بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفدهم
10 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفدهم

دهمین روزِ تعطیلاتِ بدون موبایلِ من شروع شد. همه شمالند. خانواده‌ی ما و خانواده‌ی آتش. تلفنم را از روزی که شادمهر با عشقِ پُروتزی‌اش در فرودگاه دیدم خاموش کردم.

نیلی کلی حرف حساب برایم ردیف کرد که حتی حال و حوصله  گوش کردن به یکی از آنها را نداشتم. برایم مهم نبود که همه حدس زده بودند شادمهر سر و گوشش را می‌جنبانده یا قیافه‌اش هم شبیه آدم‌های خیانت کار بوده. دیگر مهم نیست که نیلی از روز اول نگران رابطه‌ی ما بوده یا اینکه پسری که آدم را دوست دارد توجهش باید چه شکلی باشد. فقط منتظر بودم نیلی آتش را مثال بزند تا مثل گربه‌ای لاغر و ریقو که حس می‌کند یک بچه آدمیزاد می‌خواهد انگولکش کند، بپرم و صورتش را پنجه بکشم تا آن بچه تا آخر عمرش از گربه‌ها بترسد. اما نیلی اسم آتش را هم نیاورد و من چنگک‌هایم را غلاف کردم.

تمام عید دیدنی من خلاصه شد در لحظات بعد از سال تحویل و دیدن خانواده آتش. دیگر نه جایی رفتم نه خودم را به مهمان‌ها نشان دادم تا همگی رفتند شمال.

هیچ دلم سفر نمی‌خواهد. اصلا دلم جوجه کباب نمی‌خواهد. دوست ندارم صدای دریا را بشنوم و در خنکیِ بعد از ظهرِ بهاری یک شهرِ شرجیِ پر طرفدار، هوس پک زدن به قلیان را ندارم.

سه روز است که در خانه تنها مانده‌ام. مامان قبلِ رفتنش چشمانش را پر از التماس کرد و گفت: "چرا می‌خوای قو قو تنها بشینی خونه؟"

خودش می‌دانست چرا. همیشه جوابِ سوال‌هایش را می‌داند اما می‌پرسد تا جوِ بینمان سنگین شود و اینقدر سمج خودش را به ندانستن می‌زند که اتمسفر اطرافمان مه آلود می‌شود و من اینقدر جواب نمی‌دهم تا مه دورمان غلیظ و غلیظ تر شود و دیگر نتوانیم به هم چشم بدوزیم.

بابا همان شب که از فرودگاه برگشتم دلش خنک شد. دستِ کم من این را حس کردم. چرا فکر نکردم دلش سوخته؟ چون بابا همیشه مخالف تمام دوست‌های دختر و پسر من بود. دبیرستان که بودم با مهسا آشنا شدم. مهسا تاثیری روی سیگاری شدنِ من نداشت. سیگار کشیدن در خمیره‌ی من بود. ژنش را داشتم. اما بابا چون مهسا را در پارک دیده بود آن هم در حال پس دادن دودی سنگین از سوراخ‌های بینی‌اش، رفت و آمد با مهسا را قدغن کرد و طی یک سخنرانی غرا، مثل داوری که بخواهد دستِ یک کشتی گیر را که با رفیق صمیمی‌اش کشتی گرفته و مسابقه را برنده شده، دست نیلی را به زور بالا برد و گفت: "رفیقت مِنبعد خواهرِ بزرگت نیلوفره، نه حتی یه نفر دیگه، ببینم با این دختره‌ی همه کاره ول می‌چرخی دیگه نمیزارم پاتو از در بزاری بیرون، در جا هم شوهرت میدم بری گُه بچه بشوری." و نیلی در ادامه‌ی این اختتامیه سرش را پایین انداخت تا ثابت کند هیچ علاقه‌ای به این مراسمِ بی‌مدال ندارد. اما من تهدیدش را جدی گرفتم. نمی‌دانم چرا، از ترس گه بود یا بچه، شوهر بود یا زندانی شدن، هنوز نمی‌دانم چرا همیشه تهدیدهای بابا را جدی می‌گرفتم. اما در نگاهم چیزی غیر از ترس هم تحویلش دادم، بابا را جوری نگاه کردم که در گوشه‌ای از چشمم بخواند می‌توانم یک روزی بدجوری ترکش کنم، می‌توانم تقاص این بد رفتاری‌اش با ته تغاریِ خانواده را پس بگیرم، می‌توانم کاری کنم که دلش برای این روزهایم و شیطنت‌هایم تنگ شود و در یک بعد از ظهرِ سالمندِ کسل کننده در حالی که بدون واکر نمی‌تواند راه برود خودش را بابت برخوردش با من شماتت کند. بعد از آن نگاه، دیگر بابا نه در ملاعام و نه هرگز در یک دادگاهِ خصوصی محاکمه‌ام نکرد.

بابا از این دلش خنک شد که پسری که فقط از پنجره آشپزخانه، آن هم دزدکی تماشایش کرده و خودش با سه طبقه فاصله توانسته تشخیص دهد این آدم چقدر بد طینت است بالاخره ذات پلیدش را نشانم داد و من را که داشتم کم کم برایش افسار پاره می‌کردم قال گذاشت. نمی‌دانم شاید اگر من هم بودم به جای دلسوزی، بدم نمی‌آمد به ریش دخترم بخندم.

