بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت چهاردهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت چهاردهم
12 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت چهاردهم

شادمهر زنگ زد و پرسید: "واسه مامانت چی می‌خوای بخری؟"

گفتم: "والا من و نیلی هر سال با هم یه هدیه می‌خریم." خنده‌ای تحویلم داد و گفت: "مگه بیچاره یه نوبت زاییده شما رو؟ دو تا یکیش کردین؟ زرنگ بازی خوبه اما نه واسه روز مادر" گفتم: "خودت چی می‌خوای بخری؟"

بادِ بچه پولداری انداخت توی غبغبش و گفت: "من امسال می‌خوام برم پیش دوستم طلا فروشی داره. تو هم بیا بریم از همونجا کادوی روز مادرو بگیر و سر و ته‌اش رو هم بیار." کم نیاوردم. بالاخره مادرمه. سه میلیون تومان پس اندازم دارم. خرجش می‌کنم. درد زایمان بیشتر می‌ارزد. شادمهر راست می‌گوید. چرا باید برای تولدش و روز مادر از ما فقط یک هدیه بگیرد. ماه دوم ازدواجش باردار شده و پدرم همانجا اعلام کرده که: "خانوووم دیگه کادوی روز مادرتو از بچه‌هات بگیر وقتی بزرگ شدن." و حرفش به این معنی بوده که مامانم تا ابد بی‌خیالش شود.

بچه‌تر که بودیم برای روز مادر ذوق بیشتری داشتیم. پول‌های ماهیانه‌مان را از سه ماه قبلش پس‌انداز می‌کردیم. پیراشکی نمی‌خوردیم. بستنی نمی‌خریدیم. از دفتر و خودکار فانتزی چشم‌پوشی می‌کردیم تا بتوانیم مثلا یک بلوز یا یک روسری خوب بخریم برایش و نیلی روی کاغذ کادو هر سال این شعر را با دست خط بچه‌گانه‌اش می‌نوشت که: "ای مادر که وجودم ز وجودت به وجود آمده است، قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمده است."

بزرگتر که شدیم یک سوم حقوق یک ماهمان را می‌دادیم و چیزی که مادرمان نمی‌توانست خودش بخرد را می‌خریدیم و کیف می‌کردیم که دیگر دستمان توی جیب خودمان رفته است و گردنمان پیش بابا خم نیست. هر سال این بازی را ادامه دادیم و گمان کردیم با خریدن اتوی نو یا سرویس قاشق چنگال جدید می‌توانیم کهنه‌هایی را که کثیف کردیم و مامان شسته یا استفراغ‌هایی را که روی لباسش کردیم، از دلش در آوردیم.

ما متوسط‌ها بیگناهیم. ما کارمندها نمی‌توایم به جبران شب بیداری مادرمان برایش بنزی همرنگ جورابش بخریم یا بلیط طیاره به مقصد فرنگ کف دستش بگذاریم. ما فقط می‌توانیم با کاسه و بشقاب تشکر کنیم. مادرِ ما متوسط‌ها کم توقع است. دوست ندارد هدیه روز مادرش گردنبندی طلا باشد اما یک قالیچه دو متری ماشینی برای کنار تختش خوشحالش می‌کند.

شادمهر که گفت طلا بخریم انگار دریچه‌ای جدید از ذهنم را گشود. من می‌توانم قانون همیشگیمان با نیلی را نقض کنم و برای مامان امسال هدیه‌ای جداگانه بخرم. آن همه چیزی ورای تصورش. چیزی که بفهمد دخترش دارد تغییرات بزرگی می‌کند. بفهمد داماد آینده‌اش نقش اول این تکامل است.

به نیلی گفتم: "قربونت تو زبون رییس رو می‌فهمی. برو اجازه بگیر من یه ساعت زودتر برم." نیلی گفت: "شب عیده. این همه کار. کجا میخوای بری."

برای شکستن این پیمان نا‌گفته‌ی سی ساله تمرینی نداشتم. شکستن عهدی خاموش کار سختی است. مشکل است به خواهرت بگویی دیگر حسابمان سواست. با صدایی گناهکار  و با لحنی که ثابت کنم دیگر وقتش شده که جدا شویم گفتم: "آآآآه راستش با شادمهر جان قرار دارم بریم برای مامان و مامان شادمهر هدیه روز مادر بخریم."

نیلی دو بار صدایش را صاف کرد ولی هیچ چیز نگفت. سه ثانیه سکوت کرد. به اندازه‌ی سه دهه پیوند جاودانه‌مان و گفت: "فکر کردم یه ماه پیش قول داده بودی با هم اون ساعت مچی رو بخریم که چهارصد تومنه. پیشنهاد خودت نبود که نفری دویست بدیم؟"

گیر کردم. بین دو عشق. تجربه‌ای که در لحظه شیرین نیست. شاید ده سال دیگر از یاداوری این منگنه عاطفی لبخند بزنم اما الان تحت فشارم. دو راهی خواهر و همسر آینده. البته آینده‌ی نزدیک. سه ثانیه فکر کردم و گفتم: "ببین نیلی من کم کم باید حرف‌های شادمهر رو بپذیرم. مث خودت که با آتیش یه جورایی هماهنگی و به دلش راه میای. بالاخره پس فردا ممکنه توی یه دعوای ساده زناشویی بگه تو اون روز منو به نیلی فروختی."

