بخونید، خونده بشید!
شکل آب : هیولایی که بودیم، هیولایی که هستیم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
فرزین سوری فرزین سوری

مترجم – ویراستار، فن دارک سولز، هری پاتر و استاروارز
بیانات: «شمشیر مشخصاً تیزتر از قلم است. ولی با قلم دراز یحتمل بشود زامبی کشت.»

دنبال کن
شکل آب : هیولایی که بودیم، هیولایی که هستیم
15 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
مجله‌ی اینترنتی سفید مجله‌ی اینترنتی سفید
سفید ترکیب همه‌ی رنگ‌هاست!
دنبال کن
شکل آب : هیولایی که بودیم، هیولایی که هستیم

1. فیلیپ کی دیک داستانی دارد به نام یوبیک که در آن منبع اصلی وحشت، بازگشت به گذشته است. بگذارید یک مثال بزنم. فرض کنید جلوی آسانسوری قرن بیست‌ویکمی ایستاده‌اید و بعد سرتان را برمی‌گردانید به مدت یک ثانیه و برجای آن آسانسور مدرن و براق آلیاژ پلاستیک و استیل و فیبرهای هوشمند دیگر، یک آسانسور برنزی و برنجی قرار دارد با یک آقای سیاه‌پوست که مسئول دکمه‌زدن است.

شاید این که بازگشت به گذشته وحشت‌انگیز است برای شما مفهومی بیگانه باشد یا خیلی باهاش ارتباط برقرار نکنید. برعکس، برای خیلی از ما گذشته منبع الهام و آرامش است. نه فقط آرامشی که استوار بر حس نوستالژیا باشد. نوستالژیا به این معنی که به قدری از یک خاطره زمان گذشته باشد که دیگر حس‌های بد را بتوانیم فیلتر کنیم و فقط چیزهای خوب را به یاد بیاوریم. حتا بیشتر از آن. خیلی از ما گذشته را تحت عناوین مختلفی مثل سنت، مورد بزرگداشت قرار می‌دهیم. برای ما گذشته خوب است. گذشته ارزش است. وقتی مردانگی بود و مردم مهربان بودند و جامعه و عرف آن هنوز برای جوان‌های حتا مزلف اهمیت داشت؟ شاید شنیده باشیم از مادربزرگ‌هایمان که گذشته چقدر بهتر و صمیمی‌تر از الان بوده؟ حالا درست است که بهداشت نبوده. متوسط عمر آدم‌ها چهل سال بوده. مردم بر اثر آبسه‌ی دندان می‌مردند. زن‌ها وسیله بودند. اقلیت‌های مذهبی و نژادی تحت فشار بودند. آدم‌ها برای گفتن چیزی که باور داشتند کشته می‌شدند و به طور کلی چندان روحیه‌ی صلح و احترام به عقاید دیگران برقرار نبود. شاید همین حالا هم در گوشه‌ای از دنیا که ما درش زندگی می‌کنیم همینطور باشد؟ ولی بین خود ما آدم‌ها فارغ از باورهایی که قشر بالا سری دارند، روحیه‌ی تسامح و قبول کردن تفاوت‌های دیگران بیشتر شده باشد؟ در هر صورت گذشته و حال تفاوت‌های بارزی با هم دارند. لااقل به صورت برهه به برهه می‌شود این را تشخیص داد. مثلاً می‌توانیم مطمئن باشیم که اقلیت‌های جنسی و جنسیتی در ۱۰۰ سال گذشته نسبت به لحظه‌ای که درش هستیم، وضعیت چندان بهتری نداشته‌اند(نه این که خشونت خانگی کمتر نشده باشد یا پیگیری حقوقی این مسائل بهبود نیافته باشد). ولی مثلاً وضعیت بهداشت بهتر شده. می‌دانیم که حقوق برابر زنان و مردان در طی صد سال گذشته چندان پیشرفتی نداشته(البته که حق تحصیل برای زنان خودش پیشرفت بزرگیست. موقع بلند خواندن این جمله لطفاً سعی کنید از خنده منفجر نشوید) ولی مطمئنیم که لااقل بحثش در جامعه‌ی ما در گرفته.

