بخونید، خونده بشید!
تلبیس ابلیس شرقی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح

نویسنده. ژورنالیست

دنبال کن
تلبیس ابلیس شرقی
16 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
تلبیس ابلیس شرقی

ولش فکر میکردم نوشتن درباره شیطان کار سختی نیست. فکر میکردم قلمم در این وادی راحتتر و روانتر جولان میدهد. خیال میکردم میتوانم طوری بنویسم که خواننده از همان سطر اولم جذب شود و یکنفس تا تهش برود و بعد از آخرین جملهام، لبخند رضایت روی لبانش بنشیند و با طیب خاطر بر دل سیاه شیطان لعنت بفرستد، به نویسنده متن هم پدربیامرزی بگوید و تاییدم کند که چنین دقیق و موشکافانه پته ابلیس رجیم را روی دایره ریختهام. تصورم این بود که اگرچه در موضوعات خیر و اخلاقی لکنت زبان دارم و بهسختی میتوانم مطلبی سرهم میکنم اما در وادی شر و در محدوده شیطان میتوانم برای خودم ترکتازی کنم، فارغالبال به چپ و راست بروم، از روی موانع بپرم و حرکات نمایشی به اجرا درآورم و خوانندهام را سر ذوق و شوق بیاورم و خستگیاش را از خواندن مطالب سخت و صعب و ملالآور بهدر کنم. چه فکرهایی که آدمیزاد با خودش نمیکند. روی هوا فکر نکرده بودم و تصویر خیالی برای خودم نساخته بودم. از روی سابقه فهمیده بودم که ما با نیروهای اهریمنی مانوستریم تا با نیروهای اهورایی. البته ما دختر به اهریمن نمیدهیم، با او- در ظاهر- شریک نمیشویم و بنا بر مصلحت به سر سفرهمان دعوتش نمیکنیم. منِ روزنامهنگار هم وقتی بخواهم مطلب سفارش بدهم، به اهریمن زنگ نمیزنم و از او نمیخواهم که به من مقاله و گزارش و قصه بدهد، اما با این همه با اهریمن راحتتر و سادهتر کنار میآییم. پردهها را که کنار بزنیم میبینیم همچه بیحضور او هم نیست اتفاقا. هم در معاش، هم در کار، هم در سلوک فردی و جمعی، شیطان یک پای ثابت قصه است. یک حرفی میخواهم بزنم که میدانم برخورنده است و ممکن است بعضی خیرین را از من برنجاند. اما نرنجید و خوب به حرفم گوش بدهید تا بعدا مفصل توضیح بدهم که چه منظوری دارم. ما حتی در کار خیر هم شیطان را دعوت میکنیم تا حاضر و ناظر باشد. اگر من ریاکارانه دست توی جیب کنم و مبلغ هنگفتی را صرف امور خیریه کنم، شک نکنید که شیطان و شاگردانش برای من کف مرتب خواهند زد و به احترامم کلاه از سر برخواهند داشت. در ریاست، در اطاعت، در عبادت، در کامجویی از دنیا، در توشه فراهم آوردن برای آخرت، در دوستیها، در قهرها و در همه امور اگر چشم برزخی داشته باشید میبینید که شیطان هم حضور دارد و راهکار نشان میدهد. روی همین حساب است که ما دانسته و ندانسته با شیطان مانوستریم تا با مخالف شیطان. یک پله بالاتر بگویم. ما سالها شاگردی شیطان را کردهایم و از او چیزهای بسیار آموختهایم؛ زیباییشناسی ما، حب و بغض ما، کنش و واکنش ما معمولا متاثر از آموزگار شروری است که خداوند او را از خود رانده. یک مثال ساده بزنم. به نظرتان هیچ عجیب نیست که ما هر که باشیم و هر گذشتهای داشته باشیم و هر دین و آیینی داشته باشیم و هر اختلافی که در مبدا و معاد و مآب داشته باشیم، با این حال، سلیقه زیباییشناسانهمان خیلی باهم فرق ندارد؟ عجیب نیست که دهری و مومن، هر دو فلان بازیگر زن یا مرد را زیبا بپندارند؟ واضحتر بگویم. چطور میشود کسی که متاثر از آموزههای دینی است، فهمش از زیبایی منطبق باشد با زیباییشناسی کسی که با آموزههای مدرن بار آمده؟ حتما یکجای کار ایراد دارد که امروز ما و هالیوود یک چهره و یک قیافه و یک صورت را زیبا میپنداریم... اما کجا ایراد دارد؟

