بخونید، خونده بشید!
گربه سیاه تینهو
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
گربه سیاه تینهو
14 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
گربه سیاه تینهو

اسمش معبد تینهو بود؛ یک‌جایی توی کوالالامپور. یک معبد بزرگ بیست و چند ساله با یک عالم چراغ سرخ چینی و مجسمه بودا و عود و گل ارکیده. از در که وارد شدیم مجسمه زن بزرگی را دیدم که جوری جا خوش کرده بود وسط حوض بزرگی، انگار پری دریایی باشد. جلو رفتم و خواندم تین‌هو ملکه‌ای است که در دریا به دنیا آمده اما به دلیلی آمده روی زمین تا با خودش مهربانی بیاورد و عشق. یک نفر هم زیرش با خط مالزیایی یک چیزهایی نوشته بود مثل یادگاری که من نمی‌فهمیدم اما حس می‌کردم توضیحات بیشتری است که لابد از نظر نویسنده یادداشت از قلم افتاده و باید اضافه شود. چند دقیقه‌ای جلوی تینهو ایستادم و بعد رفتم توی حیاط معبد. هوا خیلی گرم بود و آفتاب داغ می‌تابید به ما و بچه‌ای که داشت بستنی آب شده‌ای را با حوصله می‌مکید و به من که داشتم روی صندلی جلوی معبد می‌نشستم، طوری لبخند می‌زد که انگار متاسف است نمی‌تواند بستنی‌اش را با کسی قسمت کند. نگاهش کردم و خندیدم. روی آن صندلی‌ها چند نفر دیگر هم نشسته بودند، کنار رفتند و برای من جا باز کردند. کمی‌ نشستم و آب خوردم و بعد بلند شدم که بروم ببینم معبد چه شکلی است. تنها نبودم. مردی که همراه من بود، قرار بود سه سال بعد به من بگوید که دیگر دوستم ندارد و برود و برای خودش زندگی دیگری دست‌وپا کند. برای همین نمی‌گویم چی کار می‌کرد. برایم مهم نیست. دوست دارم خیال کنم تنها بودم و تنها رفتم توی راهروی معبد و نگاه کردم به آدم‌هایی که جلوی معبد با عروس و دامادی عکس می‌انداختند. عروس عرق کرده و بی‌حوصله بود و لباس سفیدش چسبید بود به تنش. با خودم گفتم عجب روز چرندی را می‌گذارند، خدا کند زودتر بروند خانه و بعد رفتم توی خنکی و تاریکی معبد و جلوی مجسمه بودا ایستادم و یک عود برداشتم و برایش روشن کردم. نمی‌دانم آن لحظه آرزویم چی بود. زندگی راحتی داشتم و هر چند از شهر خودم دور بودم خیال می‌کردم آرامشم عین دریایی است که می‌توانی عکس خودت را تویش ببینی. فقط گاهی دلم می‌خواست بچه داشته باشم که نمی‌شد. قول داده بودم که از خدا نخواهمش و همین هم بود که مثل کسی که به پای لنگش عادت می‌کند، حتی یادم رفته بود برای بچه‌دار شدن دعا کنم. همین هم بود که از جلوی مجسمه بودا بدون هیچ آرزوی خاصی رد شدم و رسیدم به عبادتگاه اصلی و دیدم چند زن ایستاده‌اند جلوی مجسمه بزرگ و به عادت همشهری‌های من زیر لب یک چیزی می‌گویند و با دست اشاره می‌کنند به کمد بزرگی که گوشه عبادتگاه بود و رویش پر بود از مجسمه‌های مقدس بودایی و جا عودی و شمع، یک گربه سیاه سیامی ‌هم نشسته بود زیرش و با نخوت خاص شرقی مردم را نگاه می‌کرد و خرخر می‌کرد. من خم شدم و گربه را نگاه کردم؛ صورتش حس خاصی نداشت، زیر کولر حالش خوب بود و دنبال مزاحم نمی‌گشت، پیش‌‌پیشی کردم اما حتی سبیل‌های سفیدش تکان نخوردند. به خودم گفتم حتما آدم‌های این‌جا جور دیگری گربه‌ها را صدا می‌کنند. آن وقت دیدم زنی که جلوی من ایستاده بود روی شانه برگشت و به فارسی به من گفت خانم این‌جا حتما فال بگیرید. حتما قیافه ایرانی من بین هندی‌ها و چینی‌ها خیلی مشخص بود. ذره‌ای تردید نداشت که دارد با هموطنش حرف می‌زند. خندید و با دست به یک زن هندی اشاره کرد که ساری منجوق‌دوزی بلندی پوشیده بود و داشت چند تا چوب دراز را توی گلدان بزرگی می‌انداخت. چوب‌ها مثل چوب‌های غذاخوری چینی بودند، بلندتر و تیره‌تر و رویشان پر بود از خط؛ کسی رویشان خط کشیده بود و بعد باحوصله نقاشی‌شان کرده بود. از این‌جا که ایستاده بودم می‌دیدم زن چوب‌ها را نگه می‌دارد توی دستش و سرش را می‌اندازد پایین و انگار آرزویی می‌کند و چوب‌ها را رها می‌کند که توی گلدان بیفتند. گلدان طوری طراحی شده بود که به هر حال یکی از چوب‌ها بالاتر می‌ایستاد. زن هم چوب را برمی‌داشت، چوب‌خطش را نگاه می‌کرد و بعد برمی‌گشت و توی کشوهای ریز و کوچک کمد چوبی به دنبال جواب فالش می‌گشت. نگاهش کردم که چطور با هیجان فالش را خواند و آن را گوشه شالش گذاشت، درست روی سینه و بعد گیس سیاه بلندش را