بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هجدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هجدهم
14 دقیقه مطالعه / 7 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هجدهم

همیشه آدمی بود که مثل چتر نجات عمل می‌کرد اما گویا از صبح امروز تصمیم گرفته بود مرا از سقوط نجات ندهد. حال من مثل کسی بود که نه پزشکی خوانده و نه حتی آمپول زدن بلد است اما دارد با یک دلِ قرص جراحی باز قلب یک دختر بچه را تماشا می‌کند. تماشای قلبی که غرقِ خون است و خارج از بدن روی دست‌هایی که دستکش پوشیده‌اند می‌تپد کار هر کسی نیست. من هم داشتم همین کار می‌کردم و دیگر نمی‌توانستم روی نیلی حساب کنم و قلبم انگار خارج از بدنم، درست کنار گوشم، طوری می‌طپید که بفهماند کارم تمام است.

امروز صبح من و نیلی با هم رفتیم سرکار. با یک جعبه شیرینی تر. من با موهای تیره و بدون حضور سایه‌ی شوم شادمهر و نیلی با موهای های لایت شده و انگشتری طلا در دست چپش که ظهورِ یک خوشبختی را فریاد میزد.

تغییرات نیلی چشمگیرتر بود. ندا خضرایی تایپیست دراز و لاغر مردنی گفت: "وای نیلی جون، الهی که به پای هم پیر بشین. چه قدر این انگشتر برازنده‌ی دستته. خوش به حال آقا آتش. خوش به حال همه خونواده‌ات که تو رو دارن." ندا جوری این جمله آخر رو گفت که یعنی: "نیلی جون تو از سرِ این خواهرتم زیادی." کاظم و حبیب از شوق نامزدی نیلی ده دقیقه کارشان را دیرتر شروع کردند و صبحانه چای و شیرینی خوردند و رییس همان موقع که نیلی برایش نان خامه‌ای بُرد، در یک پاکت پول گذاشت و هدیه نامزدی نیلی را نقدا پرداخت کرد. همه یادشان رفت حال شادمهر را بپرسند و نفهمیدند من بعد از چهار ماه موهایم را تیره کرده‌ام. انگار این چند ماه را از ذهنشان خط زده بودند و در زندگی من نه کسی آمده و نه کسی رفته. یا شاید نامزدی نیلی اتفاق بسیار بزرگیست و هیچ کس توجه نکرد لنز در چشمم نگذاشته‌ام و هیچ آرایشی نکرده‌ام. انگار این تغییرات فقط برای خودم مهم بود و نیلی در اتمسفرِ توجه دیگران قرار گرفت و به سوالات پی در پی جواب میداد که: "کی عروسی می‌کنین؟ کجا قراره خونه بگیرین؟ کی میخوای جهیزیه بخری؟" و من تازه فهمیدم این سوالات برای مردها هم جالب و مهم است.

مطمئنا من به نیلی حسادت نمی‌کردم، به ندایی که دوست پسرِ بد ترکیبش برای تولدش غافلگیرش می‌کند، هم با آن همه جوشِ ریز و درشت روی صورتش حسادت نمی‌کردم. من به حبیب که زنش با کم و زیادِ جیبش می‌سازد حسادت نمی‌کردم. به خانوم رییس هم که با آن دک و پُزش هنوز هم نفر اول قلب رییس بود حسادت نمی‌کردم. من امروز فهمیدم که طی چند ماهی که با شادمهر برو بیا داشتم هرگز کسی سراغش را نمی‌گرفت. من امروز فهمیدم اگر خودم سرِ صحبت را باز نمی‌کردم هیچکس حالش را هم نمی‌پرسید، اما من همیشه آنقدر از او حرف می‌زدم و سعی در شیرین نشان دادن دوستی‌مان داشتم که تقریبا باعث دلزدگی دیگران شده بودم. هیچکس جای خالی شادمهر را کنارم حس نمی‌کرد و جعبه شیرینی یک کیلویی داشت تمام شد از بس این چهار نفر محو نیلی بودند و حاضرم قسم بخورم که اگر شادمهر از بهترین قنادی شهر برایشان کیکی با روکش طلا هم می‌خرید،فقط نفری یک تکه می‌خوردند تا دلِ من نشکند.

روحِ من پاتوقِ یک مشت بچه شیطان است. نمی‌دانم وسط این همه بگو بخند چرا هوس کردم تشتک همه را بپرانم و خبر جدایی‌ام را موقعی بدهم که همه جرعه آخر چاییشان را سر می‌کشیدند. ریتم عادی کاری داشت به دفتر برمی‌گشت و همه از سفر شمالشان می‌گفتند و ترافیکی که اسیرشان کرده بود و یک خستگی مفرط به عیدشان بخشیده بود، که گفتم: " منم با شادمهر کات کردم." خوب تصوراتم غلط از آب درآمد. حبیب به کاظم گفت: "چند ماه شد؟" کاظم به ندا گفت: "تو چند ماه بسته بودی؟" ندا گفت: "حبیب گفت سه ماه. من گفتم چهار ماه. کاظم گفت پنج ماه." کاظم گفت:"دقیقا کی دوست شدین؟" منتظر جواب نماند و رو به ندا گفت: "چهار ماه تا پنج ماه مال من بودا. دبه نکنین." حبیب گفت: "من که کلا باختم. من باقالی پلو نمیدما. هیچی پول ندارم. یا سمبوسه یا سوسیس بندری. پولام توی عید تموم شد."