یک اتفاق قابل تامل افتاد وقتی قرار شد در کرگدن به اسم شیطان (مفیستوفلس) پرونده دربیاوریم. خودمان که دستاندرکاریم ناخواسته ذوقی کردیم که دستمایه کارمان شیطان است، از بیرون هم هر کسی خبردار شد، ناخواسته چشمش برقی زد و روی لبانش لبخندی نشست که یعنی "چه پرونده جذابی؟" موضوعاتی مثل آزادی و خودکشی و هند و گناه و سادیسم را وقتی میگفتیم، جواب میشنیدیم که "بستگی دارد چطور بهشان بپردازید و از کدام منظر نگاهشان کنید." یعنی معلوم بود چیز دندانگیری نیستند و به خودی خود جذابیتی ندارند و به هزار زور و زحمت باید جذابشان کنیم. اما شیطان را همه بهاتفاق گفتند: "حتما چیز جذابی از کار درخواهد آمد. از هر زاویهای که به موضوع نگاه کنید، جذاب و نامکرر است." بعضی رفقا که گفتند: "به این بهانه چه حرفها که میشود زد و چه قصهها میشود نوشت و چه کارها میشود کرد..." راست میگفتند. من هم با آنها موافقم که شرارت عرصه فراختری است برای نوشتن و ذوقآزمایی و قصهپردازی. صاحب شرارت، شیطان، حتما فراختر و جالبتر و جاذبتر و هزار تر دیگر است. درباره یک معلم مودب نیکخواه سر به زیر صلحطلب، چه چیز جذاب و بانمکی میشود نوشت؟ درباره یک آدم خوب که سر تا پایش خوبی باشد و ذرهای بدی در وجودش راه نداشته باشد، چه قصهای میتوان نوشت که دیگران دوست داشته باشند و بخوانند؟ به این سوال دقت کنید. در تذکرهالاولیا، زیباییهای نثر و هنرمندیهای عطار را کنار بگذارید، فقط داستان عرفایی قشنگ است که قبل از توبه با شرارت زندگی کرده باشند. داستان فضیل قشنگ است و ابراهیم و بشر و یکی، دوتای دیگر. باقی همه عین همند و بهراحتی میتوانید صفات نیک این یکی را با صفات نیک آن دیگری جابهجا کنید. هیچ فیلمسازی به صرافت نمیافتد که تذکرهالاولیا را فیلم کند؛ برای اینکه این داستانها کششی ندارند، مخاطب را نیز کنجکاو نمیکنند. یکی از گرفتاریهای جدی داستانها و فیلمهای مذهبی و اخلاقی همین است که ناخواسته شخصیتهای منفیشان جذابتر و دلنشینتر از کار درمیآیند. اگر در سریال امام علی(ع)، عمروعاص و معاویه جذابتر و بانمکتر درآمدهاند تا عمار و مالک برای همین است که مخاطب، حتی مخاطب مومن، دانسته یا ندانسته با شیطان و اصحابش مانوستر است. ما حتی اگر آدمهای خوب و سر به صلاح و مودبی باشیم، باز با شرارت مانوستریم تا با نیکی و صلح و مهربانی. هر کدام ما نفس امارهای داریم که با شیطان خویشی دارد. چهبسا از یک جنس باشند هر دو. برای همین چون با این نفس اماره انس و الفت گرفتهایم با صورت بیرونیاش هم مانوستریم. در وجود ما شیطانی کوچک اما فوقالعاده پرزور و با ذکاوت تعبیه شده که حتی طرفهالعینی ما را به حال خود نمیگذارد. هیچ جایی نیست که بشود نفس اماره را با خود به آنجا نبرد. سر سجاده هم این نفس نشسته. به همین