بخونید، خونده بشید!
سعید
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
سعید
14 دقیقه مطالعه / 8 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
سعید

هستی را خیلی زود شوهر داده بودند، هنوز مدرسه می‌رفت طفلک و بچه که آمد حتی نمی‌دانست چطور می‌شود هم بچه بود و هم بچه داشت. منتها به قول خودش، این بچه حال عجیبی داشت، فرق داشت با بقیه بچه‌ها، بقیه آدم‌ها اصلا. از همان روزهای اولی که توی دل هستی بود با خودش یک سعادت غریبی آورده بود برای هستی که نه تنفر و کینه مادر‌شوهر را می‌فهمید، نه نیش زبان‌های این عروس و آن خواهر‌شوهر را به دل می‌گرفت و نه بی‌مهری شوهر دلش را می‌شکست، آن‌طور که باید بشکند.

برای خودش گوشه‌های خانه قایم می‌شد و دست می‌گذاشت روی شکم و مثل کسی که برود توی خواب و خلسه، ساعت‌ها توی خواب و بیداری شیرینی می‌ماند. مادر‌شوهرش می‌گفت دخترک عین کدو تنبل است، قل می‌خورد و می‌رود زیر میز و گم می‌شود. بعد هم چند باری مجبورش کرده بود توی گرمای ظهر تابستان برود میوه و سبزی بخرد. بعد هم نشانده بودش سر پاک کردن سبزی کوفته و کوکو، گفته بود بتمرگ و پاک کن شاید بیدار شدی و هستی خندیده بود، از بس که بیدار بود. خودش می‌گفت انگار برای اولین بار توی زندگی‌اش اصلا بیدار شده بود، چشم‌های بزرگش از زیر پلک‌های سنگینش برق زندگی داشتند و شادی آمدن این موجود ناشناخته انگار داشت تمام سختی‌ها را مثل آب خوردن آسان می‌کرد.

آرام شده بود هستی. شاد بود و حتی زاییدن برایش سخت و ترسناک نبود. اصلا انگار رنجی محترم و شیرین بود که به آمدن پسربچه موسیاه قشنگی که حتی گریه هم نمی‌کرد می‌ارزید. پسر به محض آمدن فقط ناله‌ای کرده بود. دکتر می‌گفت عین پرنده‌ای که از قفس رها شود. بعد هم سینه هستی را گرفته بود و چشمش را باز کرده بود و توی چشم هستی نگاهی کرده بود که هستی از حیرت و عشق افتاده بود به گریه. اشک‌های خودش که می‌آمدند، اسم پسر به زبانش آمده بود؛ سعید.

از بس خوش و خرم بود سعید؛ نه گریه بی‌خودی می‌کرد، نه دست و پای الکی می‌زد و نه منتظر چیزی بود. گفتم که بچه عجیبی بود. غذا می‌دادی می‌خورد، نمی‌دادی سیر بود انگار. برای این نیامده بود اصلا سعید جان. این را هستی می‌گفت و بعد هم اضافه می‌کرد انگار برای عاشقی آمده بود.

نه‌فقط مادرش که همه دوستش داشتند. حتی پدر بی‌حوصله و آدم‌های غریبه دور و بر. این‌قدر پاک می‌خندید و این‌قدر با همه مهربان بود که عروس‌ها کینه سال‌ها یادشان رفت و مادرشوهر و خواهرشوهرها خلع سلاح شدند و راضی شدند به دیدنش و بوسیدنش و شنیدن آن بله مادر جانی که از دهنش نمی‌افتاد. خودشان می‌گفتند همراه سعید یک چیزی آمده توی خانه که قبلا نبود. شاید هم طبیعی بود، بچه کوچک نداشتند، اما هر چی بود همه‌شان خوش بودند. یک‌جوری دهنشان بسته بود. راضی بودند به گذر روزها. بعد بچه که راه افتاد و حرف زدن که یاد گرفت هستی تازه یادش آمد می‌خواسته درس بخواند. کتاب‌هایش را آورد و پهن کرد کنار تخت بچه. خودش می‌گفت ساعت‌ها همان‌جا می‌نشست و درس می‌خواند و بچه فقط از توی تخت نگاهش می‌کرد. گاهی به آوازش گوش می‌داد و گاهی با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کرد. اما حواس هستی که از درس پرت می‌شد یا مجبور می‌شد برود برسد به کارهای خانه، بچه صدایش می‌کرد. حتی گریه می‌کرد. هستی که می‌آمد و می‌نشست سر درس، سعید دوباره ساکت می‌شد و گوش می‌داد، انگار درس‌ها را از بر کند. انگار بخواهد کنکور بدهد. انگار بفهمد هستی چه می‌گوید. همه چیزش یک‌جوری بود که هستی متعجب می‌شد.

 بعد هم هستی رفت دانشگاه. انگار خیلی خوشحال بود. می‌خندید به هستی. کتاب‌های هستی را می‌آورد و می‌گفت بخوان و به خواندن مادرش گوش می‌داد. هستی ادبیات فارسی قبول شده بود، برایش شعر کهن می‌خواند و متن‌های سنگین قدیمی‌. بعد هم شعر نو، شعر نیمایی و شاملو و گاهی قرآن و بچه انگار کیف می‌کرد.

