بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت شانزدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت شانزدهم
14 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت شانزدهم

شادمهر رفت ترکیه و اجازه نداد من بلیتش را پاره کنم. دو روز به عید بود. خواستم ادای نیلی و آتش را در بیاورم. به شادمهر زنگ زدم و گفتم: "میای بریم سمنو بخریم؟" نیلی هر روز با آتش می‌رفتند و یک سین می‌خریدند. دستشان را در دست هم قفل، قدم‌هایشان با هم کوک، پیاده روی می‌کردند. از دست فروش‌ها خرید می‌کردند و فلافل با ترشی می‌خوردند. وقتی که بر می‌گشتند بوی عمو نوروز می‌دادند، بوی سنبل، بوی شروعِ جدیِ یک فصل تازه که قرار بود خودشان بسازند. یک جوری بهشان خوش می‌گذشت که آدم دلش می‌خواست از روی دستشان تقلب کند. شادمهر تلفنی گفت: "عزیزم من خودمم خبر نداشتم. می‌دونی که داییم پناهنده شده ده سال پیش، نمی‌تونه بیاد ایران، مث اینکه قرار شده همه بریم ترکیه کل عید رو. والا که منم خبر نداشتم. مامان بلیت خریده. همه چیز یهو اتفاق افتاد. عصر سیزده به در برمی‌گردم. اونجا که اینترنت دارم با هم در ارتباطیم." و بعد برای خداحافظی پیش من آمد. دلم نمی‌خواست دو هفته تک و تنها سماق هفت سین را بمکم. چرا آدم‌ها می‌روند و پناهنده می‌شوند؟ یعنی تحمل جغرافیا این قدر مشکل است؟ تبعیدِ خودخواسته شیرین است؟ نمی دانم.

شادمهر رفت ترکیه. مامان تمام شیشه‌ها را با روزنامه باطله پاک کرد. بابا تمام دیوارها را دستمال کشید و پرده‌ها را شستند. کابینت‌ها را خالی و دوباره پر کردند. نیلی جای مبل‌ها را عوض کرد و دیوار حمام و توالت برق افتاد و من در طی این سه روزِ خانه تکانی فقط دراز کشیدم سقف اتاق خواب را تماشا کردم و فهمیدم شش تا تَرَک دارد و گچ کاری دورش خیلی زشت و از مد رفته است حتی حس کردم زیر رنگ سفیدِ سقف که حالا کمی طوسی شده، تیر آهن‌های افقی را هم می‌توانم ببینم. کاش رییس دست زن و بچه را به مقصد شمال نمی‌گرفت و سه روز مانده به عید شرکت را تعطیل نمی‌کرد تا شاید می‌توانستم تلخی پایان سالم را با کار کردن فراموش کنم. اصلا ای کاش اجازه می‌داد من تنها در دفتر می‌ماندم و هی طرح می‌کشیدم و هی پاره می‌کردم.

مامان قمر سبزه‌ی ماش انداخته بود. سبز و فرفری. شبیه چمن زمین فوتبال بودند. همه چیز در خانه شبیه سال‌های گذشته بود غیر از بی‌قراریِ وامانده‌ای که به دلِ من افتاده بود. روی داشبورد ماشینش بلیت بود که ثابت کند رفتنیست. یک لحظه چشمم به ساعت پروازش افتاد. فردا هشت شب. بلیت را از دستم کشید که خل نشوم و اعصابش را به هم نریزم.