اینها روی اختتام دوستی ما شرط بسته بودند. نیلی می‌دانست. از نگاهش فهمیدم. ندا گفت: "چهار ماه و نیم که همون چهار ماهه." کاظم گفت: "جر نزن. چهار ماهش تموم شده بود رفته بود توی پنج ماهگی." انگار داشتند تاریخ زایمان یک زن حامله را حساب می‌کردند. ندا گفت: "خوب بابا من و حبیب و نیلی باختیم. سه تایی ناهار می‌گیریم برای همه." نیلی لبش را گاز گرفت و با چشم اشاره‌ای به ندا کرد که یعنی چرا جلوی زبانت را نگرفتی.

همه ساکت شدند. حبیب دستگاه را روشن کرد که خرابکاری‌شان پشت سر و صدا گم شود و خودش آن پشت پناه بگیرد. کاظم گفت: "نیلی خانوم به پای هم پیر بشین." و رفت پشت سنگر پیش حبیب.

ندا پرسید: "عییزم چایی بریزم؟ چی شد آخه یهو؟ تو و شادمهر که عاشق هم بودین؟ موهاتو برای نامزدی نیلی جون تیره کردی؟ آرایش نمی‌کنی سنت پایین‌تر نشون میده. چایی، چایی بریزم؟" جعبه شیرینی را سمتم گرفت و گفت: "ای وای. اینا هیچی نذاشتن که." و صدایش را بالاتر برد که کاظم بشنود و گفت:"خوب وامونده. یکی برای این بچه میذاشتی." و رو به من گفت: "عییزم. اینا نخوردن. ندید بدیدن. واسه یه جعبه شیرینی یا یه پرس باقالی پلو آدم میکشن. ولی به خدا شرط ما باقالی پلو با مرغ بوده‌ها نه ماهیچه. ببین عییزم جدایی دو نفر که شرط بستن نداره. اصلا شرط بندی اشتباهه. اصلا ولش کن. لیاقت تو رو نداشته. ساقه طلایی می‌خوری که؟ من چند تا دونه توی کیفم دارم. توی نایلون فریزره‌ها تمیزه."

و رفت تا من و نیلی تنها باشیم. بالاخره فهمید باید برود و خودِ این کارش ارزش باقالی پلو با گردن را دارد. نیلی گفت: "ببین. اینا خوب توضیح ندادن به خدا. اینجور که فک می‌کنی نیست." گفتم: "نه نیلی جون. خوب کردی شرط بستی. من ناراحت نیستم. من شیرینی بهم نرسیده ناراحتم. راستی قرار بود به خودمم ناهار بدین؟ یا اینم یواشکی بوده؟" بعد بغض کردم و ادامه دادم: "نیلی ایشالا تو و آتیش هیچ وقت رابطه‌تون جوک این و اون نشه. من که اگه کسی بخواد از این غلطا پشتت بکنه دهنشو واست جر میدم. عیب نداره. مهم نیست." نیلی گفت: "بزار منم حرف بزنم خب." گفتم: "نیلی جون تو حرفاتو قبلا زدی. تو رو خدا مظلوم بازی در نیار. دفاع بیخودی نکن. من می‌خوام تنها باشم. شما برین پولاتونو روی هم بزارین ناهار بگیرین." نیلی گفت: "پاشو خودتو جمع کن. من شرط بستم که خواهر من حتما با شادمهر ازدواج میکنه. گفتم من آبجیمو می‌شناسم. نه پول براش مهمه و نه قیافه. چه‌ میدونستم شادمهر غلط اضافه می‌کنه. حالا به هم خورده من باختم. به خاطر اون شادی جون شما منم باختم." دست پیش گرفته بود. معلوم بود وسوسه شده. گول خورده. نیلی هم اشتباهات خودش رو دارد. هوای مراسم نامزدی‌اش هنوز توی سرش است. دلم نمی‌خواهد بیشتر کشش دهم اما گفتم: "تو اصلا نباید می‌ذاشتی اینا به خودشون اجازه بدن روی زندگی من شرط ببندن." چشم‌هایش شرمنده بود. فکر نمی‌کنم دیگر هرگز در زندگی‌اش شرط ببندد حتی روی یک اسب مسابقه. ندا آمد و با دو تا بیسکوییت توی دستش. گفت: "اووووخی عییزم ناراحت نباشیا. اصلا من به کاظم و حبیب گفتم. ناهارو کنسل کردیم. خوبه؟ فدای سرت." گفتم: "تو بیخود کردی، یه کاری نکن بندازمت توی چرخ گوشتا، من باقالی پلو با ماهیچه می‌خوام بقیه هم باید سمبوسه بخورن."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
1131 خواننده / 10 دقیقه مطالعه / 1 ماه پیش
img-content
6 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
10 دقیقه مطالعه / 5 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.