بخونید، خونده بشید!
جایی در میان خوک‌ها
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رضا بهرامی رضا بهرامی

کتاب‌فروش

دنبال کن
جایی در میان خوک‌ها
14 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
جایی در میان خوک‌ها

یک حرفی است که میگویند برنارد شاو گفته. راست و دروغش با آنها که میگویند ولی فحوای حرف اش این است که اگر با خوکها کشتی بگیرید هیچ عایدی برایتان نخواهد داشت چون که هردوتان کثیف و لجن مال میشوید ولی تنها خوک است که از این بازی لذت میبرد.

من فکر میکنم این جمله کمی ایراد دارد. نه از لحاظ دستوری و این حرفها. فکر میکنم یک چیزی اش کم است. مثلا اینکه اگر هیچ کس دیگر هیچ وقت با هیچ خوکی کشتی نگیرد از کجا میفهمیم که کداممان خوک هستیم و کدام نیستیم. یعنی مرز اینکه خوک کجاست، لجن چی است و لذت از کجا می آید همینطور مبهم میماند. و این مرزی نیست که شما یکبار آرش وار تیر بیاندازی و معلومش کنی و خلاص. باید هر روز هرروز محدوده هاش را مشخص کنی. هرروز هرروز نگاه کنی ببینی اینجا که ایستاده ای بخش خوکی جهان ات است یا آن بخش دیگرش. باید هرروز هرروز جهانت را اندازه بگیری. بخشهای خوکی اش را شناسایی کنی. بخشهای دیگرش را هم شناسایی کنی. لجن های هر قسمت را بو کنی. ببینی خشک شده اش چه عطری دارد و از تَرش چه جور بخاری بالا میزند.

باید هر روز هرروز غلت بزنی توی قمستهای مختلف جهانت نکند یک وقت آن طرف که فکر میکرده ای خشک است حالا تر باشد. نکند اصلا این خوک بودگی هم یک چیزهای باحالی داشته باشد با خودش و تو ندانسته باشی.

عرضم این است که اگر بخواهیم به حرف برنارد شاو عمل کنیم که دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. مثلا خوب است که آقای پوسایدون، خدای دریاها، آنجا که آقای اودیسیوس رفته نمیدانم چه کار کند روی دریاها، او را آدم حساب نکند، خوک هم حساب نکند و اصلا هیچی حسابش نکند و او همینطور بی دردسر و بی هیچی برود کارش را انجام دهد و برگردد؟ یعنی میخواهم بگویم اگر قرار بود از ترس گه مالی نشدن هیچ کس با هیچ کس گلاویز نشود، مرافعه نکند، بازی نکند حتی هماغوش نشود که نسل همه چی بر می افتاد.

کاری ندارم که آقای برنارد شاو برای چی این حرف را زده. ولی حتما خیلی حرفهای دیگر هم زده است. چرا هیچ کدام از دیالوگهای نمایشنامه «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» اش اینقدر دهن به دهن نمیشود؟ حتی اگر ملاک را جذابیت یک ایده بدانیم باز هم قانع نمیشویم که چرا ایده نمایشنامۀ پیگمالیونش اینقدر همه گیر نشده. البته ایدۀ اصلی آن از یک اسطوره یونانی اقتباس شده. توی این نمایشنامه یک بابایی یک مجسمه خوشکل میسازد. بعد انقدر قشنگ بوده این مجسمه که طرف عاشق مجسمه اش میشود. بعد هم انقدر عاشق مجسمه اش میشود که مجسمه زنده میشود. به قول یارو: جانمی، انقدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد.

بعد هم همین ایده تبدیل میشود به یک نظریه روان شناسی: اثر پیگمالیون. یعنی افراد نسبت به سطح انتظارات دیگران واکنش‌های مستقیم نشان می‌دهند. مثلا اگر معلمی براین باور باشد که بچه‌ای کند ذهن است، خود بچه هم باور می‌کند و واقعاً دیر یاد می‌گیرد. در عین حال عکس این نیز صادق است و اگر از کسی انتظارات بالایی برود او تلاش خود را برای دست‌یافتن به چنین انتظاری بالاتر می‌برد

این ایده جذاب نیست؟

یا مثلا اگر هیچ کس دیگر با غریبه های غیر همنوع و همفکر یا همدین و هم وطن خودش کشتی نگیرد اصلا از کجا معلوم میشود که مال کدام نوع و فکر و دین و وطن است.