این بحث‌های مهم در مورد درک آدم‌های دیگر و تفاوت‌های آن‌ها با ما، حالا این تفاوت‌ها اعتقادی باشند یا ماهیتی، و بعد قبول کردنشان، یا لااقل تبعیض قائل نشدن، بحثیست که به تازگی در دنیا داغ‌تر هم شده‌است. شاید بیست سالی هست که در اروپا دنبال می‌شود و به آمریکا خیلی خیلی دیر رسیده است. ولی در رسیدن این بحث به آمریکا، موضوع بهداشت سیاسی، Political correctness یا پاکیزگی کلام بسیار داغ شده است. درگرفتن این گفت‌وگو در جامعه و فرهنگ آمریکایی، پای این گفت‌وگو را به هالیوود هم می‌کشاند. احتمالاً ماجراهای رسوایی‌های اخلاقی ۲۰۱۶ هالیوود را دنبال کرده باشید. جدای از اخراج و تقبیح و تبعید و طرد این آدم‌ها از جامعه‌ی هنری(درست یا غلطش به کنار)، اتفاق دیگری هم می‌افتد و آن انعکاس موضوع صحت سیاسی و بهداشت کلام به محتوای خود رسانه‌ی سینماست.

امسال هم مثل چند سال اخیر بیشتر و بیشتر شاهد این اعتراض بوده‌ایم که چرا اسکار به کارگردانان و بازیگران اقلیت مذهبی، نژادی و جنسیتی(زن بودن منظور است هرچند به اعتقاد من چنین ادبیاتی زیاده‌روی است) بهای اندکی می‌دهد؟ مثلاً چرا همیشه مجری برنامه‌های اسکار مرد هستند؟ الن د جنرس را بیاورید. چرا همیشه سفید هستند؟ کریس راک را بیاورید. چرا مستقیم هستند؟ نیل پتریک هریس/الن د جنرس را بیاورید. موضوع صحت سیاسی به قدری جدی گرفته می‌شود که بهانه‌ای برای تقابل سیاسی با ترامپ و جمهوری‌خواهان و در بیان عمده‌تر، محافظه‌کاران است. برای همین مثلاً به لالالند اسکار نمی‌دهیم و به آن فیلم خسته‌کنندهه که سیاه‌پوست بیشتر دارد اسکار می‌دهیم(البته لالالند هم همانقدر فیلم بی‌خود و خسته‌کننده‌ای بود ولی لااقل چهارتا آهنگ داشت). ۱۲ سال بردگی هم با این که یک فیلم تاریخی خسته‌کننده است چون در مورد دیالوگ روز است باید اسکار بگیرد. کار به جایی می‌کشد که نمی‌دانیم شکل آب برای این اسکار می‌گیرد که یک فیلم خوب است و گیرمو دل‌تورو چون کارگردان خوبیست یا چون مکزیکی است و ترامپ از مکزیکی‌ها بد گفته و هالیوود به سان وجدان متحد آمریکا می‌خواهد این لکه‌ی ننگ را از دامن خود بشوید.

عده‌ای معتقدند همین موضوع صحت سیاسی باعث خدشه‌دار شدن آزادی بیان می‌شود. معنی ندارد که ما نتوانیم با خیال راحت به سیاه‌پوست‌ها بگوییم برزنگی و کاکاسیاه. به مکزیکی‌ها بگوییم لوبیاخور و بنگی. به یهودی‌ها بگوییم جهود سگ. معنی ندارد که ما نتوانیم به افغانی‌ها بگوییم عمله و به ترک‌ها بگوییم خر و به لرها بگوییم فلان و به رشتی‌ها بگوییم بی‌غیرت(چون دخترانشان جزو اولین دخترانی بودند که به دبستان می‌رفتند و در نتیجه خشونت خانگی و تعدد همسر کاهش یافت و متوسط سن ازدواج به بالای ۱۲ سال ارتقا پیدا کرد) و به زن‌ها بگوییم یک چیزهای بدتری که این متن برنمی‌تابد. این عده البته آدم‌های خوبی نیستند. ولی صحت سیاسی هم لزوماً همیشه به توهین نکردن و تعصب نداشتن ختم نمی‌شود. همین صحت سیاسی در جایی که جلوی آدم‌ها را در اظهار نظر صادقانه می‌گیرد، تبدیل به ابزاری فاشیستی برای حذف منطق مقابل و ناهمسو می‌شود. به ویژه وقتی بحث اقتصاد، قدرت دولت مرکزی، آزادی‌های مدنی و روابط بین‌الملل(به خصوص فرهنگ) مطرح است. مثلاً وقتی بحث ختنه‌ی اجباری دختران در آفریقا مطرح می‌شود، می‌گویند برآشفتن مردم دیگر جاهای جهان به خاطر این است که این مسئله را اخلاقی تصور می‌کنند حال آن‌که این مسئله فرهنگی است. پس اجازه‌ی اظهار نظر در مورد این مسئله مختص افرادیست که از آن فرهنگ می‌آیند. آیا واقعاً چنین مسئله‌ای نسبی است و نسبتش با فرهنگ؟ و آیا اظهار نظر در این مورد یعنی ما نژادپرست و نادان هستیم؟

