بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پانزدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پانزدهم
14 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پانزدهم

اصلا علت خلقت شادمهر گویا عوض کردن مسیر زندگی من بوده و انگار پیامبریست که رسالتش آشنا کردن من با فرهنگ و عرف بیگانه است که تا امروز کاملا ازش بی‌خبر بودم و برای این جهالتم خجالت کشیدم.

طبق یک آیین قدیمی هر سال چهارشنبه سوری مامان آش رشته بار می‌گذارد و ما آجیل می‌خوریم و  تا صدای خمپاره می‌شنویم از پشت پرده، خیابان را تماشا می‌کنیم. خیلی هم که بخواهیم شیطنت کنیم با نیلی می‌رویم و از روی آتش می‌پریم یا بچه‌تر که بودیم قاشق زنی می‌رفتیم. اصلا مادر من آش رشته را به همه مناسبت‌های دنیا می‌پزد. پشت پا، سیزده به در، نذری، قبولی آزمون استخدام، چهارشنبه سوری، هوسانه‌ی دختردایی‌ام و درمان هر درد بی درمان.

حیف که ما یک داداش نداشتیم که از اول اسفند پی خریدن اکلیل و سرنج برود. یک داداش که بلد باشد نارنجک دستی بسازد و دو روز قبل از چهارشنبه سوری فلنگ را ببندد و پیش دوستانش برود مامان و بابا دلشوره بگیرند که نارنجک در دستش نترکد و بی انگشت نشود و بقیه عمرش حسرت نخورد، داداشمان برای من و نیلی سیگارت و مُنَور بخرد و ما دخترانه کیف کنیم.خانه‌ای که پسر ندارد چهارشنبه آخر سالش کسل کننده است. تا صبح هم که قیصی و انجیر را از  آجیل سوا کنی و باسلوق با چایی بخوری باز هم احساس می‌کنی به آدم‌های توی کوچه و خیابان لابد خیلی خوش می‌گذرد که ول کن ماجرا نیستند و خانه نمی‌روند.

بابا همیشه می‌گوید: "چهارشنبه سوری واسه پسراس." و مامانم صبح روز توپ و تانک ِ خیابانی می‌گوید: "کشک کارخونه‌ای به درد نمیخوره. آدم باید کشک رو کیلویی بخره و پیازداغ را خودش درست کنه وگرنه این آماده‌ها مزه نداره."

 

شادمهر بعد از شام پیغام داد و پرسید: "فردا شب کجایی؟" گفتم: "والا از سر کار دو می‌ریم خونه." بعدش هم طوری که فخر بفروشم گفتم: "مامانم هر سال آش می‌پزه. برات پر پیاز داغشو کنار می‌زارم یه کاسه، سفارشی، بیا ببر عشقم."

شادمهر جوابم را نوشت: "آش دیگه چیه. ما هر سال با دوستام جمع می‌شیم خونه یکی از بچه‌ها توی لواسون. مهمونی می‌گیره. فردا میام دنبالت با هم بریم. اصلا به آتیش و نیلی هم بگو. یادت نره‌ها. بزار ببینیم باجناق شیمیدان داشتن حسش چجوریه."

به نیلی که گفتم ترش کرد که: "ما خودمون با آتش و خونواده‌اش قرار داریم. تو به شادمهر بگو بیاد." گفتم: "چجوری به شادمهر بگم بیاد؟ بابا رو چیکارش کنم؟ جواب مامان رو چی بدم؟ اصلا به شادمهر بگم ضیافت آش رشته داریم؟ چس فیل می‌خوریم و ترق و توروق بیرون رو گوش می‌کنیم و به صدا بلنداش فحش می‌دیم و به صداهای بیخودش می‌خندیم؟ توقعی داریا. مهمونی لواسون رو با مامان بزرگِ آتیش یکی می‌کنی؟ تو واقعا مهمونی لواسون رو نمیای و می‌شینی خونه تا بابا با پیژامه جلوی روت کاسه آشو سر بکشه و به سیبیلای خیسش بخندی؟؟ پیشونی تو بلند بوده یکی اومده توی زندگی‌ات همسایه دیوار به دیوارمون که فر بخوری و قر بدی و باهاش بری این ور اون ور، بابا و مامان هیچی بهت نگن، خواهرِ من. اقبال من سیاهه که شادمهر از شمرون می‌کوبه تا اینجا میاد دنبالم اون وقت من باید قبل از ساعت ده شب خونه باشم ولی تو که با اون آتیش به جون گرفته تا بوق سگ بیرونی اشکالی نداره. سرتاپای من اشکاله. آره نیلی جووون، نمیدونی بدون. من و شادمهر جفتمون بدیم. تو و اون آتیش بیار معرکه جفتتون خوبین. نیلی جون نمی‌دونی بدون. من برام مهم نیست که قول و قرارتون با ننه قمر و ننه خورشید چیه و فردا شب اینجا چه خبره. من با شادمهر لواسونم."