اعتبار راه شیطان بیرونی هم باز است. میگویند با بسمالله میشود جن را از خود دور کرد. شاید، اما شیطان با بسمالله نمیرود... در قصههای دراکولایی یک مفهوم سمبلیک هست که این خونآشامان با تیر و تفنگ معمولی نمیمیرند. باید با آلیاژی از نقره، گلولهای بسازند تا خونآشام بمیرد. نور خورشید هم به لحاظ معنای سمبلیک جالب است. همین که پردهها را کنار بزنید و نور بتابانید بر خون‌‌آشام، او میسوزد و از میان میرود. این سمبلها خیلی ابتدایی و متظاهرانهاند اما آدمیزاد را به فکر وامیدارند که دشمنان را کلهماجمعین به یک چوب نمیتوان راند بلکه باید سلاح متناسب با ساختار جسمی و روحی دشمن پیدا کرد. از این جهت با نفس اماره و با شیطان بیرونی هم باید فکر کرد و سلاح مختص به آنها را اختراع کرد... اما هنوز کو تا به جایی برسیم که اینها را بکشیم. اینها هنوز در زمره دوستان ما هستند و ما بیآنها شب را صبح نمیکنیم و روز را به شب نمیدوزیم... اجازه بدهید به این مقدمهام یک مقدمه دیگر هم اضافه کنم. مقدمه دوم ناظر بر اقتضائات روزگار مدرن است. این را هم بشنوید تا بعد ببینیم این ابلیس پلید را کجای دلمان باید بنشانیم:

"اول ابلیسی مرا استاد بود/ بعد از آن ابلیس پیشم باد بود". این بیت زبان حال انسان مدرن هم میتواند باشد. به نوعی و در مرتبهای، زبان حال من و شما هم هست. از روی شواهد و قرائن عرض میکنم که در دوره معاصر، انسان به جایگاه و مرتبهای رسیده که دیگر اعتنای چندانی به ابلیس و دشمنان ابلیس ندارد و در همه امور چنان خود را موثر میپندارد که حاضر نیست چه در نیکی و صلاح و چه در بدی و شرارت برای خود انباز پیدا کند؛ اگر لازم است این کره خاکی را به صلح و صفا برساند، خودش باید بهتنهایی این کار را بکند. مثلا نیشناستیت تاسیس کنند، حقوق بشر بنویسند و ناظران صلح بگمارند و بیمدد فرشتهها کار خود را پیش ببرند. از آن طرف در جنگ و خشونت و قتل و نهب و خیانت و پلیدی هم آدمیزاد شریک ندارد، به تنهایی باید کارش را پیش ببرد. حقا و انصافا توی همین صدسال اخیر در این وادی چنان پیش رفته که نسناس خونریز هم به گردش نمیرسد. معنای اومانیسم هم به یک اعتبار همین است: یک انسان است و یک عالم بیانتها. اگر روزی، روزگاری نیروهای خیر و شر در کار بودهاند، حالا دیگر کنار رفتهاند و "لرد آودِ رینگ" را به آدمیزاد دادهاند. نگین اربابی فعلا به دست فرزندان آدم است و اینها هستند که بهتنهایی باید راه سعادت و شقاوت را بپیمایند. نه شیطانی هست که گمراهشان کند و نه ملائکهای هستند که به خیر و خوشی و صلح راهنماییشان کنند. تا پیش از اینها بشر مثل طفلی بود که خودش از پس خودش برنمیآمد. هیچ کاری نمیتوانست بکند. از یک طرف معلمان شقاوت و شرارت آموزششان میدادند و از یک طرف معلمان سعادت و نیکی. در واقع ما مهرههای بازی بودیم در دست موجودات برتر که بعضیشان به خیر تعلق داشتند و بعضیشان به شر. هر کدام از این موجودات برای اینکه در بازی پیش بیفتند آشکار و نهان، بشر را آموزش میدادند و کمکش میکردند. پرومته آتش داد به بشر. ظاهرا خط را هم او به بشر یاد داد. از آن طرف هم نیروهای خیر آهنگری و نجاری و کشتیسازی و