بخونید، خونده بشید!
مرگ فجیع آلکس
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
عرفان خسروی عرفان خسروی

دیرینه‌شناس، آناتومیست، ژورنالیست و مروج علم

دنبال کن
مرگ فجیع آلکس
9 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
مرگ فجیع آلکس

در داستان «شاهزاده مونونوکه»، آشیتاکا با دو گراز فره‌مند روبه‌رو می‌شود: یکی «ناگو» که گلوله‌ای از سوی دژ آهنین او را زخم‌زده، به‌خشم‌آورده، پلیدی بر او چربیده، او را به سان دیوی درآورده و به یورش سوی دهکده آشیتاکا واداشته. دیگری اوک‌کوتو که گرازی است کور؛ او گله‌اش را برای نجات جنگل به دژ آهنین می‌تازاند، گله‌اش تار و مار می‌شود، خودش زخم می‌خورد و به فریب مردان دژ آهنین که در پوستین گراز خزیده‌اند، به زیارت روح جنگل می‌رود تا شفا بگیرد. سرانجام مردانی که به دلالت او روح جنگل را جسته‌اند، روح را نیمه‌شب که از هیئت گوزن به قامت ایستاده درمی‌آید، سرمی‌برند و فاجعه زاییده می‌شود.

هم ناگو و هم اوک‌کوتو ایزدانی بودند، یکی فروافتاده در دام خشم و دیگری در مرض کوردلی؛ اما افتادن آن‌ها در این دام، گناه مردمان خطاپیشه و متجاوز به جنگل بود. آلکس احتمالا در همان سالی زاده شد که ناگو و اوک‌کوتو نیز در دنیای شاهزاده مونونوکه متولدشدند؛ اما خلاف این دو، آلکس نه ایزد بود، نه در دام خشم و کوردلی افتاد.

آلکس گراز بی‌گناهی بود که به پشتی محیط‌بان‌های گلستان، آدمیان را دوست می‌پنداشت؛ به امید تکه نانی یا خوشه‌ای انگور با ما دوست می‌شد و آن دو باری که دیدمش، هر دو جرأت کردیم تا چند قدمی یکدیگر نزدیک شویم. با این حال سرنوشت آلکس نیز در جنگل حفاظت‌شده گلستان، همچون آن دو ایزد-گراز جنگل‌های معدن‌کافته ژاپن شد. آلکس زخم‌خورده اعتماد به مردمان شد و تصادف در جاده‌ای جانش را ستاند که سال‌هاست، همچون دژ آهنین داستان شاهزاده مونونوکه، نماد تجاوز به حریم جنگل‌هاست.

بیایید کمی خودآزار باشیم و به لحظه مرگ آلکس فکر کنیم! به درد شکسته‌شدن دنده‌هایی که در شش‌های خون‌گرفته فرورفتند یا به پاهای شکسته‌ای که توان ندارند جسم زخمی او را از ضربه بعدی کنار بکشند. به این‌که درست در لحظه غافل‌گیری، در مغز نه‌چندان‌کوچک گرازی او، چه می‌گذشته. آیا به زاد و رود خود می‌اندیشید یا به دوستان دوپایی که همیشه با نان و انگور به او مهربانی می‌کردند، اما حالا نزدیک نیستند تا به فریاد آخرین ناله‌های او برسند.

حکایت آلکس داستان غم‌انگیزی است که هیچ قصه‌گویی نمی‌تواند بی‌مدد افسانه‌ها، تلخی آن را بازگو کند؛ اما مرگ او در جاده‌ای که همچو تیغ، سینه جنگل را شکافته، ما را به این اندیشه فرومی‌برد که پس از بسمل‌کردن روح جنگل، فاجعه نزدیک است.

عکس اول و آخر را رفیق عزیزم، زنده‌یاد میثم یعقوبی برداشته؛ سه عکس میانی را خودم با نگاتیو سیاه‌وسفید برداشتم و در تاریکخانه موزه جانورشناسی دانشگاه تهران چاپ کردم.

نویسنده
عرفان خسروی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.