بخونید، خونده بشید!
حرف C یا 30
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
هارون یشایایی هارون یشایایی

نویسنده . تهیه کننده سینما 

دنبال کن
حرف C یا 30
10 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
حرف C یا 30

میرزا آقا جزو کسانی نیست که بازنشستگی را پایان زندگی خود می‌دانند. مدتی بعد از این‌که میرزا آقا بازنشسته شد، با توجه به تجربیات و دانسته‌هایش، شروع کرد به پرس‌وجو تا کسب و کاری مناسب راه بیندازد. او بالاخره توانست دکان کوچکی در یکی از بخش‌های خیابان آذربایجان، مشرف به گذرگاهی پر رفت و آمد، دست و پا کند؛ روی شیشه‌های آن نوشت: معاملات املاک.

روزهای اول کار کمی مشکل بود و میرزا آقا عادت به انتظار کشیدن نداشت اما رفته‌رفته مراجعات برای خرید و اجاره خانه شروع شد و میرزا آقا را تشویق به ادامه کار کرد. با گذشت زمان دوستان میرزا آقا هم از کار او خبردار شدند و اوایل برای سلام و احوالپرسی می‌آمدند ولی رفته‌رفته دوستان هم‌ریش، نه مراجعه‌کننده بلکه از افراد مقیم در بنگاه شدند. از آن به بعد روزها نیمی از صندلی‌های بنگاه در تصرف دوستان بود. گویا بنگاه معاملات ملکی با حضور چند نفر ریش‌سفید بهتر شکل می‌گرفت. میرزا آقا هم ناراضی نبود چراکه با دوستانش وقت می‌گذراند و حضور آن‌ها موجب اطمینان بیشتر مشتریان می‌شد. با گذشت زمان مشکلی پیش‌بینی نشده اتفاق افتاد؛ بحث‌های سیاسی دوستان با یکدیگر که هر روز داغ‌تر از روز پیش می‌شد. این بحث‌ها کسب‌ و کار میرزا آقا را مختل می‌کرد و مانع ورود مشتریان به بنگاه می‌شد و آن‌جا را به میدان برخوردهای سیاسی تبدیل کرده بود. میرزا آقا مشکل را فهمیده بود، با این‌همه خجالت می‌کشید مسئله را با دوستان مطرح کند و به آن‌ها تذکر بدهد. میرزا آقا نمی‌دانست این غائله را چطور جمع و جور و ختم به خیر کند. او در نهایت تصمیم گرفت مسئله را با نوه‌اش که تازه دبیرستان را تمام کرده بود و منتظر اعلام نتایج کنکور بود، در میان بگذارد و از او بخواهد راه‌حلی پیدا کند. فرهاد، نوه جوان که تازه از فشار کنکور خلاص شده بود، از کمک خواستن پدربزرگش استقبال کرد و با هم مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که نوشته‌ای روی دیوار بنگاه نصب کنند و از مراجعین بخواهند از بحث سیاسی در بنگاه خودداری کنند. این‌جا بود که جوانی و شیطنت فرهاد خود را نشان داد و تابلوی روی دیوار بنگاه این‌طور نوشته شد: «لطفا از بحث C یا 30 در این مکان خودداری فرمایید».

فردای آن روز دوستان میرزا تابلو را روی دیوار دیدند و از شکل نوشته شدن مطلب آن تعجب کردند و شروع کردند به گله و شکایت از میرزا که "چرا حرفت را بی‌رودربایستی نمی‌گویی؟" و با اوقات‌تلخی میرزا را سرزنش کردند که "حرفت را با کنایه و به در بگو، دیوار بشنود روی دیوار نوشته‌ای..."

میرزا به دردسر افتاده بود و سعی می‌کرد دوستان را توجیه کند و تقصیر را گردن نوه جوانش بیندازد. میرزا آقا بعد از چند روز فرهاد را صدا کرد و گفت: "این کار بین من و دوستانم را شکرآب کرده است و بهتر است این نوشته را برداریم" و همین کار را هم کردند.

فرهاد که شیطنتش تازه شروع شده بود، حاضر نشد کوتاه بیاید و راه‌حل دیگری به فکرش رسید و با موافقت پدر‌بزرگش عکس دختری سفیدپوش را که در مطب پزشکان و بیمارستان‌ها می‌گذارند و با انگشت سبابه‌اش مردم را به سکوت دعوت می‌کند به جای آن تابلو گذاشت.