اما امروز از صبح که بیدار شدم هوس کردم تا همه سفرند تجربه یک روزِ کامل زندگی مجردی را به کلکسیونِ تجربیاتم اضافه کنم. پیتزا درست کردن در خانه حال همه را خوب می‌کند. اگر من دکترِ روانشناس می‌شدم به جای درمان‌های سخت و پیچیده به همه بیماران توصیه می‌کردم قرص‌هایشان در چاه توالت فرنگی بریزند، سیفون را بکشند و چرخیدن قرص‌های رنگ و وارنگ را فقط تا آنجایی که سرشان گیج نمی‌رود تماشا کنند، دست‌هایشان را با صابون بشویند، بروند در آشپزخانه و به جای همه دوا و درمان‌های دنیا پیتزای قارچ و گوشت و پپرونی بپزند و اینقدر پنیر بریزند که یک کوه سفید روی پیتزا تشکیل شود. پنج دقیقه یکبار هم از پشت حرارت فر زل بزنند به اثر هنریِ در حال ذوب شدنشان.

رفتم سوپرمارکت و هر چیزی که برای جشن یک نفره نیاز بود خریدم. یک پیتزا پارتیِ فُرادا.

اصول را کاملا رعایت کردم. کسی نبود که به پیش بند بستنم بخندد یا موهای دم اسبی مشکی‌ام را با حیرت تماشا کند. یک کلاه مصرف نشده آشپزخانه که روی سرویس دمکنی و پیش بند قدیمی بود پیدا کردم و سرم گذاشتم. فردا قرار بود همه برگردند و من باید کاری می‌کردم که حالم خوب شود. یک جفت دستکش یکبار مصرف دستم کردم و خمیرِ آماده پیتزا را در ظرف گذاشتم و نمایشی روی پیشخوان آرد پاشیدم و وانمود کردم به دوربین و آنتن زنده توجهی ندارم و برایم مهم نیست که سراسر اروپا تماشایم می‌کنند و کمتر از نیم ساعت دیگر فیلم‌های آموزش پخت پیتزای اصیل ایتالیایی‌ام دست به دست در موبایل‌ها می‌چرخد. با یک دستم فر را روشن کردم و با دست دیگرم روی خمیرِ نیمه یخ زده‌ام سس مالیدم و همه را مو به مو توضیح دادم. قارچ‌ها را به سبک یک آشپزِ فرز روی تخته‌ای چوبی تند تند با صدایی شبیه شاق شاق شاق خرد کردم. گند زدم به قارچ‌ها. چاقویمان خیلی کند بود. قارچ‌های له و لورده را روی خمیر سس اندودم مالیدم و انگشت‌هایم را دزدکی نگاه کردم که سرجایشان باشد. برای دوربینِ خیالی‌ام توضیح دادم که: "بینندگان عزیز لطفا شما فلفل و قارچ رو در کمال خونسردی خرد کنین و لطفا کوچولوهای عزیزی که برنامه ما رو تماشا می‌کنن حرکات رو تقلید نکنین."

پیتزا را در فر گذاشتم و یک ظرف ماست را که مامان شسته بود و در آن آب ریخته بود و در فریزر گذاشته بود در آوردم. یخ را با گوشت کوب شکستم و در لیوان ریختم. نوشابه مشکی را به یخ اضافه کردم که تا پیتزا حاضر می‌شود لیوان عرق سردی کند تا وسوسه خنکی‌اش به جانم بیوفتد.

بیست دقیقه گذشت. رو به دوربین گفتم: "هدف ما از ساخت چنین برنامه‌هایی، به غیر از آموزش آشپزی و سرگرم کردن شما، اینه که بتونین زیبایی‌های زندگی را بهتر تماشا کنین و خودتون را با طعم‌ها و رنگها آشنا کنین. من روزی دختر افسرده‌ای بودم و شاید خیلی جالب باشه که بدونین فقط برای فرار از فکر رابطه‌ای که تازه تمومش کرده بودم به آشپزخونه روی آوردم و حالا که سرآشپزی بین اللملی شدم و راز سُس‌های من که داره کم کم تبدیل به افسانه میشه، از یک روز خسته کننده در تعطیلات نوروزی در ایران شروع کردم." با لبخند مونولوگم را با دوربین مخفی‌ام تمام کردم .

در فر را باز کردم و تازه فهمیدم چقدر گرسنه هستم و چند روز است هیچ چیز نخورده‌ام. خم شدم و بلند بلند گفتم: "بینندگان عزیز دیگه واقعا وقت شووَر کردنمه باور ندارین پیزامو ببینین." و پیتزا را از فر در آوردم تا رو به دوربین بگیرم. اما من اگر آشپز خوبی نباشم، اگر راننده‌ی خوبی نباشم، اگر دست خطم خوب نباشد، عوضش خرابکارِ خوبی هستم. یادم رفته بود ظرف داغ است. پنج تا انگشتم سوخت و ظرف از دستم افتاد و شکست. آشپزخانه را با آرد و خرده شیشه و ظرف‌های کثیف به گند کشیدم.

دستم را زیر شیر آب گرفته بودم که دستگیره در چرخید. بابا و مامان وسط آشپزخانه ظاهر شدند. مامان پرسید: "آشپزخونه رو چرا اینجوری کردی؟" گفتم: "نمی‌بینی دستم سوخته؟ عوض غر زدن یه کم مادری کن یه کم دلسوزی کن". مامان زل زده بود به مخلوط کالباس و پنیر و شیشه خرده و داشت فکر می‌کرد جارو دستی بهتر از جارو برقی است یا نه. اما بابا در حال شل کردنِ کمربندش به مقصد توالت، جوری حرفش را زد و در را پشت سرش بست که لجم در بیاید و فرصت جواب نداشته باشم و تازه یادم افتاد چه پیشبند و کلاه مسخره‌ای برای آشپزخانه شش متریمان دارم. بابا گفت: "برو یه کم برای این دختر خل وضعت مادری کن. زیر کلاهشم بگرد ببین خرگوشی چیزی پیدا میشه؟ پدری کنم براش ببرم تحویلش بدم سیرک، همه راحت شیم والا."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.