هستی هم شاد می‌شد از شادی‌اش و هی بیشتر درس می‌خواند. با انگیزه می‌رفت سر کلاس. مقاله می‌نوشت. چه می‌دانم کار می‌کرد. اما خودش می‌گفت از همان وقت دلشوره‌هایش شروع شد. بی‌خودی می‌ترسید. توی خیابان دل‌دل می‌کرد. گاهی از وسط کلاس بلند می‌شد. انگار دلش نمی‌خواست حتی یک ساعت هم از سعید دور بماند. به قول خودش توی دلش رخت می‌شستند. حتی یک‌بار یک زنی توی تاکسی گفته بود مادر شهید است و بچه‌اش را فدای امام حسین(ع) کرده و هستی تا خانه زار زده بود. خیال می‌کرد سعید قرار است بمیرد. وسواس گرفته بود کم‌کم. اگر خنده‌های شیرین سعید نبود وقت درس خواندنش و اگر سر لجبازی نیفتاده بود با پدر سعید که درس خواندنش را مسخره می‌کرد، حتما درس را ول کرده بود.

 اما خودش هم نفهمید که چطور ادامه داد، چطور امتحان داد، با دهن روزه چطور کلی شعر از بر کرد و وقت خواندن آن شعر شهریار سر کلاس درس چطور افتاد به گریه. از بس سعید این بیت را قشنگ می‌خواند، وسط بازی‌هایش، وسط دویدن‌هایش، وقتی بلند می‌گفت «علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را» و هستی را همزمان به خنده و اشک‌ریزان می‌انداخت.

مادرشوهرش می‌گفت بچه نظر کرده است، وگرنه چطور می‌تواند توی سه سالگی روزه بگیرد، آن طوری همه را برای سحری بیدار کند و وقتی به‌زور توی دهنش شیر می‌ریزند گریه کند و بگوید روزه گرفتم. حتی خواهرشوهر هستی هم که تا قبل از این نمازش یکی در میان بود، افتاده بود به نماز خواندن و روزه گرفتن. طفلک هی می‌آمد دست و پای بچه را می‌بوسید و می‌رفت، همه‌شان بچه را یک‌طور دیگری دوست داشتند، یک احترامی ‌داشتند برای بچه‌ای که آرام می‌آمد و وسط دعوایشان می‌ایستاد و می‌گفت: "دوست ندارم فریاد بزنید، صدایتان فرشته‌ها را از خواب می‌پراند."

 چند بار مادرشوهر هستی یواشکی آمده بود و هستی را قسم داده بود که تو یادش دادی این را بگوید و هستی هم قسم خورده بود که نه، خودش هم از این حرف‌های سعید تعجب می‌کند. اول خیال می‌کرد جایی شنیده. بعد پیش خودش گفت لابد از شعرهایی که توی بچگی برایش خوانده یاد گرفته و دست آخر بی‌خیال شد که دائم از خودش بپرسد بچه شش، هفت ساله این چیزها را از کجا بلد است.

 بچه را که برد مدرسه به معلمش گفت من نگران بچه‌ام هستم. این بچه خیلی حساس است. معلم هم جواب داد همه مادرها همین را می‌گویند. بعد هستی گفت خودتان می‌فهمید و گذاشت چند روزی بگذرد و معلم صدایش کند و بپرسد سعید از کجا این همه شعر و آیه قرآن از بر است و چرا نمی‌فرستندش امتحان غیرحضوری بدهد و برود کلاس بالاتر. آن وقت هستی گفته بود می‌خواهم بچگی کند و معلم گفته این بچه معمولی نیست. همین. بعد خودش بچه را فرستاده بود کلاس فوتبال بچه‌های بزرگ‌تر؛ جایی که هستی خیال می‌کرد شاید سعید را اذیت کنند، اما در عوض باعث شده بود کلی دوست کلاس سومی ‌پیدا کند و چند تا هم مرید. یکی‌شان هر روز می‌آمد دنبال سعید، از سرویس پیاده می‌شد و زنگ خانه‌شان را می‌زد و می‌خندید. یک‌بار به هستی گفته بود سعید بهترین دوست همه عمر من است و هستی با دهان باز نگاهش کرده بود. سعید هم خندیده بود و دوتا زده بود روی بازوی دوستش، یعنی چرند نگو اما هستی دیده بود چشم بچه پر از اشک شده و الان است بیفتد به گریه. آن وقت خودش آمده بود توی خانه و گریه کرده بود. مگر کار دیگری از دستش برمی‌آمد، به جز اشک ریختن و تب کردن از ترس از دست دادن سعید. برای خودش مسکن و آرام‌بخش می‌خورد. حتی مشاوره رفته بود و گفته بود بچه من موجود غریبی است و من لیاقتش را ندارم و مشاور گفته بود شما خودت را دوست نداری و هستی عصبانی شده بود، شب آمده بود سر جانماز نشسته بود و از حرص زده بود به سینه و گفته بود "خدایا" و بچه از توی تخت صدا زده بود که مامان جان خدا را اذیت نکن، بیا بچه‌ات را بخوابان و هستی چادرش را انداخته بود و دویده بود و بچه را بغل کرده بود و توی گوشش قصه گفته بود. بعد هم خودش زودتر پای تخت بچه خوابش برده بود، در حالی که سرش روی دل بچه بود و بچه داشت سرش را نوازش می‌کرد. خودش می‌گفت بیشتر وقت‌ها پای این تخت می‌خوابید. از شوهرش گریزان بود. دلش می‌خواست خودش را به سعیدش بدوزد. دلش می‌خواست توی دلش قایمش کند و نگذارد بقیه دستشان برسد به سعید، اما سعید خیلی مستقل بود. به ترس‌ها و دودلی‌های هستی می‌خندید و می‌رفت پی بازی‌اش و وقت بستن بند کفش‌هایش می‌گفت "یاعلی مددم کن" انگار بخواهد برود زورخانه. یک‌بار هم وقتی یاعلی گفته بود و پدرش پرسیده بود کی یادش داده علی را صدا کند، گفته بود "خدا یادم داده". همین را گفته بود و رفته بود.