اگر اینجوری بود که دیگر پوسایدون که هیچ، دیگر خدا هم بلند نمیشد هلک و هلک از آن همه پله پایین بیاید که زیر یک درختی با یعقوب کشتی بگیرد. اصلا نه یعقوب را نه محمد را نه هیچ کدام دیگر را هیچی حساب نمیکرد.

بله. بله. معلوم است که اینها همه داستان است. که نمیدانم آنجا که محمد میرود یک گپی با خدا بزند و برگردد جبرییل را راه نمیدهند. بله که به نظر داستان می آید که آنهمه راه بالا رفته اند و کلی حرف زده اند و برگشته محمد، آنوقت آبی که از کوزه موقع رفتنش سرازیر بوده، موقع برگشتن هنوز نریخته بوده. و بعد همین داستان را طرف توی داستان «ابله»اش آنجور با شوق و ذوق تعریف میکند که نگو. بله. همۀ اینها داستان است. ولی مگر اینکه من خوک نیستم و فلانی خوک است، خودش داستان نیست؟ مگر همین اسمی که یکدیگر را مینامیم، صفتهایی که همدیگر را باهاش توصیف میکنیم، روایتهایی که برای معرفی «خود»مان ارائه میدهیم، داستان نیستند؟ مگر همۀ اینها اینطور نیستند که ما فقط «فکر» میکنیم که اینطور بوده است؟ خوب این داستانهای غیرواقع را هم یکی «فکر» کرده که میتوانست اینطور باشد. میتوانست خدا بیاید با یعقوب کشتی بگیرد یا هرچی.

یا مثلا چرا هیچ کس نرفته ببیند ببیند این آقای شاو اصلا منظورش از این حرف چی بوده؟ یارو بعد از مدتی از سمتهای رسمی و غیر رسمی کناره میگیرد که بشود «فابینیست». کاری نداریم به این اسم سختش ولی میخواسته به این طریق یک متد سیاسی را طرفداری کند که پایه اش صبر بوده و مدارا. نشستن بیرون گود و تشویق آن دوتایی که کشتی میگیرند. انقدر نشستن و  تماشا کردن که خسته شوند از کشتی گرفتن آن دوتا. و زیر نگاه این ببینده دنبال راه بهتری برای تعامل بگردند. یا نه اگر همین راه از همه بهتر است با خیال راحت کشتی شان را بگیرند.

میخواهم بگویم که هیچ کس منزه از دیگری نیست. هیچ کس منزه از جهان نیست. هیچ کس منزه از خوک نیست از لجن نیست از گه نیست.

یک فیلمی ساخته اند اسمش را گذاشته اند خوک. حالا که اینها را مینویسم یادم میاید هی. خبر میشوند که یک دیوانه ای راه افتاده توی شهر سر هنرمندان و فیلمسازان را یکی یکی میبرد و روی پیشانی شان با کاتر مینویسد خوک. قهرمان فیلم که خودش یک فیلمساز ممنوع الکار است ناراحت است که قاتل چرا سراغ او نمی آید؟ چرا او را هنرمند بزرگی فرض نمیکند؟ میگوید اگر قرار بود فیلمسازی را بکشند اول از همه باید سراغ من می آمدند. خلاصه طرف از اینکه توی این همه مدت ممنوع الفعالیتی از کانون توجه مردم دور افتاده ناراحت است و مثلا حکومت را،مردم را، دستیاران و همکاران و حتی خانواده اش را هم به خاطر این عدم توجه مقصر میداند. او آنها را به خاطر اینکه او را آنقدر در محاق قرار داده اند که دیگر هیچ قاتل سریالی ای نمیشناسدش مقصر میداند. تصمیم میگیرد خودش دست به کار شود و برود به شکل ساختگی هم که شده این عنوان خوک را به دست آورد. به یکی از دوستانش التماس میکند که با تیغ یک کاتر پیشانی اش را جر بدهد و بنویسد خوک. میخواهد بعد همین را عکس بگیرد و ببرد بگذارد توی اینستاگرام تا همه ببینند که او هم خوک بوده است. او هم میتواند خوک باشد. حالا کاری به پارودی و نمایش ابتذال در فیلم نداریم که همه را و همه چیز را دست می اندازد. ولی یارو میخواهد که با بقیه کشتی بگیرد. میخواهد که در کوران کشتی گیری باشد. میخواهد با بقیه مقایسه شود. بقیه را ببیند. بقیه هم او را ببینند. میخواهد خوک باشد. و خوب به محض اینکه دوستش کار حکاکی کلمه خوک روی پیشانی اش را تمام میکند سر و کله قاتل واقعی پیدا میشود و دوست فیلمساز را میکشد و بعد از اینکه قاتل اوراد مخصوص خوکها قبل از کشتنشان را خواند، توسط مادر خوک کشته میشود. درست وقتی که خوک واقعی پدیدار میشود انگار ماموریت قاتل به سرانجام میرسد. انگار ماموریت شخصیت اول فیلم که دنبال هویت گم شده، یا دزدیده شده اش میگشت تمام میشود. و ماموریت کارگردان واقعی فیلم که خودش را هم دست انداخته بود نیز تمام میشود و همینجا فیلم به پایان میرسد. انگار تمام فیلم سیر مسخ شدن کاراکتر به خوک است. یک سیر شناختی و معرفتی که شخصیت اصلی فیلم در سفری ادیسه وار! به شناخت درستی از هویت خودش میرسد: خوک.