نیلی خندید. خنده‌ای وسط حرص و جوش خوردنِ من که اصلا به دلم نچسبید. گفت: "باشه خوب تو برو کسی مجبورت نکرده بشینی برای مامان قمر تخمه کدو بشکنی. تو برو لواسون اما نمی‌دونم چرا هر وقت یه جاییت می‌سوزه یه جای دیگه‌ات رو فوت می‌کنی."

حسابی لجم را در آورد. تجسمِ تخمه مغز کردنِ من برای پیرزن نود ساله هیچ رقمه شیک و پیک نبود. اصلا چرا نیلی باید پای آتش را به خانه‌مان باز کند ولی من برای معرفی شادمهر به بابا باید منتظر روز و ساعتی باشم که احوالش قمر در عقرب نباشد و تا امروز هنوز موقعیتش پیش نیامده. خودشان بین من و نیلی فرق می‌گذارند. اصلا از اولش فکر می‌کردند نیلی عاقل‌تر است. حتما آتش هم از شادمهر با شعورتر است. مرده شور چرا نمی‌آید این بخت و اقبال مرا ببرد و بشوید و چال کند؟ 

با نیلی چپ می‌شوم. پیش مامان می‌روم و زیر گوشش می‌گویم: "من فردا شب با شادمهر مهمونی دعوتم لواسون." مامان اصلا لواسان را جز استان تهران نمی‌داند. تهران یعنی تا هر جایی که مترو می‌رود. تهران از نظر مادرم جایی تمام می‌شود که  بی‌آر‌تی‌ها دور می‌زنند. لپش را چنگ می‌زند و با صدایی عصبی و خفه می‌گوید: "لواسووون؟ خاک عالم بر سرم. غلط کردی تو. بابات می‌کشتت." خدای بزرگ این دیگر جبر محض است. چرا من باید در این لوکیشن جغرافیایی باشم. من دلم سوئد را می‌خواهد. من دلم فرانسه و بریتانیای کبیر را می‌خواهد. اصلا کلمبیا یا یکی از دهات‌های استرالیا. هر جایی غیر از آسیا که بچه‌های اغلب کشورهایش باید در سی سالگی به پدر و مادرشان جواب پس بدهند که سالی یک بار تیر و ترقه‌شان را با چه کسی می‌خواهند در کنند.

می‌گویم: "نیلی خانوم قشون‌کشی راه انداخته اون آتیش جونت رو با مادر عجوزه و مادربزرگ عفریته‌اش دعوت کرده آش خوری اشکال نداره؟ من می‌خوام برم یه مهمونی ساده باید از هفت خوان رستم رد شم؟ من هر کاری می‌کنم بده. موهامو روشن می‌کنم یه جور باید جواب بدم. جلوی مانتوم بازه باید با دست بگیرمش از جلوی بابا رد شم. تلفن حرف می‌زنم یه سره همه می‌پرسن کیه. من با نیلی فرق دارم. من نمی‌تونم مث دخترای دهه چهل زندگی کنم. من نسخه به روز رسانی شده‌ام. من دلم می‌خواد کوله پشتی‌ام رو ببندم بزنم به دل جاده به خاطر شماها نمی‌رم. من خیلی کارا به خاطر محدودیت ذهن تو و بابا نمی‌کنم. من گیر کردم بین شما و رویاهام. این روزایی هم که داره تلف میشه عمر منه و نمی‌بخشمتون به خاطر این خسارت عصبی که به من می‌زنین  از مرور این روزام بیست سال دیگه بیزارم." یا کولی بازی‌ام جواب داد یا مامان تحت تاثیر قرار گرفت نمی‌دانم. فقط با صدایی که مشخص بود که از زاییدنم پشیمان شده گفت: "هر خراب شده‌ای می‌خوای بری برو."

قهر خاموش. سکوت خاکستری و دلخوری، پیش آورده بودم. نیلی روی تختش دراز کشیده بود و با هدفون موزیک گوش می‌کرد و سقف را تماشا می‌کرد. مادرم هم به جان کابینت‌های آشپزخانه افتاده بود. چراغ را خاموش کردم تا بخوابیم. نیلی سقف را تماشا می‌کرد و اعتراضی به تاریکی نکرد. روی تختم دراز کشیدم و شروع کردم به یاداوری سکانس‌های تبعیض بین من و نیلی از کودکی.

