بخونید، خونده بشید!
بی لیاقتا
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
مونا زارع مونا زارع

داستان‌نویس و طنزنویس

دنبال کن
بی لیاقتا
9 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بی لیاقتا

بحث لیاقت شد، در کمال شگفتی هیچ جایی صدا قطع نشد! همین سپهر را می‌گویم. حرف از لیاقت‌هایش که می‌شود، هیچ‌چیز و هیچ‌کس ظرفیتش را ندارد. با ۱۵۹ سانت قد از سر همه زیادی است و پشت پلک‌هایش به طرز طلبکارانه‌ای همیشه نازک و در حال قمزه ریختن است. یعنی اگر یک خلاصه گزارش از حرف‌های روزمره‌اش تهیه کنم، می‌فهمیم مادرش هم لیاقت نداشته همچین گل پسری را حامله شود. سپهر را از ۲۸ سالگی‌اش می‌شناسم و کاری ندارم که الان ۲۸ سال و دو ماهش است اما شناختم عمیق بوده. اولین‌باری که وارد کلاس زبان شدم، دیدمش. پشت سرم نشسته بود و تلاش می‌کرد پاهایش را به پشت صندلی من برساند و به آن تکیه دهد. با خودکارش زد به شانه‌ام و گفت: «کلیپست‌رو میکشی پایین‌تر؟ تخته رو نمی‌بینم». خب راستش را بخواهید من از آن‌هایی هستم که زیبایی‌هایم را بر دانایی‌ام ترجیح می‌دهم و برایم مهم نیست پسری با قد و قواره سپهر بخواهد دستم بیندازد چون همین کلیپس که مسخره‌اش می‌کرد، چهار روز بعد شد حلقه دام بلا و گرفتارم شد. سعی می‌کرد زمان‌هایی که گفت‌وگوی انگلیسی داشتیم، صندلی‌اش را بکشد جلوی من. اوایلش سعی می‌کردیم انگلیسی گفت‌وگو کنیم اما از آنجایی که نهایتا می‌توانستیم در حد« I go to school by bus »درباره خودمان به همدیگر اطلاع‌رسانی کنیم، تصمیم گرفتیم همان فارسی حرف بزنیم با لهجه انگلیسی. این‌طوری برای همه بهتر است. نه تنها همه فهم‌تر می‌شود بلکه کلاس خودمان را هم حفظ می‌کردیم. سپهر روبه‌رویم می‌نشست و معمولا به یک نقطه‌ای در گوشه اتاق نگاه می‌کرد و از خودش می‌گفت. این‌هایی که درباره خودشان حرف‌هایی می‌زنند که خودشان هم باورش ندارند معمولا توی چشم‌هایت نگاه نمی‌کنند. اولین بار که سپهر آن نقطه را نگاه کرد، من هم گردنم را برگرداندم تا دیوار را ببینم و گفت: «گوش کردن به من لیاقت میخواد!». برگشتم و دوباره به سپهر نگاه کردم و ادامه داد: «حالا همه میگن من کوتاهم ولی آدم درازا لیاقتش‌رو ندارن چیزایی که من می‌بینم رو ببینن». گفتم: «خب دولا میشن میبینن!». سرش را بالاتر گرفت و یک نچ حواله‌ام کرد و گفت: «توی درکت نیست دیگه». در طول کلاس سپهر را می‌دیدم که گهگاهی همان نقطه را نگاه می‌کرد و روی لبش لبخندی می‌آمد. انگار که چیز جدیدی درباره خودش کشف کرده باشد. چند جلسه گذشته بود که من و سپهر امتحان میان‌ترم را افتادیم. یا به قول سپهر «انداختنمون». سپهر اعتقاد دارد متاسفانه سیستم آموزشی کشور هنوز به سطحی نرسیده است که ظرفیت‌های ما را بفهمد. توی حیاط آموزشگاه نشسته بودیم که می‌گفت هرکسی نمی‌تواند این‌طور تمیز و غلیظ لهجه بریتیش را با فارسی ترکیب کند و تا به امروز فینگلیش گویشی نداشتیم و امروز به مدد ما نوآوران عرصه زبان‌شناسی داریم به آن می‌رسیم. این‌طور که حرف می‌زد، خود من هم فکر می‌کردم لیاقت همچین آدم سنگین مغزی را ندارم. همان روز از آموزشگاه استعفا دادیم و گذاشتیم دل‌شان خوش باشد زبان یاد می‌گیرند. سپهر پیشنهاد داد برویم بستنی بخوریم و توی مسیر به این فکر کنیم که کجا می‌تواند در حد قد و قواره ما باشد و قدرمان را بدانند. شکلات روی بستنی قیفی‌ام را لیس زدم و گفتم: «خارج!». دوباره به نقطه‌ای نگاه کرد. برگشتم دیدم شاخه درخت پشت سرم است. گفت: «شک دارم. می‌ترسم مثل یه مهاجر آسیایی از کشور جهان سوم باهام برخورد شه». بستنی دور دهانم را پاک کردم و گفتم: «خب همه اینارو هستی که! سیتیزن کانادا فرانسوی تباری مگه؟» قسمت نونی بستنی را تف کرد بیرون و ادامه داد: «کانادا از خداشم باشه من سیتیزنش باشم. پا نمیدم بهشون. فقط میدونم اینجا لیاقت من‌رو نداره. همین بستنی شاتوتی اگه زبون داشت، صد بار ازم تشکر کرده بود بابت ورودش به مجاری گوارشم». دهانم را کج کردم و گفتم: «دیگه داری شلوغش میکنیا! فکر کردی کی هستی بابا؟!» از جایش بلند شد و هنوز کلیپس من با اختلاف 10 سانت بالاتر از ایستاده تمام قدش بود. صدایش را توی گلویش پیچاند و داد زد: «سپهر صولت، با ۲۸ سال سن و مدرک‌های رها شده ادبیات، گیاهان دارویی، عروسک گردانی و زمین‌شناسی با دو ترم کاردانی معرق‌کاری روی چوب و در نهایت دارای دیپلم کمک‌های اولیه با تخصص بند آوردن خون مصدوم با دست» این آخرش را دیگر داشت گلو پاره می‌کرد که لقمه آخر بستنی‌ام را خوردم و گفتم: «خب که چی؟ الان بستنی شاتوتی باید خوشحال باشه رفته توی روده یک ترم دویی معرق کاری؟» دستش را کوبید توی پیشانی‌اش و گفت: «نمی‌فهمی دیگه! هیچ‌کدومتون نمی‌فهمید. من دارم حروم میشم بینتون». سرم را تکان دادم و گفتم: «چون دیدی توی فیلما همه بچه باهوشا اسمشون سپهره دچار توهم شدی بدبخت. واقعا نمی‌فهممت!». چند لحظه خیره‌ام شد و انگار فکری به سرش زده باشد، پشت سرش را نشان داد و گفت: «یه نقطه غیر از چشم من رو پیدا کن. همین‌طور خیره شو راجع به خودت حرف بزن!». به لوله گاز کشیده شده روی دیوار خیره شدم و گفتم: «میدونی چیه؟! من از اون دخترام که هرکسی لیاقت نداره شام دعوتم کنه!». کم کم داشتم سپهر را می‌فهمیدم!

نویسنده
مونا زارع
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 10 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 8 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.