بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سیزدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سیزدهم
12 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت سیزدهم

صدایش بوی دود می‌داد. اما نه سیگار، پیپ می‌کشید. پیپش کهنه بود و سیاه شده بود. موهایش را خیلی خیلی کوتاه کرده بود و مشکی که برای سن و سالش عجیب بود. نیلی سر درد گرفت. حالش از این بوی توتون بد شده بود. عوضش من به بهانه‌های مختلف دورش می‌چرخیدم که بو بگیرم. منتظر رییس بود. بار سومی بود که اینجا می‌آمد اما حضورش همیشه حس می‌شد.

لاغر بود و کم حرف. از اول که آمد فقط سلامی کرد و پرسید که رییس کی برمی‌گردد؟ و ندا به رییس زنگ زد و مخفیانه با تلفن پچ پچ کرد. داشت آمارِ ورود سرزده‌اش را می‌داد. مهارتی که فقط خودش دارد و می‌تواند بدون اینکه قفل دندان‌هایش را باز کند و تن صدایش را بالا ببرد با تلفن صحبت کند. سیم تلفن را دور انگشت باریکش می‌پیچید و ول می‌کرد. گوشی را گذاشت و گفت: "جناب رییس تا یک ساعت دیگه میرسن اما همه چیز بستگی به ترافیک داره و اما شما، شما می‌تونین اینجا منتظرشون بمونین مانعی نیست." و مبل کهنه کنار میز خودش را با انگشت نشان داد و اینها را طوری گفت که بفهماند رییس دستور داده مهمانش همانجا در تیررس مستقیم نگاه ما باشد.

مقاومتی نکرد. خودش هم منتظر برخورد گرم‌تری نبود. خب بی‌خبر آمده بود. پاهایش را انداخت روی هم و فقط گفت: "یه زیر سیگاری یا یه ظرفی بدین من می‌خوام پیپ بکشم." کبریت پشت کبریت می‌کشید. آن هم در یک چاپخانه. بوی گوگرد کبریتش توی ریه‌مان نرفته، دود پیپش را می‌فرستاد هوا. چاپخانه را تبدیل به چایخانه های وسط بازار کرده بود که مردها ردیف می‌نشینند و قلیان می‌کشند و شرط بندی می‌کنند و بوی تنباکویشان خیابان را پر می‌کند. کاظم و حبیب حتی سلام نکردند و به مناسبت ورودش دستگاه‌ها را خاموش نکردند که بفهمد اینجا اضافی است.

اولین بار که آمد بی قیل و قال بود اما دفعه قبل که آمد صدایش را انداخت توی سرش و گذشته‌ای را بلند بلند تعریف کرد که لزومی نداشت جار بزند اما گفت تا رییس را جلوی ما سکه یک پولِ سیاه کند، رییس مثل خودش هوار نکشید اما برایش یک چک کشید. چرا کسی باید برای اتفاقاتی که یک ربع قرن پیش اتفاق افتاده پول بدهد؟ به عقیده‌ی من فقط قاتلی که هنوز لو نرفته.

نیلی گفت: "برو یه چایی براش بریز." گفتم: "به من چه رییس پاره‌ام می‌کنه بیاد ببینه واسش چایی آوردیم." ندا فوری گفت: "به منم ربطی نداره نیلی جون. من به رییس گفتم این اومده نزدیک بود از پشت تلفن بشینه روم خفه‌ام کنه."

