بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت یازدهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت یازدهم
12 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت یازدهم

مادربزرگش از آن پیرزن‌هاییست که درست وسط یک آهنگِ داغ، در یک عروسی مختلط  می‌رقصد و توقع دارد پیستِ رقص را برایش خالی کنند و برایش به به و چه چه راه بیاندازند و رضایت هم نمی‌دهد برود بنشیند. یک پیرزنِ لاغر که دندان‌های نیش فک بالایش طلاست. پیرزنی که به گفته نوه‌اش، به تازگی مشکوک به بیماری فشار خون است. نود و یک ساله است. جنگ جهانی را به یاد دارد. با اتفاقات بزرگ ایران، معاصر بوده و آمدن خط تلفن و رادیو را به خاطر می‌آورد و همیشه افسوس می‌خورد که چرا اولین فیلم سینمایی ایران را روی پرده ندیده است. پیرزنی که عاشق گل شمعدانی و چیپسِ سرکه نمکی است و همه در این ساختمان، مامان قَمَر صدایش می‌زنند و من و خانواده تازه واردم همسایه دیوار به دیوارشان هستیم.

مامان قمر هر چه زاییده بود بچه‌هایش مرده بودند. یکی سیاه سرفه گرفته بود یکی وبا. همه بچه‌های مرده‌اش پسر بودند. از شانزده سالگی‌اش تا بیست و دو سالگی‌اش، هر سال یک پسر زاییده بود و پنج تا پسرش تلف شده بودند. بچه ششمش را که حامله بوده آسمان را تماشا کرده و گفته اگر پسر باشد اسمش را شمس می‌گذارم و اگر دختر بود خورشید. و اینجور نادانسته از کائنات خواسته این بار آنها مراقب نوزادش باشند و بچه‌اش را نذر آسمان‌ها کرده.

خورشید خانوم هم می‌گوید لحظه‌ای که فهمیده "آتش" را باردار است غروب بوده و هوا جور عجیبی نارنجی شده بوده. نمی‌داند شروع همیشگی شب از ازل تا ابد اینگونه بوده یا نه، اما خوب می‌داند دیگر هیچ روزی آسمان را آنقدر تب دار ندیده. همان روز می‌فهمد پسردار می‌شود و مثل مادرش به آسمان قول می‌دهد اسم بچه‌اش را آتش بگذارد. خورشید خانوم همه اینها را فردای اسباب‌کشی برای مادرم تعریف کرده و گفته با مادر و پسرش با هم زندگی می‌کنند.

اولین بار که آتش را دیدم فکرش را هم نمی‌کردم یک پسر سی و نه ساله که استاد دانشگاه است می‌تواند شکم به این بزرگی داشته باشد. کفش‌هایش را می‌پوشید که من و نیلی در خانه را باز کردیم. وجه مشترک سه تایی‌مان این بود که باید هفت صبح از خانه بیرون می‌زدیم. یک سلام مختصر رد و بدل کردیم. آسانسور که آمد به ما گفت شما بفرمایید. بی‌تعارف پریدم تو. نه حوصله داشت پنج طبقه را با پله برود و نه فکرش را می‌کرد من اینقدر غرب زده باشم که معنی تعارف را نفهمم. نیلی گفت: "شما هم پایین میرین دیگه؟ بفرمایین تو."