کاری نداریم. یارو آمده کتابفروشی، دوست رفیقمان است یعنی. میگویند رفته از هشت نه سال پیش فرانسه درس فیلمسازی بخواند. آمده بود که بعد از تعطیل شدن فروشگاه برویم سالن فوتبال. نمیدانم چی شد بحث باران و لطافت قطره های آب و اینها شد. برگشت گفت نمیدانم کِی کجا بودیم باران گرفت. مادرم هم بود. خیلی باران نرم و قشنگی هم بود. بعد مادرم گفت ببین چیزی چنین چقدر لطیف است چقدر زیباست چقدر جان است. ببین این جا، فلان کشور خارجی مثلا، چقدر آهنگهای با نشاط و سمفونیهای نمیدانم طرب انگیز و اشعار عاشقانه ساخته اند برای همین باران. برای همین وقتها که میبارد. بعد هم بلند شد یک پا جلو یک پا عقب مثل این جنوبی ها که سینه میزنند. گفت آنوقت حضرت استاد ما هم خوانده. باید فقط تک ضرب باهاش زد. بعد هم شروع کرد به خواندن و سنگین سینه زدن: ببار ای بارون ببار. نه فقط توی شعر و موسیقی و هنر ها، همه جا همینیم. تو این ایران انگار گرد مرده پاشیدن سرمون. همه افسرده، همه خموده. من گفتم بله این هست چیزهای دیگر هم هست: بارو بارو بارونه هی...

رفتیم سوار ماشین بشویم که برویم سالن دیدم صدا را برده تا آسمان. کی دارد میخواند؟ همین حضرت استاد. حالا هیچ هم به روی خودش نمی آورد که آن بالا توی فروشگاه چه میگفت. داشت میخواند که نمیدانم ایستاده ام با خنجری در کتف و فلان و چنان. بعد هم اینکه اوجهایت را دیده ام ای وطن و چه. باهاش همخوانی میکرد. بعد دستش را برد و کمی صدا را کم کرد و گفت برای سال سی و دو خوانده ها. کودتا و این داستانها. میگه اوجهایت را دیده ام. بعد هم دوباره صدا را کشید هوا. چند دقیقه ای گذشت انگار راضی نشده باشد باز صدا را داد پایین و گفت کسرایی را میدانستی اتریش خاک کرده اند؟ ببین چی سروده. وصیت کرده بود ایران خاکش کنند. جنازه را توی فرودگاه برگرداندند. جنازه اش را هم نگذاشتند بیاید. وطنم. آخر بردند اتریش دوباره. بعد هم دو تا دستش را از روی فرمان برداشت و آورد بالا. چسباندشان به هم و گفت: اینجور کیپ به کیپ موتزارت خاکش کردن. لیاقت نداریم ما. آخر هم گفت این آهنگ مراسم جایزه ام خواهم بود. میدانی که توی جشنواره ها موقع جایزه هرکس آهنگی برایش پخش میشود که خودش خواسته. ونیز، کن، برلین همه جا میخواهم این آهنگ را پلی کنم وقتی میروم برای گرفتن جایزه ام. وطنم. همین فرهادی نمیدونی چقدر آویزون استاد شده بود.