فردایش با دست روی سبزه‌های مامان قمر آب پاشیدم و ماشین نیلی را ساعت سه بعد از ظهر قرض کردم. ترافیک بیچاره‌ام کرد. مثل گربه‌ای که مسیر را بلد است نشستم پشت فرمان و راهی را که هرگز نرفته بودم بدون خطا پیش رفتم. به فرودگاه امام رسیدم. ماشین را پارک کردم و گوشه‌ای منتظر شادمهر نشستم. کاش مثل فیلم‌ها می‌رفتم کافه‌ای در فرودگاه و برای خودم قهوه سفارش می‌دادم یا یک بستنی وانیلی. شادمهر می‌آمد و با عجله رد می‌شد و مرا نمی‌دید، چمدانش را روی زمین می‌کشید و از کنارم عبور می‌کرد. بلند می‌شدم و صدایش می‌زدم: "شادمهر...." بر می‌گشت و می‌پرسید: "دیوونه تو اینجا چیکار می‌کنی؟ توی این ترافیک چجوری اومدی بچه پررو؟" و فارغ از فرهنگ بوسه ناپذیرمان در اماکن عمومی، مرا مثل یک فرانسوی در قلب پاریس و زیر ایفل می‌بوسید. آن هم یک بوسه طولانی و داغ. شاید جمعیت هم برایمان کف می‌زدند و کبوتر آزاد می‌کردند.

اما گوشه‌ای کز کردم که دیده نشوم. شادمهر آمد. با بازوهای برنزه‌ی خالکوبی شده‌اش، با تی‌شرت سفیدش که تنگ به بدنش چسبیده و ثابت می‌کرد زمان مدیدی را در باشگاه گذرانده و یک چمدان کوچک. من این شادمهر را تا پنج ثانیه پیش می‌پرسیدم. بتم شکست. انگار ابراهیمی بت شکن و نامریی شادمهر را کوبید زمین. تکه تکه شد. شادمهر راست می‌گفت تنها نمی‌رود. دختری کنارش بود که از جنس من نبود. از جنس نیلی کهنه و اصیل هم نبود. دختری که مناسبِ دو هفته وقت گذرانی و خوش گذرانی‌های آنچنانی در ترکیه بود فقط. جلف‌تر از تصورم. با کلی قطعات ژلاتینی زیر پوست صورت و بدنش. یک کیم کارداشیانِ وطنی. شادمهر جوری دستش را سفت چسبیده بود که رگ‌های پشت بازویش ورم کرده بود. مثل مردهای مغروری که از شکارشان راضی‌اند و دوست ندارند با کسی تقسیمشان کنند.

دو دقیقه تمام تماشایشان کردم و تصمیم گرفتم. اول خواستم بروم و مثل سریال‌های ایرانی یک ضربه سرعتی زیر گوشش بزنم و او رویش را برگرداند و من راهم را بکشم و بروم و بسته به کارگردان یا نویسنده‌اش شاید دنبالم بیاید یا گیرِ کارگردان دیوانه‌ای بیوفتم و در یک چشم به هم زدن، من هم سیلی بخورم و بعد قیل و قال کنم و شادمهر مرا چیزی که نیستم خطاب کند و جلوی چشم یک کرور مسافر، کوچک و کم شوم. بعد تصمیم گرفتم ازشان فیلم بگیرم و برایش همین الان بفرستم تا از خجالت بمیرد و بگوید مثلا این دختر فلان فامیلمان است و دروغ‌های ریز و درشت را به هم ببافد و اصلا شاید رفتنش را کنسل کند. اما تصمیم سوم را گرفتم. همانجا نشستم تا هواپیما تیک آف کرد و پرید به سمت اروپایی‌ترین کشورِ آسیا که مفتش هم گران است. اگر روزی حساب بانکی‌ام در حال استفراغ کردنِ اسکناس هم باشد پایم را ترکیه نمی‌گذارم. اصلا به جایش پاکستان می‌روم. هر جایی غیر از ترکیه.

در فرودگاه نشستم و سیر گریه کردم و با خودم فکر کردم فرودگاه جای بوسه است یا گریه؟

شادمهر رفت  من در مسیر برگشت هزار بار گم شدم و صد هزار بار دنبال دور برگردان گشتم. مامان یک میلیون بار به موبایلم زنگ زد و نیلی ده میلیون بار پیغام فرستاد که کدام گوری رفته‌ام.