نیلی یک مدل‌هایی معاون اول رییس محسوب می‌شود. رفت و یک چایی پر رنگ ریخت و توی یک پیش دستی گذاشت و کنارش چند تا خرما گذاشت. کاظم خرما را خریده بود و از پای دستگاه برای نیلی خط و نشان کشید که یعنی داری ارث پدرت رو می‌بخشی؟

چای را گذاشت کنار زیر سیگاری. پیپ را از گوشه لبش برداشت و گفت: "مجردی هنوز؟" نیلی گفت: "چاییتون سرد نشه." به نیلی گفت: "پس شووهر مووهر نکردی هنوز؟ میدونی سندروم استکهلم چیه؟" نیلی جوابش را نداد و برگشت پشت لب تابش. خود جوش ادامه داد: "سندروم استکهلم یعنی ایجاد علاقه بین زندانی و زندانبان. یعنی کشش عاطفی بین گروگان و گروگانگیر." نیلی شروع کرد به تایپ کردن چیزی که مشخصا هیچ چیز جز تکان دادن انگشت‌هایش نبود. یک جور وانمود کردن به بی‌تفاوتی. دنباله حرفش را گرفت، کبریتی آتش زد و گفت: "یعنی اینکه رییس شما همه‌تون رو به بیگاری کشیده اما دلتون نمیاد تنهاش بزارین. این مرتیکه شلوارش داشت از پاش می‌افتاد حالا اسم در کرده شماها فکر کردین خبریه. مخصوصا شما نیلوفر خانوم." نیلی عینک مطالعه‌اش را زد و از وقتی با آتش آشنا شده هم چشم‌هایش را مداد می‌کشد و هم رژلب براق کمرنگی می‌زند. بی هوا لبش را جوید و رژش پاک شد.

کاظم بلند گفت: "استغفرالله" یعنی به وقتش می‌زنم لهت می‌کنم.

شلوار سبز تیره و ارتشی پوشیده. تیپش شبیه چریک‌های سرکش است. چایش را بی‌خرما سر کشید. زل زد به نیلی و پرسید: "عروس خانوم پس کو این رییس؟" نیلی گفت: "می‌رسن تا نیم ساعت دیگه." تا آمدم بگویم دهنت را ببند، ندا زیر گوشم می‌گوید: "اصلا تو حرفی نزن. رییس گفت من بگم یه ساعت اما تا یه ربع دیگه میاد. گفت علافش کنین."

می‌گوید: "بلند شو یه در و پیکری وا کن خفه شدیم اینجا." نیلی عینکش را بر می‌دارد و می‌گوید: "شما اگه امون بدی به اون پیپتون ما هم یه نفسی می‌کشیم. اینجا محیط بسته است. ما در و پنجره هم باز نمی‌کنیم. صدای دستگاها همسایه‌ها رو اذیت می‌کنه."

انگار نیلی حریف طلبیده باشد و او یادش افتاده دست به جوابش خوب است و می‌گوید: "خوبه بلدی چیکار کنی که صدات نره بیرون. همه میدونن اینجا چه کثافت کاریایی میکنی با اون مرتیکه. میگم سندروم استکهلم داری میگی نه!" کاظم می‌گوید: "این رییس کو ندا؟" از این تهمت ناروا همه یکه خورده‌اند. نیلی تایپ می‌کند روی لب تابی که حالا می‌بینم هنوز روشنش هم نکرده است.

نمی‌دانم به خاطر دخالت کاظم است که چریکِ پیر حرفی نمی‌زند یا موبایلش که زنگ خورده باعث شده زبان به دهان بگیرد. گوشی را بر می‌دارد. رییس آن ور خط است و می‌گوید: "کجا برم؟ تازه اومدم. منو روی اون دنده ننداز که روزگارتو سیاه می‌کنم."

اوضاع نا‌به‌سامان می‌شود. هیچ کس کار نمی‌کند. دلم می‌خواهد پای رییس وسط نبود تا می‌زدمش. از عصبانیت بغض کرده‌ام و چانه‌ام بی‌اختیار می‌لرزد. نیلی آنقدر لبش را جویده که حتما مزه آهن زنگ زده می‌دهد. پیپش را می‌تکاند در زیر سیگاری و دوباره توتون پر می‌کند و می‌کوبد.

