بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نوزدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نوزدهم
14 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نوزدهم

ژامبون را من و نیلی پیدا کردیم. با نیلی رفته بودیم خرید. داشتیم پشتِ ویترن مغازه‌ها مانتو تماشا می‌کردیم که باران گرفت. هیچ وقت آدمِ چتر بازی نبودم. نه وقتی مدرسه می‌رفتم با خودم چتر می‌بردم و نه وقتی سرِ کار رفتم. زیر باران خیس شدن و لرزیدن را به این اختراعِ مزاحم ترجیح می‌دهم. شاید هم انزجارم از چتر تقصیر مامان باشد که وقتی دبستانی بودیم مجبورمان می‌کرد تمام پاییز و بهار با خودمان چترحمل کنیم. تنها موردِ سرپیچیِ نیلی از اوامرِ مامان همین بود. جفتمان کلاه کاپشنمان را روی سرمان می‌کشیدیم و زیر باران تا خانه می‌دویدیم.

امروز هم که رفتیم لباس بخریم اول صدای آسمان قلمبه را شنیدیم و بعد ژامبون را دیدیم که زیر یک درختِ توت مُسن افتاده بود. از این درخت‌های توت سفیدی که حتما باید زیرشان ملحفه بگیری و یه نفر شاخه‌اش را تکان دهد و نَشُسته نَشُسته آنقدر توت بخوری که نیم ساعت بعدش اسهال بگیری و دلت را که زد بقیه‌اش را پهن کنی زیر آفتاب خرداد ماهِ یک پشت بام که هنوز ایزوگام نشده و به قیر و گونی قناعت کرده.

آسمان داشت سیاه می‌شد و ناخوداگاه عابرین قدم‌هایشان را تند کردند. یک تریلی شعر و داستان برای باران می‌بافند اما همه ازش فرار می‌کنند. حتی شاعرها و نویسنده‌ها هم شعار می‌دهند. کدامشان زیر باران رژه می‌روند و اجازه می‌دهند باران از یقه لباساش شُره کند پایین؟ همه‌شان می‌ایستند توی بالکن خانه‌شان و سیگار می‌کشند و چایی پررنگ می‌خورند. خیلی هم روشنفکر باشند قهوه دم می‌کنند. اگر هم ماین داشته باشند می‌روند و شیشه‌ها بالا می‌کشند و با برف پاککنِ روشن سیاوش گوش می‌دهند و خودشان را به اولین آش فروشی می‌رسانند.

ژامبون هم از آب و شُلی که راه افتاده بود خوشش نیامده بود و خیس و کثیف کز کرده بود زیر درخت. وقتی بغلش کردیم می‌لرزید. امان از گربه‌هایی که فرت و فرت حامله می‌شوند. نیلی گفت: "گربه بچه‌ش رو ول نمی‌کنه که...". ژامبون توی دستم می‌لرزید که گفتم: "حالا که ول کرده. نیلی ببریمش خونه. گشنشه." سر راه برایش شیر خریدیم و سرنگ. اسمش را هم زیر درخت توت انتخاب کردم. به نیلی گفتم: "من نگهش می‌دارم. اسمشم می‌زارم ژامبون. براش شناسنامه هم می‌گیرم. واکسنشم می‌زنم. شیرشم میدم. براش مادری می‌کنم." نیلی خواست مخالفت کند اما نتوانست. جلوی یک جفت چشم تیله‌ای مظلوم مقاومت کردن کار مشکلی است. یک بچه گربه‌ی ناخواسته، برای منی که سطح خرافاتم بالاست شبیه یک نشانه است، یک نشانه با چشمانی سبز رنگ.