وقتی رسیدم دیگر با خودم اتمام حجت‌هایم را کرده بودم و تلفن شادمهر را برای همیشه مسدود کردم. من شادمهر را در فرودگاه جا گذاشتم. برای همیشه. نیلی تا مرا دید پرسید: "با شادمهر دعوات شده؟" و من جواب دادم :"شادمهر سه ساعت پیش مرد."

نیلی باورش نمی‌شود  شادمهر را با چیزی عوض کنم. می‌داند آینده‌ام را در خیالم با شادمهر ساخته‌ام. می‌داند قرار است زنش شوم و با مادرش به اختلاف بخورم و هی قهر کنیم و هی به اجبار آشتی کنیم. می‌داند قرار است خانه‌مان نزدیک خانه مادرش باشد اما هفته‌ای دو شب بیایم به مامان و بابا سر بزنم. می‌داند که دوست ندارم تا دو سال بچه‌دار شوم و اگر پسر باشد اسمش را رادمهر بگذارم و اگر دختر باشد یاسمن بگذارم تا مثل نیلوفر گل شود. می‌داند من دارم با تمام توانم پول جمع می‌کنم که جهیزیه‌ام در خور خانه صد و پنجاه متری‌ام با شادمهر باشد و می‌داند چه قدر تمرین کرده‌ام که بتوانم باقالی پلو را خوشمزه درست کنم و همانجور که شادمهر دوست دارد با روغن حیوانی معطرش کنم و می‌داند که چقدر برای شادمهر تا سه ساعت پیش جنگیده‌ام و حالا که باخته‌ام نمی‌دانم درکم می‌کند یا نه.

سوییچ را به نیلی دادم و گفتم: "چراغ بنزینت یه ساعته روشنه. نیلی من چقدر هوس بستنی کرده بودم." مانتویم را در آوردم و روی تخت دراز کشیدم و تا خود سال تحویل معماری سقف را بررسی کردم. نه خوابیدم و نه غذا خوردم. گوشی‌ام دو روز خاموش ماند و حمام نرفتم و مسواک نزدم.

سال که تحویل شد من زیر دوش بودم. رفتم حمام و با رنگ مویی که تاریخش یک سال پیش تمام شده بود تمام موهای روشنم را مشکی کردم تا هم دست بچگی‌هایم شوم. هی بابا و هی مامان و هی نیلی به در حمام کوبیدند که: "بیا دیگه الان سال تحویل میشه، شگون نداره." و من می‌گفتم: "عیب نداره." آخرش قطع امید کردند. من که بیرون آمدم همه رفته بودند خانه آتش تا عید را به مامان قمر تبریک بگویند. خودم را در آیینه تمشا نکردم. موهای خیسم را پشت سرم گوجه کردم و لباس پوشیدم و زنگِ در خانه مامان قمر را زدم. آتش در را باز کرد و سعی کرد از دیدنم تا می‌تواند تعجب نکند. گفت: "سال نوتون مبارک خانوم خانوما. برگشتین به تنظیمات کارخونه به سلامتی؟" و چقدر آتشِ شکم گنده در همان لحظه به دلم نشست و همان موقع فهمیدم شوهر خواهرم همین شکلی باید باشد. همه می‌دانستند اتفاق تلخی افتاده اما هیچ کس به رویم نیاورد. مامان و بابا طوری تماشایم می‌کردند که انگار شوهرم دستِ بزن داشته و پای بساط می‌نشسته و دائم الخمر هم بوده، پول نداشته و سرکار نمی‌رفته و این‌ها با بدبختی طلاقم را گرفته‌اند و کلی پول وکیل داده‌اند، حالا خوشحالند که دارم مثل مردم عادی زندگی می‌کنم. همه را بوسیدم. نیلی در گوشم گفت: "شادمهر خیلی پیغام داده. من جوابشو ندادم." با صدایی که همه شنیدند گفتم: "جواب تلفن مرده‌ها رو نده شگون نداره." مامان قمر یک اسکناس هزار تومانی نو دستم داد و گفت: "آدم سال تحویل هر جا باشه تا آخر سال همون جوریه. تو تا آخر سال مثل گل تمیزی."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 5 روز پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.