کیک پنیر خوردم، نوزده ساله بودم و با یک پسر سی ساله قرار داشتم و اولین و آخرین باری که دیدمش در همان کافه بود که مجبور شدم پول میز را حساب کنم. چون به منصور گفتم: "نه. من نه دبی میام، نه شمال، نه لواسون، نه کرج و نه خونه مجردیت." منصور هم سوییچ ماشینش را برداشت و صورت حساب را پرداخت نکرد و رفت. من ماندم و یک جفت چشمِ منتظر پولِ کافه‌چی که بو برده بود این مدلِ ترکِ میز عادی نیست و اسمش قهر کردن است. چشمم ترسید که من او را قال بگذارم و پول سفارشمان را ندهم. خبر نداشت من تازه حقوق گرفته بودم. دو تا چیز کیک خوردم و یک قوری چایی سرکشیدم که دلم نسوزد. هر دختر عاقل و سالمی جای من بود تا پای گور لب به پنیر و کیک و چای نمی‌زد اما من همان روز خودم را به یک قنادی رساندم و چهارتکه چیز کیک میوه‌ای خریدم تا خانواده‌ام را در تجربه‌ام شریک کنم.

بوی بربری داغ کافر را مسلمان می‌کند. با شستِ دست راستم پنیر را روی نان می‌کشیدم و یک تکه گل هندوانه را کنارش می‌خوردم. شب جمعه برای من یعنی ولو شدن جلوی تلویزون روی فرش و یک پتوی نرم پلنگی. شکمم باد کرده بود. دراز کشیدم و ژامبون را به زور خواباندم و اینقدر به تلویزیون بی‌برنامه زل زدیم که  چشمم غرقِ رخوت شد و گوش‌هایم سنگین شدند.

ژامبون را بردم حمام که بشویم. تا زیر آب رفت، خودش را به رسم همه گربه‌ها تکاند که خیس نشود. لباس‌هایم را خیس کرد. خودم هم لخت شدم تا حمام کنم. شیر آب را باز کردم. کسی را نمی‌شناسم که در حمام جیش نکند. اصلا در همه قاره‌ها آب حمام که باز می‌شود همه می‌شاشند حتی رهبر کره شمالی. یک فرمان غیر ارادی مغزی است.

داغ شدم. چشمم را زیر دوش بستم و باز کردم. همه جا تاریک بود. من جلوی تلویزیون، زیر پتو، روی فرش شش متری شاشیده بودم نه زیر دوش. بلند شدم چراغ را روشن کردم. باتلاقِ خصوصی بد‌بویی داشتم. ساعت سه صبح بود. مامان دستپاچه از اتاقش بیرون آمد و تا خواست بپرسد چی شده دسته گلم را دید. دهانش باز ماند. باورش نمی‌شد دخترِ سی ساله‌اش به شب ادراری مبتلا شده. از آخرین باری که مجبور شد فرش را از لبه بام آویزان کند ربع قرن گذشته بود. گفتم: "مامان تو که واسه کسی تعریف نمی‌کنی؟" گفت: "من نمی‌گم. ولی فردا ناهار آتش و مامانش اینا میان. به اونا چی بگم؟ فرش کجاست؟ دخترِ گُنده هندونه خورده نرفته توالت؟" می‌پرسم: "کی دعوتشون کرده؟" جواب می‌دهد: "تو خوابیدی مامان خورشید ظرف هندونه رو پس آورد بابات دعوت کرد." حرصم می‌گیرد و با صدایی خفه اما عصبی که کسی بیدار نشود می‌گویم: "خدایا چرا بابا فک می‌کنه باید اینقدر به اینا سرویس بده. منم شوهر کنم همینجوریه اخلاقش؟ یا فقط ننه قمرو دوست داره؟ نیلی گوشتش شیرین‌تره؟ چرا خاله بازی را می‌ندازین دائم؟ من نخوام دم به ساعت ریخت اینا رو ببینم به کی بگم؟" مامان لج می‌کند و می‌گوید: "فرشو لوله کن ببر گوشه حموم تا فردا زنگ بزنم قالیشویی. پتو رو ببر بنداز توی ماشین لباسشویی. برو خودتم بشور. حرف زیادی هم بزنی تا فردا جلوی همه بهت میگم شاشوی زبون دراز."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.