خلاصه. رفتیم سالن. بازی شد. یکی دوتا گل که خورد این دوست رفیق ما قاطی کرد. شوخی ها را دیگر جدی تلقی میکرد و خلاصه رفت تو حاشیه. بعد هم با اخم و تخم آمد لباسش را درآورد که برود. قهر. گفتم آخر چه شد؟ گفت اینها همه اش حرف میزنند توی بازی. مگر داور نداریم که هی میگویند خطا، هند، اوت؟ فوتبال قانون دارد. آمدیم اینجا فوتبال بازی کنیم کیف کنیم نیامده ایم توی کوچه که بازی تیغی بزنیم. شاخ درآوردم. بازی تیغی را اقلا ده سال بود نشنیده بودم. عبارت کف کوچه های تهران را. خلاصه گفتم برو بازی کن. برو ول کن این حرفها را. برو کمی دعوا کن، مرافعه کن نعره بکش تو هم درست میشود. تو هم بگو خطا، اوت ،هند.

میگویند برای تشخیص مکان و زمان یک الکترون که اطراف هسته  دارد همینطور برای خودش ول میچرخد به آن یک نوری میتابانند. یک موجی. بعد از برگشت این موج یا حد و حدود سایۀ ایجاد شده از آن میفهمند که الکترون کجاست. به کدام سمت دارد میرود. با چه سرعتی دارد میرود. خود الکترون هم این را میفهمد. مثل آن داستانها میماند که هیج کس باورش نمیشود. همان قصه ها که خدا آمده با یعقوب کشتی بگیرد و کوزه و داستان. اما به همین قبله قسم دانشمندان یک آزمایشی طرح کرده اند که به دسته ای از الکترونها موج بتابانند و ببینند چطور از میان دو سوراخ عبور میکنند. هربار انگار که الکترونها فهمیده باشند، یکی از سوراخها را «انتخاب» میکنند و با یک برنامه ریزی منطقی، نه تصادفی، از سوراخها عبور میکنند.

 الغرض؛ به الکترون که نور بتابانند در اثر برخورد با این نور، مکان و زمان و سرعتش مشخص میشود. در واقع موجودیت پیدا میکند. تازه پس از برخورد میفهمد هست. یک جایی بوده که یک چیزی بهش برخورد کرده و کج شده. بنابر این هست. و دارد حرکت میکند. با سرعت مشخصی هم حرکت میکند. تا قبل از این، او-الکترون- به همراه چندین الکترون دیگر تنها گله ای از بار منفی بودند که یک فضای مبهمی را اشغال کرده بودند. حتی نمیشد فهمید دقیقا این فضایی که اشغال کرده اند کجا تمام میشود. هیچ مرز مشخصی با فضایی که اشغال نکرده بودند نداشت. تنها پس از این برخورد است که الکترون از آن گله با آن حجم مبهم جدا میشود، زاویه تازه ای با همه چیز پیدا میکند و از این زاویه جدید تازه میتواند مسیر قبلی خودش را و جهان پیش از خودش را بازشناسی کند. درست مثل وقتهایی که بار زیادی گندم توی تریلی پشت سر تراکتور بار زده باشی. وقتی که خیال میکنی بافه ای از گندمها در میانه راه افتاده یا اتفاقی برای تریلی افتاده تنها وقتی کمی از مسیر قبلی منحرف شوی میتوانی اتفاقی که درست پشت سرت افتاده را ببینی. پشت سرمان همیشه یک تریلی بزرگ پر از بافه گندم است که نمیگذارد جادۀ پشتش را ببینیم. راهی که آمده ایم را ببینیم. باید از کنار و با زاویه، اتفاقی که در گذشتۀ جاده افتاده را ببینیم.

میگویند الکترون بعد از این برخورد و اندازه گیری مکان و زمانش، باز به همان گله ای که آمده بود برخواهد گشت. یعنی سرعت و مکانش با آنچه قبل از برخورد داشت تفاوت خواهد کرد. تنها در لحظۀ برخورد است که هم مای بیننده و هم خود الکترون میتوانیم مطمئن باشیم که مکان کجاست و زمان چیست. فقط و فقط در لحظه بسیار بسیار کوتاه برخورد.