دفتر دویست برگ داشت اما من چون سال قبلش با ورق کندن پی‌در‌پی ثابت کرده بودم لیاقت ندارم محروم شده بودم. نیلی سالی یک جفت کفش می‌خرید گران و شیک اما من چون بنجل خَر بودم سالی دو بار می‌خریدم و به پاره شدنش هیچکس توجه نمی‌کرد. دانشگاه نیلی دولتی بود و برایش میهمانی گرفتند و همه هم بلند شدند و برایش بابا کرم رقصیدند. اما دانشگاه آزادِ من همه عزای شهریه گرفتند. اصلا امشب در این خاموشی همه را مکافات می‌کنم. نمی‌بخمشان.

در گیر و دار دادگاهی که داشتم بی وکیل مدافعه از خودم دفاع کردم و خوابیدم. صبح نیلی بیدارم کرد که آماده شوم و سرکار برویم. جواب سلامش را ندادم. موبایلم را برداشتم که به شادمهر عزیزم صبح بخیر بگویم. گویا پیش دستی کرده بود. شادمهر تنها کسی‌ست که مرا درک می‌کرد. حتما از عالم غیب با خبر شده که چه شب سختی را گذرانده‌ام. نوشته بود: "سلام خانوووم صبح بخیر. دیشب رفیقم زنگ زد گفت مهمونی کنسله. میگه با دوست دخترش حرفش شده نمی‌تونه مهمونی بگیره. من آش رشته مادر زنمو می‌خواما. پر پیاز داغ. اونم یه قابلمه."

بیرون رفتن از اتاق چه سخت شد برایم. اوووم باز هم گند زدم؟ درستش می‌کنم. من استاد وصله پینه کردنِ خسارات عاطفی هستم. از بیمه محبتم استفاده می‌کنم و یک کوپن خرج خانواده می‌کنم. من می‌توانم.

مامان میز صبحانه را چیده و نخود و لوبیا را بار گذاشته. بابا چایی‌اش را شیرین می‌کند. مثل گوینده‌های از فضا آمده‌ی رادیو می‌گویم: "سلاااام صبح زیباتون دل انگیز." باید جوابی پس بگیرم که یعنی بخشوده شده‌ای فرزندم اما همه نگاهم می‌کنند. مامان می‌گوید: "بابات حرفی نداره. برو هر جایی که رویاهات اونجاست." بابا چایی‌اش را هم می‌زند. مگر چه قدر شکر ریخته؟ دینگ دینگ قاشق می‌خورد به استکان. دینگ دینگِ ناچاری. دینگ دینگ ِچه کنم چه کنم.

نیلی دکمه‌های مانتویش را می‌بندد. مامان سبزی پاک می‌کند و به بابا می‌گوید: "آجیل شیرین بخر لطفا. زود بیار انجیر آب بندازم برای مامان قمر."

مامان سرش پایین است و از من می‌پرسد: "تا دوازده شب برمی‌گردی؟ تو نیای من خواب به چشمام نمیره." می‌گویم: "من شما رو بزارم کجا برم مامان گلم. من حرف می‌زنم جدی نگیر. فک کن شیرم دادی دارم بادگلوی نقلی می‌زنم برات." می‌روم که ماچش کنم می‌گوید: "نه تو امشب باید بری. ما اسیرت کردیم. راه باز جاده دراز." بابا سوییچش را برمی‌دارد و می‌رود و فقط با مامان و نیلی خداحافظی می‌کند. وااای شادمهر گندت بگیرند که بابا چایی‌اش را نخورد و رفت.

می‌گویم: "نیلی من امشب نمی‌رم." می‌گوید: "نه تو آدمی نیستی که نری. راستشو بگو تا ولت کنیم." می‌گویم: "بابا من شما رو تنها نمی‌زارم." نیلی جواب می‌دهد: "اگه راست میگی بده پیغاماتو بخونم. پس فردا که از زبون شادمهر می‌شنوم چرا نرفتی." شادمهر، این شادمهر خواهرزن ذلیل لو می‌دهد همه چیز را. خودم باید جمعش کنم.

می‌گویم: "به دلایلی مهمونی کنسل شد. یه قابلمه کوچولو آش هم واسه شادمهر میزاری مامان؟" مامانم ترش می‌کند که: "غلط کردی باید بری."

نیلی حرف مامان را ادامه می‌دهد که: "نه نه نه. من تنبیه سخت‌تری سراغ دارم براش. امشب باید واسه ننه قمر تخمه کدو بشکنی بزاری دهنش عشقم."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1190 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.