خیاطی و کشاورزی به او یاد دادند... از یکجایی هم این آموزشها باهم درآمیخت و واقعا نمیدانیم منشأ رحمانی داشتهاند یا شیطانی. مثلا بانکداری را واقعا نمیدانیم القای رحمانی بوده یا شیطانی... حالا هرچه بوده، بشر به بلوغی رسیده که دیگر میتواند بیاعتنا به نیروهای برتر کارش را پیش ببرد. شیطان عقلش تا اینجا میرسد که به قابیل القا کند که با سنگ بزند توی سر برادرش و او را بکشد. حتی چاقو و شمشیر و تیر و کمان را هم میتواند القا کند. اما اینکه بشر هسته اتم را بشکافد و بمبی درست کند که دفعتا واحده هزاران نفس زنده را از پای درآورد، مطلقا به مخیله شیطان هم نمیرسد. واقعا اگر شیطان را در والاستریت رها کنید گیج میشود و نعرهای میزند و میمیرد. یعنی اینکه بشر به پیچیدگیهایی دست یازیده که درکش ساده نیست. مشهور است زمان حضرت داود زنجیری از آسمان آویخته بود که بین حق و باطل داوری میکرد. این زنجیر عدالت که سردر بعضی مساجد قدیمی آویخته است بازمانده از همان است. مردم وقتی با هم دعوایشان میشد پای زنجیر میرفتند و سوال میکردند و زنجیر را تکان میدادند. یکجور بیان سمبلیک باعث میشد معلوم شود حق با کیست و چه کسی دروغ میگوید. اما یک روز یک آدم هوشیاری از زنجیر سوال دوپهلو کرد. با رندی طوری طرح سوال کرد که زنجیر هر تکانی بخورد به نفع او شود. از اینجا بود که آسمان قهرش آمد و زنجیر عدالت را برچید. نسبت ما با نیروهای خیر و شر چنین شده. به حدی از پیچیدگی و ذکاوت و هوشیاری رسیدهایم که در هر حال برنده بازی ماییم. ما به عنوان انسان. لذا آسمان قهرش آمده و خیر و شر خود را جمع کرده. انسان قدیم فکر میکرد برای اینکه موفقتر شود احتیاج به حامی دارد. چون حمایت رحمانی سخت به نظر میرسید، به دنبال حامی شیطانی میرفت. دکتر فاستوس روحش را به شیطان فروخت تا بتواند در علم و سلطنت پیشرفت کند. خیلیها آغاز مدرنیسم را به همین پیمان فاستوس با مفیستوفلس برمیگردانند. اما رفتهرفته اعقاب فاستوس، بیاعتنا به شیطان موفقیت خود را تضمین کردند. چنین به نظر میرسد که این خبیث لعین از حد و اندازه پیشرفت بشر جا مانده است. یک چیز دیگر هم هست. بشر به مرتبهای از خودبنیادی رسیده که شرک را پشت سر گذاشته. پیامبران غالبا نه با کفر که با شرک مبارزه میکردند. هیچ متن مقدسی سعی نکرده وجود خدا را اثبات کند. ظاهرا انسانهای همدوره پیامبران در اینکه خدا وجود دارد شک نداشتهاند اما کار زشتشان این بوده که برای خدا شریک میگرفتهاند. بتپرستی در اصل نمونهای از شرک است اما بشر دوره ما از شرک عبور کرده. یعنی چنان خودش را همهکاره میپندارد که نه به توحید گردن میگذارد و نه حتی خدایان دروغین را میپرستد. از این جهت شیطان را هم نفی میکند. در رمان «مرشد و مارگریتا» شیطان به یکی از کمونیستهای روسی اصرار میکند که حضورش را باور کند. کمونیست میگوید اگر من بپذیرم که تو هستی، لاجرم باید بپذیرم که خدا هم هست. برای همین زیر بار نمیرود... از این جهت من درباره ماهیت شیطانپرستان امروزی تردید دارم. در ازمنه ماضیه میشد باور کرد که جماعتی شیطان را بپرستند و اطاعتش کنند اما در زماننا هذا کلا حضور شیطان منتفی است...