دیروز ژامبون رسما به فرزند خواندگی خانواده ما پذیرفته شد. یک بچه گربه‌ی یک ماهه که خاکستری رنگ است و بی اصل و نسب. نژادش خیلی قاطی دارد و دامپزشک با محبتی پدرانه گفت: "ببین عزیزم. توقع نداری که سه ماه دیگه این پرشین کت بشه برات و پوزه‌اش تخت شه و دم پشمالو برات تکون بده؟ این توی بهترین حالت یه کم از گربه‌های خیابونی چاق و چله‌تر بشه. این دُمشم مثل طناب میشه البته در آینده‌ای نزدیک."  انگار صاحب پرورشگاه بود و می‌خواست یک زن و شوهری را به آرزویشان برساند اما داشت عواقب کار را به جفتشان که از دیدن نوزاد جوگیر شده بودند گوشزد می‌کرد.

گفتم: "پیداش کردم. مال خودمه. حتی اگه زشت‌ترین پیشی دنیا باشه." دکتر چشمک زد و گفت: "پس بسم الله." و من آن لحظه معنی چشمکش را خوب نگرفتم. مامان قبول کرد صبح تا عصر بهش مراقبش باشد و عصر تا صبح مسئولیتش با خودم بود. تمام روز توی اینترنت ویدیوی بچه گربه‌های شیطان را تماشا کردیم و به شیرین کاریشان خندیدیم. همه بچه‌های شرکت به من حسودی کردند که بخت با من یار است و صاحب یک پسرِشیطان شده‌ام. به مامان که زنگ زدم پرسیدم ژامبون چطور است و مامان گفت: "هیچی کار و زنگیم شده شیر دادن به این. ساعتی یه دفعه میو میو می‌کنه." و من صدایش را از آن طرف گوشی شنیدم و قربان صدقه‌اش رفتم و با خودم فکر کردم که مامان کِی اینقدر پیر شده که دیگر حوصله صدای گربه را هم ندارد و آسان‌ترین غذاها را برای شام می‌پزد؟ امشب شب دومیست که ژامبون را در حوله پیچیده‌ام و توی کارتون کوچکی کار تختم گذاشته‌ام.

بدترین خصلت نیلی غیر از اینکه موقع مسواک زدن قدم رو می‌رود این است که خوابش خیلی خیلی سنگین است. دیشب ژامبون آرام بود. شیر نخورد و لای حوله کوچک بی صدا خوابید و انگار این حدِ نرمیِ پتو را باور نداشت، اما امشب میو میو می‌کند. ساعتی یک بار اتومات بیدار می‌شود و گریه می‌کند. دفعه اول که بیدارم کرد هنوز چشم‌هایم گرم هم نشده بود. تازه داشتم خواب می‌دیدم که دارم از یک ارتفاع پرت می‌شوم که وسط کابوسِ هر شبه‌ام صدایش هوشیارم کرد. خوشحال شدم. بغلش کردم و شیشه شیر را در تاریکی توی دهنش گذاشتم و فکر کردم چرا اینقدر در خواب از بلندی پرت می‌شوم؟ نکند روزی تصمیم به خودکشی بگیرم؟ نکند این خواب‌ها یک نشانه است؟ اندازه‌ی دو تا قاشق خورد و خوابید. دوباره برای خوابیدن تلاش کردم و چند بار دنده عوض کردم تا به نتیجه رسیدم ولی تا از دنیای زنده‌ها دور شدم ژامبون صدایم زد. ساعت یک شب هم نشده بود. دفعه سوم دلم می‌خواست با متکایم خفه‌اش کنم. دفعه ششم نزدیکِ پنج صبح بود  که نزدیک بود ژامبون را با شناسنامه‌اش تحویل سطل آشغال کوچه بدهم و در تاریکی داشتم خودم را قانع می‌کردم که حتما مادرش هم از این اخلاقِ گندِ بچه‌اش عاصی شده که به درختِ توت حواله‌اش داده. رفتم نیلی را صدا زدم. گفتم: "پاشو دو بار تو شیر بهش بده خوب." نیلی گفت: "به کی شیر بدم؟" گفتم: "ژامبون." گفت: "برو گمشو دیوونه. خواب دیدم عروسی کردم بچه دارم. فکر کردم آتش صدام زده. برو گمشو می‌خوام بقیه خوابمو ببینم." دوباره از هوش رفت و حاضرم قسم بخورم ادامه خوابش را دید. رفتم مامان را بیدار کردم. گفت: "همین تو رو بزرگت کردم هنر کردم. صبح تا عصر نوبت منه، یه کاری نکن اونم بگم نگه نمی‌دارم." و پتو را کشید روی سرش.