چرخاند و برگشت و از معبد بیرون رفت. بعد گمانم بی‌اختیار جلو رفتم و دسته چوب‌ها را گرفتم توی دستم. بوی عود می‌دادند، بوی صندل. خم شدم و از آینده عشقمان پرسیدم. نمی‌دانم چرا این سوال به نظرم آمده بود. خیال می‌کردم دنیا همیشه عاشقانه دور ما می‌چرخد. خیال می‌کردم خانه کوچکمان در یک شهر دور تنها جای خوب جهان است. دلم می‌خواست بچه‌‌دار شوم، بچه‌ام را با عشق بزرگ کنم و توی گوشش قصه بگویم. این‌ها را گفتم و بعد چوب‌ها را ول کردم توی کوزه که با صدای بلندی افتادند توی دل کوزه و سکوت معبد جوری شکسته شد که گربه سیاه از جا پرید و کمرش را خم کرد و به خودش کشش جانانه‌ای داد و از زیر پای من دوید و رفت. انگار بگوید اه. بعد من خم شدم و تنها چوب بیرون پریده را نگاه کردم. روی یک چوب خطی ایستاده بود، مثلا شماره نه. عدد را یادم نیست. برگشتم و به کمد نگاه کردم صد تا کشو داشت، از یک تا صد. یکی از این کشوها فال من را توی دلش داشت. با حوصله دست بردم سمت کشوها، با دستم پستی و بلندی کمد را امتحان می‌کردم انگار و بعد کشوی شماره نه را بیرون کشیدم. سبک بود، مثل قوطی کبریت. خم شدم و تویش را نگاه کردم. کلی لوله کاغذی روی هم افتاده بودند، یکی را برداشتم و هول‌هول باز کردم و خواندم. حس کردم گوش‌هایم داغ شد. بعد برگشتم و دیدم چند زن توی صف منتظرند که من از جلوی گلدان فال کنار بروم. با اشاره سر عذرخواهی کردم و کنار رفتم و تند تند از معبد آمدم بیرون و رسیدم به فضای آزاد و نفسی کشیدم. بعد دور و برم را نگاه کردم. از در دیگری بیرون آمده بودم؛ حیاط پشتی بود؛ یک محوطه کوچک پر از گلدان‌های گِلی خزه‌بسته، با کلی پیچک و درخت که دور آلاچیق کوچکی پیچیده بودند. توی آلاچیق، سنگ‌های سفید و آبی و خاکستری روی هم سوار بودند و روی همه این سنگ‌ها که از خزه و آفتاب نخوردن سبز شده بودند، مجسمه زنی بود که لابد باز هم خانم تین‌هو بود اما قیافه‌اش آشناتر بود. چشم‌هایش شاید کشیدگی و حالت چینی تین‌هو را نداشت و لباس سفید و روسری‌اش من را یاد مجسمه حضرت مریم می‌انداخت. نمیدانم چقدر جلوی آلاچیق ایستاده بودم که پیرمرد را دیدم. پشت آلاچیق داشت گل‌های سرخ را هرس می‌کرد، چند تا شاخه گل چیده و انداخته بود توی یک سبد شکسته‌پکسته و از زیر کلاه بزرگ حصیری من را نگاه می‌کرد و می‌خندید. بعد دیدم با سر اشاره کرد که برو جلو. من بدون این‌که فکر کنم حرفش را گوش کردم و توی راهروی آلاچیق و بین آن همه پیچک و سنگ جلو رفتم و ایستادم جلوی تل سنگ‌ها و به پیشانی مجسمه نگاه کردم. سرش خم بود و انگار دنبال چیزی روی زمین می‌گشت. بعد دوباره به مرد نگاه کردم که این بار با دست اشاره می‌کرد که بنشین و بعد نشان داد که چطور باید روی دو زانو بنشینم و دعا کنم. از وقتی به معبد تین‌هو آمده بودم، این اولین بار بود که به خنده می‌افتادم. خنده‌دار بود خب؛ یکی داشت یادم می‌داد که چطور آرزو کنم، اما مهربان بود و همین بود که زانو زدم و سرم را خم کردم. همان وقت دیدم از چهار گوشه سنگ‌ها بارانی از قطره‌های ریز آب خنک روی صورت و تن من باریدن گرفت؛ مجسمه چشم الکترونیکی داشت. تا می‌نشستی عین ابری سفید و نازک می‌بارید و این بارش تابستانه در آن گرما به‌قدری می‌چسبید و خنکت می‌کرد که زانویت خم می‌ماند و هر چی آرزو بود از ذهنت می‌رفت. بعد شنیدم کسی صدایم کرد، برگشتم، مردی با دوربین عکاسی‌اش ایستاده بود و نگاهم می‌کرد و برعکس سال‌های بعد هنوز بی‌حوصله و بی‌مهر نبود و می‌خندید. پرسید جواب فالت چی بود. گفتم هیچی خوب بود و نمی‌دانم چرا دروغ گفتم. بلند شدم و سکه‌ای انداختم توی حوض جلوی تین‌هو و رفتم کنار در، بعد دست کردم توی جیبم و کاغذ فال را مچاله کردم و انداختم توی باغچه. خیال می‌کردم این‌جوری از شر آن پیشگویی تلخ خلاص می‌شوم، اما جادو اتفاق افتاده بود. چیزی در من شکسته بود که همیشه منتظر روزهای تلخی بود که آمد؛ سه سال بعد در بهاری که حتی یادش تن آدم را می‌لرزاند.


این مقاله قبلا در هفدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 26 مرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 8 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 9 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.