از این دو مقدمه طولانی چه نتیجهای میخواهم بگیرم؟ در ادامه این مباحث چه نکتهای میخواهم بگویم؟ واقعیت این است که یکی از کارهای مهم شیطان زینت بخشیدن به دنیاست، یا وارونه نشان دادن حقیقت. شیطان دنیا را طوری نشانمان میدهد که نتوانیم حقیقت را ببینیم. او دنیا را طوری تزئین کرده که ما فکر میکنیم خیلی چیزها عوض شده و بشر به مقام و منزلتی عجیب و غریب رسیده. حقیقت این است که بشر زیادی خودش را دست بالا گرفته و گمان میکند چنان منشأ اثر است که شریک و انباز ندارد. نه. بشر ظاهرش عوض شده، زندگیاش هم تغییر کرده اما چون نیک بنگری فرقی با گذشتهاش پیدا نکرده. ما فرق زیادی با همان جاهلان زمان پیامبران نداریم. ما هنوز هم از یکسو جذب القائات شیطانی هستیم و از یکسو مغناطیس رحمانی ما را به خود میکشد. این کولرها و ماشینها و بمبها و دم و دستگاههای مدرن مانعند که ما حقیقت را کماهی ببینیم. اینها را که کنار بزنیم ماییم و کششهای رحمانی و شیطانی. اما نه به آن معنی که مانویان میگفتند. نه. همچنان لاموثر فیالوجود الا الله. منتها برای اینکه ما جوهرمان آشکار شود در میانه گردابی هستیم که اینسوکشان سوی خوشان، آنسو کشان با ناخوشان، یا بشکند یا بگذرد کشتی در این گردابها... از ازل تا ابد فرقی در این حقیقت پیش نخواهد آمد که ما یا مقهور ابلیسیم یا قاهر بر او. یک کلمه دیگر بگویم و ختم کلام. اینطور نیست که شیطان یک طرف باشد و رحمان یک طرف دیگر. گاهی کفر از شرم یار من مسلمانوار میآید. شیطان ابزار و ادواتی ندارد که منحصر به خودش باشد. رحمان هم همینطور. گاهی ما فکر میکنیم داریم کار رحمانی میکنیم غافل از اینکه داریم کار شیطانی میکنیم... برای همین، کار سخت و صعب است و کمتر کسی از عهده برمیآید. برای همین فرموده است «إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّیَ»... برای همین است که تا بیاییم شیطان را بشناسیم فریفتهاش شدهایم و دنبالش رفتهایم... پس چه باید بکنیم؟ نفی خود. نفی خود، همان نفی ابلیس است. همین.  


این مقاله قبلا در یازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 15 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
سیدعلی میرفتاح
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 8 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 9 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 10 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 12 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 6 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 12 دقیقه مطالعه | 16 ساعت پیش
img-content
شکیب شیخی شکیب شیخی 11 دقیقه مطالعه | 16 ساعت پیش
img-content
امیرحسین خالقی امیرحسین خالقی 12 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.