بخونید، خونده بشید!
بوی آدم بی‌خویشتن و دامن از کف رفته
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
بوی آدم بی‌خویشتن و دامن از کف رفته
14 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
بوی آدم بی‌خویشتن و دامن از کف رفته

احتمال جا ماندن اشیای شخصی یک مسافر در رواق حرم چقدر است؟ به عدد این احتمال دوست دارم مسئول دفتر اشیای گمشده در مشهد باشم. فکر کن صبح‌ها کلید می‌انداختم در قفل حجره‌ای در ضلع غربی صحن جمهوری اسلامی و می‌رفتم در اتاقی تاریک که پر از طبقه‌های فلزی است. میگذاشتم از توی حجره بوی چیزهای مانده بزند توی دماغم. بوی تن مسافر و جوراب شب در قطار مانده. بوی کاغذ کهنه و کارت سوخت بی‌مصرف مانده، بوی ورنی کیف زنانه و پول عرق کرده، بوی چادر نماز نفتالین خورده و دسته کلید درهایی در شهرهای دور، مخلوطی از بوی هزارها آدم بی‌حواس و پریشان که وقت رفتن یادشان نبوده وقت آمدن چی همراهشان بوده.

جوان‌ترها دوست دارند در کافه قصه بنویسند یا اتاقی در باغی دور در کرج یا ویلایی در شمال. کتابخانه‌ای یا اتاقی از آن خود ولی من برای این‌که بنویسم به این شغل در صحن مشهد نیاز داشتم. می‌دانم اگر یک شب در اتاق اشیای گمشده بمانم صبح مثل پیامبری تازه مبعوث، رمانی زیر بغل بیرون می‌آیم. فکر کنم آدم باید جایی بنویسد که هم آدم‌های دیگر باشند هم نباشند. پاره‌های ساده‌ای از دیگران باشد ولی خود پیچیده‌شان نباشند. قصه‌هایشان باشد و خودشان نباشند. آدم باید جایی بنویسد که یک لنگه کتانی سفید جامانده روبه‌روش باشد یا سرهمی نوزاد سوغاتی که قرار بوده برود تربت جام یا موبایلی که اولین اسم کانتکتش «میرزا» ست. 

چند بار پابرهنه صحن‌ها را گشته و یادش نیامده کدام کفشداری بود؟ از چند خادم پرسیده این‌جا کیف قرمز با پر قهوه‌ای و سگک طلایی پیدا نشده؟ چند بار حوض را دور زده و گفته عروسکم روی یکی از این سنگ‌ها بود؟

اگر آن حجره اشیای گمشده در صحن جمهوری را به من می‌دادند، صبح، ایوان روبه‌روی حجره را آب می‌پاشیدم، در را باز می‌گذاشتم، تکیه می‌دادم به پشتی صندلی و منتظر می‌ماندم اولین پریشان بیاید. شاید دختری می‌آمد که کوله‌اش کنار آبخوری مانده بود. شاید هم پسرک می‌آمد و نشانی گوشی جا‌مانده‌اش را می‌داد. لابد پسرک گیج و هول و سرخ بهم می‌گوید از وضوخانه صحن غدیر که رفتم نبود. من احتمال زیاد بهش می‌گفتم مدل و رنگ کمک نمی‌کند چون از همون سامسونگ مدل S2 ده‌تایی این‌جا هست. نشانی شخصی بده. گیج‌تر و هول‌تر. سکوت دوتایی‌مان طول می‌کشید. به نشانه‌های شخصی خودش انگار تا حالا فکر نکرده باشد. تک تک سلفی‌های توی گالری‌اش و عکس‌هایی که از ناخن‌ها و سوراخ دماغ‌هایش انداخته می‌آمد جلوی چشمش و می‌دید که آدرس آن‌ها را نمی‌تواند بدهد. بهم می‌گفت انگری برد داشتم رویش و دودل جامپ. من می‌گفتم پنج تا از S2 هایی که آورده‌اند این را دارند و پسرک رنگ پریده می‌شد. بعد دلم براش می‌سوخت بهش می‌گفتم چرا کلش نریخته بودی. حتما رنگ به صورت پسرک برمی‌گشت تند تند برام از اوضاع اکانت کلشش حرف می‌زد و کارهایی که کرده. باید بروی توی سیاره‌شان. آن‌جا آتشفشان و گل‌سرخ خودشان را دارند ولی از روباه و خلبان سیاره شما اصلا خبر ندارند. با پسرها راه فقط همین است که بروی در سیاره‌شان. باهم درباره کلش حرف می‌زدیم تا  صف پشت سر پسرک طولانی می‌شد و مردم منتظر گمشده‌هایشان این پا و آن پا می‌کردند، بعد پسرک مجبور می‌شد بگوید احمد همسایه را احی سیو کرده و صاحب کارش را گادفادر و بغل‌دستی مدرسه را بدگای. دوتایی می‌خندیدیم. گوشی‌اش را از کیف نایلونی زیپ‌دار در‌می‌آوردم و پروازش بر فراز ابرها را نگاه می‌کردم و دویدن سرخوشانه‌اش تا کفشداری دارالولایه.