آنوقت تو میگویی گِلی میشوی از برخورد؟ لجنی میشوی؟ معلوم است که گلی میشوی. باید گلی بشوی. چه معلوم گلی شدن از این شکی که الان هستی قشنگ تر نباشد؟ از کجا معلوم قبلا گلی نشده باشی؟ تا وقتی ندانی گل چیست و گلی شدن چه جور چیزی است از کجا میفهمی گلی شدن چه مزه ای دارد. اصلا خوب است یا بد؟

 

اینها را گفتم که بگویم یک خانمی آمده کتابفروشی میگوید کتاب خوب چه دارید؟ میگویم کتاب خوب؟ هیچ. میگوید وا. میگویم والا، قرآن، خوانده ای؟ با تعجب و پرسش وار میگوید: اوا؟ میگویم والا. انجیل. داستایوفسکی. دیکنز. کلیدر. موبی دیک.گلشیری. اسپینوزا. بیضایی. خیلی که نگاه میکند میگویم شوخی کردم ببخشید، کتاب خوب مثل چی؟ سوالی که همیشه میپرسیم برای قلق گیری. میگوید چه میدونم مثل همینا دیگه. و دستش را رو به میز کتابهای پرفروش دراز میکند و میچرخاند. میگویم خوب از همینها بردارید. میگوید ای بابا آقا میخوام شما بهم معرفی کنین. یه چیزی که خوشتون اومده خودتون. میگویم وا. میگوید والا. میگویم نمیشود. باید بگویید مثل چی؟ میگوید بیشعوری. میگویم آخر آن که کتاب خوبی نیست. میگوید مگر خوانده ای؟ بله که خوانده ام شما خوانده ای؟ نه کامل. ولی میدونم درباره چیه؟

بله خانم عزیز من هم میدانم دربارۀ چیست. من حتی میدانم چرا انقدر میفروشد. انگار شده است گواهی نامه سلامت. هرکس نداشته باشد یعنی خودش بیشعور است. چون این کتاب مصداق های بیشعوری را مثال زده. یعنی همه باید روی تاقچۀ خانه شان یک جلد از آن باشد تا بقیه بفهمند  که آنها میدانند بیشعوری چیست. بنابراین بیشعور نیستند.

بله مشتری گرامی، من هم میدانم. من هم دلم میخواهد بقیه بیشعور فرضم نکنند. اما راهش این نیست که همه را بیشعور بپنداریم. توی امثال این کتاب پر است از نفرت پراکنی و ترویج بی اعتنایی. پر است از گِلی نشدن با خوکها. پر است از خوکها. اگر یکی مثلا پشت چراغ قرمز اعصابش به هم ریخت و یکی دوتا هم بوق زد باید بروی  از ماشین بکشیش بیرون و چک و لگدی اش کنی؟

اگر یکی حالا ندانسته، یا حتی دانسته اصلا، ماشینش را یک جایی پارک کرد که نباید میکرده و حتی تابلو هم داشته، از محدودۀ آدمها باید خطش بزنی و بیرون بیاندازی و به استناد فصل هایی از کتابی که خوانده ای او را به حال خود واگذاری تا در لجن رفتار کثیف خودش غرق شود؟ یارو فیلم ساخته اسمش را گذاشته عصبانی نیستم. بعد طرف، شخصیت اصلی یک آدم یک لاقبای دانشجو است که از فلان شهر کوبیده آمده تا تهران درس بخواند. حالا به خاطر فعالیتهای سیاسی اخراجش میکنند و مسیر زندگی اش عوض میشود. حالا به خاطر همان اخراج از تمام دنیا کینه دارد، الا نامزدش. یک جایی اول فیلم روانکاوش میپرسد از چی عصبانی هستی؟ میگوید از خیلی چیزها. مثلا وقتی پشت چراغ قرمز هستیم و یکی پشت سر هی بوق میزند دلم میخواهد بروم یارو بکشم بیرون و کله اش را بارها و بارها بکوبم روی کاپوت ماشینش. یا وقتی توی یک بحث سیاسی یک نفر دارد از یک سیاستمدار بی خود طرفداری میکند دلم میخواهد طرف را چنان کنم و فلان کنم. فیلم هم توقیف شد و داستان دار شد و رفت توی بوق و کرنا که آی ایهاالناس. بعد هم که آمد همه رفتند دیدندش. چرا؟ درست مثل همین بیشعوری. هرکس میرود این را میبیند یعنی او هم عصبانی است. منتهاش یک جور بافرهنگی عصبانی است که میگوید عصبانی نیستم. در لحظه لحظۀ زندگی اش درست مثل شخصیت اصلی فیلم دلش میخواهد کلۀ طرف مقابلش را فرو کند توی سطل آشغال ولی خودداری میکند و با خودش تمرین میکند که : من عصبانی نیستم. من حالم خوب است.  حالا اگر کسی نرود فیلم را ببیند به منزلۀ این است که مسایل پیرامونش را خوب درک نکرده و از قافله عقب است. که یعنی ما برویم و ببینیم و که این شخصیت چطور به ستوه آمده از اینکه در دانشگاه موفق نبوده و حالا چه بغضی دارد. بله چقدر مثل ما است. بله ما هم چقدر دلمان میخواهد وقتی یکی بوق میزند کله اش را بکوبیم به کاپوت. بله.