پیپ مزخرف‌ترین مخدر است. چه قدر دنگ و فنگ دارد. میز را به کثافت می‌کشد.خنده‌ای دو رگه‌ای سر می‌دهد و می‌گوید: "عروس خانوم شما آبدارچی هم بودی دیگه؟ بیا این میزو دستمال بکش." ندا هنوز دستم را گرفته. دستم را می‌کشم و می‌گویم: "تو احترام سرت نمیشه؟" می‌گوید: "اووووه چه قدر سینه چاکِ جناب رییس اینجا هست." و با یک حرکت آهسته زیر سیگاری را در کمال خونسردی برای حرص دادن همه ما با پشت دست هل می‌دهد و اسلوموشن به سمت انتهای میز می‌برد. زیر سیگاری زمین می‌خورد و می‌شکند. نیلی بلند می‌شود و جارو و خاک انداز می‌آورد. کاظم دستگاه را خاموش می‌کند. بالاخره مرد است. شاید دخالتش این اژدهای دو سر را بترساند. کاظم می‌گوید: "مگه تو شکستی که جارو می‌کنی؟" و می آید جارو را می‌گیرد و می‌گوید: "خانوم بلند شو جارو بکش." می‌خندد و دود پیپش را از لای دندان‌های زردش بیرون می‌زند. کاظم در آستانه‌ی یک تصمیم بد قرار گرفته که رییس در را باز می‌کند.

با پلیس آمده. رو به مامور می‌گوید: "من بیست و پنج سال پیش با این خانوم عقد کردم. تعادل روانی نداشت. دو ماه بعد طلاقش دادم. اسمشم همون موقع دادم از شناسنامه‌ام پاک کردن. الان پونزده ساله دوباره ازدواج کردم خانمم خبر نداره. ایشون هر وقت کفگیرش ته دیگ می‌خوره میاد اینجا اخاذی می‌کنه که پول ندی میرم پیش زنت. زن منم حساسه ولی دیگه مهم نیست. امروز دیگه هیچی مهم نیست." نیلی گفت: "من شاهدم." بعدش همه با هم گفتیم: "ما هم شاهدیم."

سوری خانم فکرشم نمی‌کرد رییس با پلیس بیاید. جارو توی دست کاظم خشک شد. پلیس گفت: "تشریف بیارین کلانتری." یک پلیس زن آمد و دستش را گرفت و به زور بلندش کرد. سوری گفت: "این دختره رو بگیرین که معلوم نیست باهاش چه رابطه‌ای داره که انقدر بالاخواش در میاد." پلیس گفت: "شما فعلا خودت متهم به اخاذی و ایجاد اختلال توی محیط کار هستی. تهمت بزنی می‌تونن اعاده حیثیت بکنن."

خانوم پلیس داشت سوری را می‌برد که صدایش زدم و گفتم: "سوری خانوم اینو جا گذاشتی." برگشت و پیپش را دستم دید. انداختمش زمین و جفت پا پریدم رویش. صدایش شکستنش را شنید و به من گفت کثافت و به ماموری که کنارش بود گفت: "من شکایت دارم پیپم رو شکست. پیپم مال زمان قاجار بود." گند زدم. باز خراب کردم. افتضاح بار آوردم. رییس گفت: "من خسارتشو میدم." سوری خانوم را بردند.

پلیس از تک تک ما پرسید چه اتفاقاتی افتاده و تایید کردیم که این زن مرض دارد. رییس قبل از رفتن با نگاهی شرمنده به نیلی گفت: "اگه خانمم زنگ زد بگو رفتم جایی قرارداد ببندم و گوشیم جا مونده دفتر." و به من گفت: "این اگه پیپش عتیقه بود تا حالا صد مرتبه فروخته بودش دودش کرده بود."

رفتند و نیلی لب‌تابش را روشن کرد و کاظم جارو را دستم داد و گفت: "خانوم کماندو بیا بگیر جارو بکش. از زمان قاجار تا حالا میگن کار را که کرد آن که تمام کرد."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.