پدرش هم آمده بود با هستی دعوا کرده بود که چرا بچه را مذهبی بار آورده. هستی هم هزارتا قسم خورده بود که اصلا نمی‌داند مرد درباره چی حرف می‌زند اما توی دلش یک چیزی صدا کرده بود. شب رفته بود پای تخت بچه نشسته بود و برایش کتاب داستان راستان خوانده بود و به بچه گفته بود نباید هر چیزی که توی دلش هست به همه بگوید و گاهی نباید حتی از عشق و ایمانش هم حرف بزند مبادا که ریاکاری بشود. بچه هم گفته بود این را به خودت بگو که دائم با چشم‌هایت داری می‌گویی دوستت دارم و هستی باز گریه کرده بود.

اما خودش می‌گفت این گریه‌ها فقط تا آن شب کذایی بود، تا آن شب که بیدارش کردند و دستگاه اکسیژن گذاشتند روی صورتش و گفتند که تنها کسی است که توی خانه زنده مانده. از آن شب دیگر گریه نکرده بود. دیگر دل‌دل نداشت. چیزی را که گرفته بود پس داده بود به خدا انگار. به همین سادگی. یک حادثه از آسمان آمده بود و سعید را برده بود. همه را برده بود و خدا می‌داند هستی را چرا گذاشته بود. خودش می‌گفت صد بار این را از خدا پرسیده بود، در آن زمستان مرگ سعید، روی قبری که برف سفیدش کرده بود و سرمای سنگش تب‌های هستی را شفا نمی‌داد، اما خدا چیزی نگفته بود. فقط سکوت بود و تب و درد و گریه‌های آدم‌هایی که از رنج هستی چیزی نمی‌دانستند. بعد هستی آمده بود خانه. روز چهلم سعید و پدرش بود، رفته بود سر وسایل سعید و هر چی مانده بود از کتاب و لباس و اسباب‌بازی، همه را ریخته بود توی جعبه و کارتن و بعد هم مامور شهرداری را صدا کرده بود. طفلک مردی که آمده بود کارتن‌ها را برده بود، گفته بود می‌برم برای بچه‌هایم، اما بعد یک کتابی را برگردانده بود. هستی می‌گفت صبح زود بود که مرد آمده بود در زده بود و گفته بود این مال شماست. یک کتاب قصه بود؛ قصه‌های شاهنامه که سعید خیلی دوست داشت. لای کتاب یک کاغذ بود که رویش چند خط نوشته بود، با دستخط خرچنگ‌قورباغه سعید. هستی عینکش را زده بود و خوانده بود که نوشته باید بروم و زیرش چند تا گل کشیده بود بچه. یک‌جوری که خدا می‌داند چطور از مرگش هم خبر داشت سعید، برای روز مبادایش فکر کرده بود. هستی می‌گفت این طور آدمی‌ بود. می‌گفت اگر هزار بار هم دنیا بیایم باز می‌خواهم سعید بیاید و بچه‌ام بشود. هر چند روز تولدش بگذاردم و برود؛ روز تولد نه سالگی‌اش، در همان ساعت نه شب که آمده بود. این‌ها را می‌گفت و لبخند می‌زد هستی، اما چشمش نمی‌خندید.

 پرسیدم: "گریه نمی‌کنی؟" گفت: "سال‌ها گذشته، دیگر اشکم خشک شده. بعد هم راستش می‌ترسم خواب فرشته‌ها را به هم بزنم" و آن وقت دستم را گرفته بود و کف دستم یک دانه نقل گذاشته بود هستی. من هم نقل را خورده بودم و تا خانه این‌قدر اشک ریخته بودم که هیچ فرشته‌ای توی آسمان نتوانسته بود بخوابد آن شب. حتی سعید.


این مقاله قبلا در یازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 19 مرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 14 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.