خیر اینطور نیست. اینکه اینطور استقبال مشود ازهر چیزی هر اثری که دیگری را خوک و احمق و بیشعور میپندارد و به ما مجوز کناره گیری و تقبیح و حتی برخورد با او را میدهد، دلیل بر درستی آن نیست.

 با خود آن اثر هم باید کشتی گرفت.

خیر ما منزه هم همدیگر نیستیم. منزه از جهان نیستیم.

یارو توی همین استاد معین برگشت به نیسانیه گفت اووووی. هوششش. و رد شد رفت. نیسانیه همان جا وسط چهارراه زد روی ترمز و پیاده شد و قفل فرمان. آن یکی هم آنطرف تر پیاده شد. درست وسط چهار راه با هم گلاویز شدند. اگر مردم نرسیده بودند حتما یکی شان کشته میشد. سر چی؟ سر اینکه یارو راهنما نزده پیچیده بود. بله کار اشتباهی کرده. کاش راهنما هم میزد. ولی حالا نزده. قتل که نکرده. یا اگر هم نزدیک بوده بکند و نشده، حالا تو سعی میکنی کمکش کنی کار ناتمامش را انجام دهد؟ قتل کند؟ تو چه میدانی طرف از کدام بیمارستان دارد می آید و کجا میخواهد برود پول قرض کند و بعد برود کدام امامزاده نذر کند که فلان بشود یا نه. چه میدانی از کدام جهنم آمده توی کدام برزخ است و به کدام جهنم روانه است.

عصبانی هستی؟ خوب باش. من هم عصبانی هستم. کی این روزها عصبانی نیست؟

بعد آنوقت یک فیلمی هست آمریکایی. داگلاس. یارو مثل همین عصبانی نیستم، عصبانی شده. از همه. اما نه بخاطر بوق زدن پشت چراغ قرمز. بخاطر دروغ سیستماتیک. بخاطر کرّ و کثیف کاری اخلاقی که گند کشیده به کل شهر و کل زندگی همه. مثلا میرود توی یک فست فوودی و میگوید از این منو فلان چیز را بده. زنه میگوید این مال صبحانه است که تا 11 صبح سرو میشود. الان دیگر نمیدهیم. طرف نگاه میکند به ساعت میگوید الان که 10:50 است؟ خانمه محل نمیگذارد. طرف مسلسلش را بیرون می آورد و سقف را سورخ سرواخ میکند که الان ساعت هنوز 11 نشده ولی شما مگویید فلان. بعد هم که بهش ساندویچش را میدهند میگوید توی منو عکسش خیلی فرق میکند با این و کلی چیزها ندارد و دوباره سقف را میبندند به مسلسل.

الغرض.

بجای گواهینامه های قلابی شعور و عصبانیت بیایید با هم کشتی بگیریم. با خوکها با ماهیها، با گاوها، با خارجیها، با داخلی ها. بیایید ببینیم میتوانیم با دماغ هم نفس بکشیم.

اگر عصبانی هستیم عصبانی باشیم واقعا. ادای عصبانی ها را در نیاوریم. اگر ناراحتیم از کسی یا چیزی بجای این که برویم هزینه کنیم مدرک تاییدیه این ناراحتی و عصبانیت را بگیریم برویم عصبانیت کنیم. برویم دادوقال کنیم. برویم حرف و حدیث کنیم. برویم رفتار کنیم. برویم کشتی بگیریم با هم. برویم گِلی شویم از هم. برویم ما هم بگوییم نخیر درست نیست آقای داور: اوت، هند، خطا.

نویسنده
رضا بهرامی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
رضا بهرامی رضا بهرامی 6 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
رضا بهرامی رضا بهرامی 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.