آسانسورِ این ساختمان عادت به عجله کردن ندارد. با یک مکث چند ثانیه‌ای درش بسته می‌شود و بعد حرکت می‌کند. جو آسانسور سنگین شد. نیلی سرش را انداخت پایین. من برگشتم سمت آیینه. در چنین شرایطی هر ثانیه یک دقیقه می‌شود. سکوت غافلگیرمان کرده بود. آتش بوی گل شمعدانی میداد. شکل پیر پسرهای بچه ننه نبود. معلوم بود کسی توی زندگی‌اش نیست. یک خلا عاطفی ته چشم‌هایش داشت. حتما صورتش را دیشب، اصلاح کرده بود که حالا نه صاف و صیغلی بود و نه ته ریش داشت. یک کت و شلوار مشکی تنش بود و پیراهن سورمه‌ای که خورشید خانوم برایش اتو کرده بود پوشیده بود. آتش چاق نبود. فقط شکم داشت. نیلی اصلا سرش را بالا نیاورد. توی آینه در گوشه‌ی چشمم دنبال قیِ خشک شده می‌گشتم که دیدم آتش هم روبروی نیلی ایستاده و دارد همانجایی را تماشا می‌کند که خواهرم تماشا می‌کند. پرسیدم: "ببخشید آتش خان شمایین؟" گفت: "بله. با اجازه‌تون." گفتم: "حالا سر صبحی آتیشمون نزنی توی آسانسور." و خنده ناشتایی سر دادم. آتش لبخند پهنی زد و گفت: "نه راستش خیلی در این زمینه استعداد ندارم." نیلی سری تکان داد که یعنی: "گرفتار شدیم به قران از دست این خواهر کوچولوی زبون درازمون." اما همه اینها را با دهان بسته گفت.

آسانسور رسید. درش باز شد. آتش در را باز کرد و کناری ایستاد. خواست تعارف کند که پیش دستی کردم و با یک ببخشید از کنارش رد شدم که کارش را آسان کرده باشم. آتش گفت: "روز خوبی داشته باشین." ولی مطمئنم بیشتر این آرزو را برای نیلی کرد تا من. نیلی سوییچش را چنان سفت فشار داد که رد کلید بر انگشتش افتاده بود. آتش رفت و نیلی ماشین را توی دنده استارت زد و همان لحظه فهمیدم زندگی نیلی هم مثل ماشین تکان سختی خورده و آتش همان آدمیست که  قرار است وارد زندگی‌اش بشود. کلاج را گرفت و دنده را خلاص کرد. شادمهر  را با شکم سیک پک و با آن قطرِ استثایی دورِ بازویش و قد رعنایش، با آتش مقایسه کردم. پسری زیادی معمولی بود. عطر نزده بود و لباس‌هایش مارک دار نبودند. کارش اداری بود. درآمدش ثابت بود. ماشین داشت اما با مترو سر کار میرفت و یک جور آدم صرفه جوست. از آن آدمهاست که تا شماره خودش را به نیلی بدهد و شماره نیلی را بگیرد فصل عوض می‌شود و شکوفه‌ها میوه می‌دهند. سیر ترشی‌ها له می‌شوند و دبستانی‌ها انتخاب رشته می‌کنند. نیلی هم فقط سرش را می‌اندازد پایین و کفش‌هایش را تماشا می‌کند. از من عجول‌تر فقط یک نفر را می‌شناسم و او کسی نیست جز شیطان.

نیلی کوچه را می‌پیچد و به خیابان اصلی می‌رسیم. ترافیک است. آتش کنار دکه روزنامه‌فروشی ایستاده و تیتر روزنامه‌های صبح را می‌خواند. به نیلی می‌گویم: "وایسا." می‌گوید :"چی شد؟" و ترمز می‌کند. شیشه را پایین می‌کشم و داد می‌زنم: "آتییییش." بر می‌گردد و دنبال صدایم می‌گردد. نیلی همان لحظه تا داغ است می‌گوید: "خفه شو." دوبار بلندتر داد می‌زنم :"آتَش." چشم‌هایش پیدایم می‌کنند.

تعارف می‌کنم: "بیا برسونیمت" غرب زده می‌شود و می‌گوید: "مزاحم نباشم؟؟" نیلی بدون اینکه لبخند نیمه کاره‌اش را تکان دهد با دندان‌های قفل می‌گوید: "دیرمون میشه. مگه مرض داری؟." آتش پول یک روزنامه را می‌دهد و صاحب دکه سکه‌ی باقی پول را از شیشه پرتاب می‌کند بیرون.