ساعت پنج بود و اصلا نخوابیدم. مرخصی نداشتم. باید هشت صبح سرکار باشم. اما می‌توانم یک ساعت دیرتر بروم البته با حساب و کتاب خودم. کارهایی که من می‌کنم جن‌ها هم انجام نمی‌دهند. با خودم فکر کردم آتش که فردا ساعت یازده می‌رود سرکار. بهترین راه بیدار کردن اوست. مامان خورشید خوابش سنگین است و مامان قمر هم که پیر و کم شنواست. رفتم در زدم. با نرمه‌ی نوک انگشتم. دوباره در زدم و با صدایی خفه توی پاگردِ آپارتمان گفتم: "آتیش منم. آتیش پاشو منم." صدای پا آمد. خدایا کاش چهار ساعت حضانت ژامبون را قبول کند. در را باز می‌کند. توی تاریکی می‌گویم: "آتیش خواب بودی؟" مامان قمر جواب می‌دهد: "چی شده؟ چرا این بچه گربه‌ات اینقدر جیغ جیغ می‌کنه. اصلا نذاشته بخوابم." خیلی پرروگی می‌خواهد که حیوان خانگی‌ات را بغل پیرزن نود و یک ساله بگذاری تا بروی بخوابی. اما من به قدر کفایت پررو هستم و گفتم: "مامان قمر. تو که نخوابیدی. چهارساعتم روش. اینو شیر بده یه ساعت یه دفعه. من دارم بیهوش میشم."

رسیدم روی تخت و غش کردم. صبح نیلی بیدارم کرد. گفت: "بلند شو هشت شد. الان رییس میرسه ما خونه‌ایم. ژامبون کو؟" گفتم: "من ساعت نه میام. ژامبونم پیش مامان قمره." گفت: "تو نصف شب رفتی در خونه اونا؟" جواب ندادم و ادای آدم‌هایی رو در آوردم که خواب مهمی می‌بینند. گفت:"خیلی خری."

خواب دیدم صد تا بچه گربه خیس زیر درخت توت ناله می‌کنند و از آسمان باران شیر می‌بارد. دنبال کاسه می‌گشتم که بتونم از چاله‌های خیابان برای گربه‌ها شیر بیاورم که یک پلنگ بزرگ به من حمله کرد. این‌ها بچه گربه نبودند. بچه پلنگ بودند. جیغ زدم و ترسیدم. روی صورتم چنگ کشید. تا از خواب پریدم دیدم مامان قمر بالای سرم ایستاده و ژامبون روی گردنم ورجه وورجه می‌کند و پنجه‌های نرمش را روی گونه‌ام گذاشته. یک پلنگِ مینیمال. پرسیدم ساعت چند است. مامان قمر گفت: "ساعت هشته." خیالم راحت شد که دیرم نشده. مامان در اتاق را باز کرد و گفت: "خجالت نکشیدی دیشب رفتی دم در خونه این بنده خداها. نگفتی می‌ترسن؟" گفتم: "نه نگفتم. وقتی تو اینقدر سنگدلی که بچه‌ات رو توی بحران تنها می‌ذاری. یه ربع به نُه بیدارم کن" و چشمم را بستم که نیم ساعت دیگر بخوابم و ژامبون را بغل کردم که مامان گفت: "مامان قمر ساعت قدیم رو گفتا. ساعت از نه هم گذشته." از جام پریدم و خواستم ننه قمر را به خاطر این گزارش غلطش قورت بدهم که با دندان طلایش توی صورتم خنده‌ای خوابالود کرد.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.