این عکس کار را از گذشته بدتر کرد. حالا نه‌فقط دوستان بنگاه‌نشین میرزا بلکه مشتریان و مراجعین هم اعتراض می‌کردند که "این‌جا مگر بیمارستان است؟" و گاهی به نشانه اعتراض بنگاه را ترک می‌کردند.

مشکلات میرزا آقا هر روز بیشتر می‌شد. کسادی کسب ‌و کار، زخم‌زبان دوستان، توقع بالای مشتریان و دردسر ابتکارات فرهاد، میرزای بی‌حوصله را کلافه کرده بود. بالاخره شبی بعد از آن‌که عکس را از روی دیوار برداشت با عصبانیت کرکره بنگاه را پایین کشید و با خودش عهد کرد کار را تعطیل کند و دکان را به مالک آن پس بدهد و زیر لب تکرار می‌کرد: " کار بی‌کار..."

رسیده‌نرسیده موضوع را با اهل خانه در میان گذاشت. با تعریف ماجرا اعتراض اهل خانه شروع شد. کوکب خانم، عیال میرزا آقا، با صدای بلند گفت: "می‌خواهی دوباره خانه‌نشین بشوی؟" میرزا آقا با بی‌اعتنایی همه تقصیر را گردن فرهاد انداخت و کارش را تمام شده می‌دانست. کوکب خانم که برآشفته بود بی‌درنگ فرهاد را خبر کرد که "بیا و ببین چه دسته‌گلی به آب داده‌ای؟" فرهاد که خود را بی‌تقصیر می‌دانست با اعتماد به نفس گفت: "اگر پدربزرگ موافق باشد توی تعطیلاتم بنگاه را اداره می‌کنم" و رو به پدربزرگ گفت: "شما یک ماه استراحت کنید، من هم به بنگاه می‌روم. اگر خواستید، بعد از تعطیلات تابستان مغازه را تحویل مالک بدهید." فرهاد این پیشنهاد را چنان قطعی و روشن مطرح کرد که پدربزرگ فرصت فکر کردن پیدا نکرد و دسته‌کلید بنگاه را به فرهاد داد و برای این‌که فرهاد حواسش را جمع کند، گفت: " یادت باشد اجاره بنگاه به اسم من است، با آبروی من بازی نکنی." فرهاد بی‌معطلی به طرف پدربزرگ رفت و کلیدها را گرفت و او را بوسید. میرزا آقا نفس راحتی کشید و بعد از چند روز استراحت برای دیدن اقوام که سال‌ها آن‌ها را ندیده بود به نیشابور رفت و فرصت زیارت امام رضا(ع) را پیدا کرد. اهل خانه نیز از آنچه پیش آمده بود، راضی بودند.

فرهاد چراغ بنگاه را روشن کرد و با آشنایی مختصری که با کار پیدا کرده بود، مراجعین را راه می‌انداخت و درآمدی حاصل می‌شد. در این روزها دوستان میرزا که از جلوی بنگاه رد می‌شدند نگاهی به درون آن می‌انداختند و چون میرزا را نمی‌دیدند به راه خود ادامه می‌دادند. چند نفر هم حال میرزا را از فرهاد پرسیدند و جواب گرفتند: "خدا را شکر حالشان خوب است و استراحت می‌کنند."

تعطیلات تابستانی تمام شد و فرهاد باید به تحصیلاتش می‌رسید. یک روز بعد از مشورت با اهل خانه اعلام کرد که کسب ‌و کار بنگاه راه افتاده و دوستان پدربزرگ هم نشستن در بنگاه را از یاد برده‌اند و کلیدها و دفتر حساب و کتاب بنگاه را به پدربزرگ پس داد.

صبح روز بعد میرزا آقا بسم‌الله‌گویان کرکره مغازه را بالا زد و با زیر و رو کردن کاغذهای روی میز خود را مشغول نشان داد. دو، سه ساعت نگذشته بود که دوستان میرزا از حضور او در بنگاه باخبر شدند و برای احوالپرسی و ابراز خوشحالی از سلامت او نیمی از صندلی‌های بنگاه را اشغال کردند. اولین سوال را یکی از دیگری پرسید: "تازه چه خبر؟" و دوباره روز از نو روزی از نو. سیاست فضای بنگاه را پر کرد. 


این مقاله قبلا در یازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 15 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
هارون یشایایی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 7 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 8 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 7 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 8 دقیقه مطالعه | 9 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 11 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.