انتظار داشتم نیلی پوزخند بزند و بگوید حالا کوو تا به زناشویی برسی. اما نیلی ابروهایش را گره زد و گفت: "آتیش چه کوفتیه افتاده توی دهن تو؟ یارو ده سال از تو بزرگتره. نه میگی آتش خان نه میگی آتش جان. یه بند داری آتیش آتیش می‌کنی. بهتر نیست یه کم مودب‌تر صداش کنی؟"

گفتم: "من بهش بگم آتیش اون میسوزه؟؟ اَلو می‌گیره؟ در ضمن فقط ده سال بزرگتره. اون هشتاد سالش بشه من هفتاد سالمه. یه کم آینده‌نگر باش؛ فقط تا نوک دماغتو نبین نیلی. اون موقع هم من هم اون جفتمون قند و چربی و فشار داریم و آرتروز گردن گرفتیم و با هم دیگه هیچ فرقی نمی‌کنیم. البته شاید اون بی‌اختیاری ادرار هم بگیره. اصلا تو هم شادمهرو شادی جون صدا بزن. یه کم خودمونی‌تره. چیه میگی شادمهر خان؟ا جازه منو از رییس میگیری آبجی جون زودتر برم.؟"

نیلی جوابم را نداد. رفت اتاق رییس و چند ثانیه بعد آمد و گفت: "هر وقت دوست داری برو." و من در اینترنت قیمت طلای خام را جستجو کردم و با احتساب اجرت گمان کردم یک جفت گوشواره هدیه چشمگیریست.

با شادمهر خیابان ولیعصر را رو به بالا می‌رفتیم. پرسیدم: "مگه بازار نمی‌ریم؟" گفت: "بازار چرا؟" گفتم: "بازار طلا فروشا." گفت: "نه بابا سمت تجریشه." گفتم: "بعدش بریم بستنی بخوریم." گفت: "بعله" و صدای ضبطش را زیاد کرد و من با آهنگ بند تنبانی همخوانی کردم و بالا تنه‌ام را تکان دادم.

دوستش جواهر فروشی داشت. کت و شلوار گرانی تن کرده بود و مشخص بود صبحانه خاویار با کره شور را  روی نون تست داغ مالیده و سر میزش هم شیر بوده و هم آب پرتقال به انضمام یک قوری چای و صد البته روزنامه صبح، که پسرکی دوچرخه سوار آورده.

وارد که شدیم دختری جوان برایمان قهوه آورد و جوری خم شد که زاویه کمرش نسبت به پاهایش قائمه شد. وارد یک سیرک شده بودم. رمز کارتم را که سه میلیون تومان پس انداز داشت فراموش کردم.

اشکان به شادمهر گفت: "به فقیر فقرا سر زدین. بنده نوازی کردین شازده." شادمهر جواب داد: "شما که ماشالا سرت شلوغه صله رحم یادت رفته. دیگه گفتیم روز مادره بیایم ببینیم می‌تونیم قسطی از شما ربع سکه بگیریم؟" خنده‌هایشان بوی رفاه می‌داد. شادمهر از بین پنج سرویس طلای ایتالیایی یکی را پسندید و نظر من برایش کم اهمیت بود. برق نگین‌های سرویس چشمم را میزد و مرا از درون تحقیر می‌کرد و یک پوچی جدید به مجموعه‌ی ضعف‌هایم اضافه می‌کرد. سرویس را قیمت‌گذاری کردند. کارمند اشکان گفت: "چهل و هشت میلیون." شادمهر گفت: "خوبه همین. نامزد منم برای مادرش گوشواره می‌خواد. دارین یه طرح خوب؟" سینی گوشواره‌ها ردیف شدند. الماس، برلیان، زمرد.

گلویم تلخ شد. مزه‌ی دهانم عوض شد. گفتم: "ببخشید اشکان خان شما طلای زرد ندارین؟" گفت: "خانوم ما فقط ایتالیا کار می‌کنیم. زرد که ..." حرفش را مزه کرد و گفت: "زرد که ....یه کمی از مد نرفته؟" باید خودم از این مخمصه بیرون بکشم. گفتم: "مامان یه کم توی انتخاب سخت‌گیرن." گفت: "خانم این که انتخاب نیست. اسمش روشه. هدیه است."

آخ که اشکان حاضر جواب است. گفتم: "اشکان خان مامان اکثرا طلاهاشون ساخته دستِ یه آقای ارمنیه و فقط ایشون رو قبول دارن. الان من اینا رو بگیرم میگه دخترم منو نمیشناسه رفته سری کاری خریده." اشکان لبخندی زد که از دید شادمهر پنهان ماند. لبخندی که یعنی"من خودم قاضی‌ام معلق بازیت رو ببر واسه یکی دیگه" و گفت: "بازم هر چی صلاحه. میخواین با خودشون تشریف بیارین."

شادمهر حساب کرد و بیرون آمدیم. دهانم مزه زهر مار میداد. پرسید: "بریم بستنی؟؟؟؟؟؟" گفتم: "نه توی مغازه عود روشن کرده بودن میگرنم داره بیچاره‌ام می‌کنه. بریم خونه."

نیلی هنوز نیامده بود. از مامان سراغش را گرفتم. مامان گفت: "با آتش خان رفتن خرید." به نیلی زنگ می‌زنم و می‌گویم: "آبجی جونم من به خاطر تو کنسل کردم طلا رو. بریم ساعت بخریم؟ الان با آتش خان بیرونی؟ بیام؟"

نیلی خندید و گفت: "راستش با آتییییش ساعت رو برای مامان خریدیم از طرف من و خودش. برای مامان آتیییییشم همون ساعت رو گرفتیم. برای مامان قمرشم همون ساعت رو گرفتیم که بین مامانا فرق نزاریم. بالاخره ممکنه توی دعوای زناشویی به روم بیاره که فرق گذاشتم خدای نکرده. آتیییییشم از سیستم آینده نگریِ پیشنهادیت استفاده کرد و یه ساعت برای من گرفت."

لجم می‌گیرد و می‌گویم:"پس من چی بخرم؟" نیلی می‌گوید: "والا برو با شادی جوون مشورت کن."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.