اگر ظهر وقتی از آستانه برایم ناهار آورده بودند زن می‌کوبید به شیشه، در را باز می‌کردم، تعارف به خوردن قیمه در ظرف یک‌بار مصرف و زن بریده بریده بهم می‌گفت که حلقه عروسی‌شان در گوهرشاد گم شده. در قیمه را می‌بستم، در سکوت نگاهش می‌کردم و می‌گذاشتم تمام روزی که رفته بودند خرید حلقه یادش بیاید و شکل نگین‌ها و جمله عاشقانه‌ای که مردش گفته. می‌گذاشتم حتی شک کند که آخرش باید این را می‌خریده یا آن یکی که برلیان‌هاش بیشتر بود و شاید به حرف مادرشوهرش نباید گوش می‌کرده. می‌گذاشتم تا نایلون‌ها را پی حلقه می‌گردم، تصمیم بگیرد که شوهرش مرد نازنینی است و به نتیجه برسد که دعای پارسالش در همین حرم برآورده شده. می‌گذاشتم دلش پرپر بزند که نکند گم شدن حلقه نشانه از دست دادن مردی باشد که دوستش دارد. کارهایم را می‌گذاشتم روی دور آهسته تا خیال از دست دادن مرد در ذهن زن بال و پر بگیرد و بعد که حلقه را می‌دهم اشک‌هایش را ببینم و انگشت‌هایش را که می‌لرزند و تن گرمی را که می‌رود خوشبختی‌اش را دوباره بغل بگیرد.

تا عصر، ده‌ها زائر ریز و درشت را به امانتشان می‌رساندم. عصرها، ساعتی که همه بخش‌های آستان اجازه دارند تعطیل کنند لابد سرپرست خادمین می‌آید و گزارش روزانه باید بهش بدهم. جدول پیدا شده‌ها و صاحب پیدا کرده‌ها را بهش می‌دهم. اکسل بلند بالایی با تاریخ و ساعت و مشخصات صاحب‌ها.

اگر آن حجره را به من میدادند اصل کارم در دفتر اشیای گمشده عصرها شروع می‌شد. بعد از ساعت اداری. وقتی که سرپرست خادمین، اکسل صاحب‌ها را می‌برد.

 در دفتر اشیای گمشده را از تو می‌بندم. پشت دری‌های سفید تترون پنجره را که پایینشان کشدار است حایل پنجره می‌کنم که بفهمند کسی نیست. سکوت اتاق حتما کامل نمی‌شود چون آن بیرون همه ساعت‌های روز و شب زائر هست و هیاهوی گنگ و دعاهای دور. اما همین سکوت پوشیده در زمزمه برای من کافی است. برای مراسمی که برگزار می‌کنم همین پس‌زمینه خوب است. خیالم راحت می‌شود که فضا آماده است. می‌روم پشت طبقه‌ها و آن چند تا چیز را می‌آورم. با دقت و آرام مثل کارشناس موزه عتیقه‌ها بعد از ساعت بازدید، دقیق خواهم بود. چیزها را با وسواسی ناب از طبقه‌هایشان بلند می کنم و می‌آورم. آن چند تا چیز را می‌گذارم روی میز. مطمئنم که اگر مسئول دفتر اشیای گمشده باشم آن چند تا چیز هم هستند. مطمئنم ما هم را پیدا می‌کنیم. می‌دانم که آن‌ها هستند. لابه‌لای انبوه اشیا پنهانند ولی شناختنشان نباید سخت باشد.