آتش از معدود آدم‌هاییست که هنوز روزنامه می‌خوانند و جدول کلمات متقاطع حل می کنند. صندلی عقب نشسته و من آینه آفتابگیر را تنظیم کردم روی صورتش و می‌پرسم: "آخه جدول مال زمانی بود که اینترنت اختراع نشده بود. الان که هر چی بخوایم سرچ می‌کنیم، تند تند حلش می‌کنیم." آتش می‌خندد و اعتراف می‌کند: "راستش یه جاهایی بدجور گیر می‌کنم یه ناخونکی به اینترنت می‌زنم." و ادامه می‌دهد: "بابام خدا بیامرز جدول زیاد حل می‌کرد. معلم کلاس پنجم بود. مامان خورشیدم معلم کلاس دوم بود. توی یه مدرسه درس می‌دادن." چه قدر راحت ریز و درشتش را تعریف می‌کند. نیلی ساکت است. چه قدر در این جور وقت‌ها به من نیاز دارد. چه خوب است که به دنیا آمدم تا نگذارم بترشد. می‌پرسم: "حالا شما چی درس میدین؟" آتش می‌گوید: "شیمی کاربردی که البته خیلی برای شما کاربردی نباید داشته باشه." سه نفری می‌خندیم. سر همین خیابان پیاده می‌شود و می‌دانم اگر نجنبم دیگر این موقعیت که نیلی را با لپ گل انداخته ببینم گیر نمی‌آورم. نیلی راهنما می‌زند و می‌گوید:"ببخشید من نمی‌تونم بیام توی طرح." آتش صدایش آرام و متین می‌شود و شوخ و شنگی‌اش را کم می‌کند و جواب می‌دهد: "خانوم تا همین‌جاشم از هم صحبتی با شما خیلی لذت بردم. اصلا رنگ روزم رو عوض کردین." آن شماره تلفن کوفتی‌ات را بده دیگر. نمی‌دهد. در ماشین را باز می‌کند که سریع می‌گویم: "آتش خان من چند تا سوال در مورد تاثیر شیمی کاربردی بر زندگی روزانه دارم چی کار کنم؟ میشه شماره تون رو بدین؟" آتش دمغ می‌شود. منِ بی‌مزه را کجای دلش بگذارد؟ پنچر می‌شود و می‌گوید: "اختیار دارین" و شماره‌اش را می‌گوید.می‌گویم: "ای بابا من گوشیم که شارژ نداره" و تلفن نیلی را بر می‌دارم و می‌گویم: "با موبایل نیلی جون الان براتون میس کال می‌ندازم، احتمالا نیلی سوالات شیمیایی‌اش بیشتر از منه. اصلا زنگ بزنین با هم جدول حل کنین" این بار هم نیلی و هم آتش سری تکان می‌دهند که یعنی: "خوبه این خواهر کوچیکه بودش" آتش کنار در راننده خم شده و نیلی شیشه را پایین کشیده و خداحافظی می‌کنند. آتش برایم چشمک تشکر می‌فرستد و منم شست دستم را برایش لایک می‌کنم. نیلی خیابان اول را می‌پیچد و حسابی که دور می‌شود مُشتی به ران پایم می‌کوبد و می‌گوید: "آبروی آدمو می‌بری." خواستم از خودم دفاع کنم که صدای پیغام موبایلش می‌آید. گوشی را روی هوا می‌زنم و پیغام را می‌خوانم: "نیلی خانوم خدا خواهرتونو فرستاد امروز. تا آخر عمرم مدیونشم. نمی‌دونستم چی بگم که شماره‌تون رو بگیرم. من که واقعا خوشحالم که می‌تونم بهتون پیغام بدم. خواهرتون فرشته ست." نیلی گل از گلش می‌شکفه. خودم را لوس می‌کنم و سرم را به قصد قهر سمت شیشه می‌چرخانم و با بغض زورزورکی می‌گویم: "بفرمااا." نیلی شنگول می‌پرسد:"فرشته کی بودی تو؟؟؟؟؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1189 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.