چیزها قصه‌هایشان را با خودشان همه‌ جا می‌برند و قصه‌ها ساده‌لوحند زود خودشان را لو می‌دهند. قصه‌ها دختربچه‌های بی‌طاقت قایم‌باشکند، زود می‌گویند اینجام خب و ریز می‌خندند. زود می‌شود سکسکشان کرد. من در عصر یک روز کاری در دفتر اشیای گمشده قصه‌های ساده‌لوح را می‌گذارم روبه‌روم، تکیه می‌دهم عقب و نگاهشان می‌کنم. سیر نگاهشان می‌کنم. چرا ممکن است عصایش را یادش رفته باشد؟ بالاخره پایش درد می‌کرده یا نه؟ چطور وقتی پاشده رفته یادش نبوده که پاش درد داشته؟ چرا کلاه بافتنی که زنش بافته بوده یادش رفته با این‌که آمده بوده از همین دلتنگی بعد از مرگ زنش گله کند؟ این چیزها که من برای مراسم عصرگاهی با دقت از بین بقیه جدا کرده‌ام شبیه همان بقیه هستند ولی قصه‌شان جداشان می‌کند. از همه عصاها فقط یکی‌شان این بو را می‌دهد. از بارانی‌ها و کیف‌ها و کارت‌ها فقط دو، سه تایشان پیداست مانده‌اند که بمانند. فقط بعضی انگشترها خاص هستند.

معاون امور زائرین به خبرنگارها می‌گوید اشیای گم شده که به این دفتر می‌رسند روزانه از هزار بیشترند و ما در شکل مرسوله‌هایی آن‌ها را به صاحبانشان پست می‌کنیم ولی در آمار آقای معاون حتما معلوم نیست که از این انبوه هزاران، چند تا جامانده‌اند که جا بمانند. همیشه در آمار و گزارش و اکسل روزانه حرف اشیایی است که به نظر می‌آید صاحبش دارد دربه‌در دنبالش می‌گردد یا آن‌هایی که کسی منتظرشان است. وقتی من مسئول دفتر اشیا باشم فقط من خبر دارم که این همه حقیقت نیست. چیزهایی هم هستند که کسی منتظرشان نیست. چند تا چیز که صاحبشان مست و سرخوش رهایشان کرده. اشیای جامانده از یک  مهمانی. اضافه بار یک پرواز. چند تا چیز که از یک اتفاق کامل، از یک تجربه تمام یادگار مانده‌اند. چون به درخت گل رسم... هدیه اصحاب را... بوی گلم... دامنم از دست رفت.

عصرها، پشت در بسته حجره اشیای گمشده، من با عتیقه‌هایی که جدا کرده‌ام، با چیزهای جامانده از رهایی زیارت مخصوص خودم را راه می‌اندازم. از درزهای در، زمزمه‌ها و دعاهای دور به درون می‌خزند. باریکه آفتاب عصرگاهی از شکاف بین پشت‌دری و شیشه پنجره می‌زند تو و من و زمزمه و نور به آن چیزها خیره می‌شویم. چیزها شاید عصا باشند یا بارانی یا شال یا پول. ممکن است خیلی وقت باشد که این‌جایند ولی از همین جا مطمئنم هرچه هستند بوی ماندگی نمی‌دهند. بوی عبور می‌دهند. بوی دعایی که از یاد رفته. حاجتی که کوچک شده. بوی غم از دل برود چون تو بیایی. شاید اگر مسئول آن حجره باشم همیشه شکل زیارتم گشتن دور این عتیقه‌ها باشد و بوسیدنشان. شاید بگذارم اشک‌هام دسته آن عصا را خیس کنند.


این مقاله قبلا در هفدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 26 مرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
نفیسه مرشدزاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 10 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 10 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.