خلاصه که چیزی وجود دارد به نام صحت سیاسی. مسلماً موافق و مخالف دارد. مسلماً آدم‌هایی هستند که بی‌خودی و به خاطر نژادپرست بودن یا اعتقادشان به تبعیض جنسی باهاش مخالفند. آدم‌هایی هم هستند که در برابر افراطیون صحت سیاسی می‌ایستند و به خاطرش توسط بنیادگراهای صحت سیاسی مثله می‌شوند. صحت سیاسی عملاً به ابزاری سیاستمدارانه برای زدن دشمنان بدل شده است. اما نباید فراموش کنیم نفس بحث در مورد کنار گذاشتن عصبیت و تحجر فکری و رکود عرفی و اعتقادی، ارزشمند است. ارزشمند است که از خودمان بپرسیم چقدر از رفتارهای ما در برابر یک انسان دیگر، به پیش‌فرض‌های ما در مورد او برمی‌گردد؟ عینکی است پس خرخوان است؟ سیاه است پس دزد است؟ چاق است پس تنبل است؟ خوشگل است پس احمق است؟ زن است پس رانندگی‌اش بد است؟ چینی است پس کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش است؟ خلاصه کجای از قضیه ما یک انسان مدرن و عاقل و دارای جهاز اندیشه هستیم و می‌توانیم بدون قضاوت با آدم‌ها تعامل کنیم یا بگذاریم زندگی کنند و زندگی‌مان را بکنیم، و کجای قضیه می‌شویم عموی پیر و عن‌اخلاقی که همه را از صبح تا شب قضاوت می‌کند و معتقد است آذری‌ها اینطورند و بلوچ‌ها آن‌طور و هندی‌ها بو می‌دهند و عرب‌ها سوسمار می‌خورند. احتمالاً اگر خودتان به خاطر ظاهرتان روزانه قضاوت می‌شوید می‌دانید که این قضیه چقدر دردناک است.

به نظرم همینجاست که بازگشت به گذشته‌ی مورد اشاره در یوبیک شبیه وارد شدن به سیاه‌چالیست که درش با ارواح عذاب‌دیده‌ی رنجوری از تبعیض و خفقان و فراموشی روبه‌رو می‌شویم. از مرد‌ها و زن‌ها و بچه‌هایی که تحت فشار عدم پذیرش له می‌شوند و همه‌ی آدم‌هایی که در طی قرون، آزادی و زندگی و خوشی‌شان، قربانی برتری‌جویی فکری و اعتقادی دیگرانی شده که احتمالاً شمشیر طولانی‌تری داشته‌اند یا اخلاق‌ سگ‌تری.

وحشتناک است به همه‌ی زنانی فکر کنیم که معتقد بوده‌اند برابری موضوعی همه‌شمول است پس برخاسته‌اند و در چاه خانه‌هایشان خفه شده‌اند. مسلمان‌ها، مسیحی‌ها، یهودی‌ها، هندوها، گبرها، سیک‌هایی که به خاطر اعتقادشان به یک چیزی که موافق با جریان قدرت نبوده، کشته شده‌اند. همه‌ی زندگی‌هایی که از ترس کشف و برملا شدن رازشان در کمد سپری شده‌اند. همه‌ی آدم‌هایی که از دیگر بودن وحشت‌زده شده‌اند و به خاطر دیگر بودن، مجبور شده‌اند سکوت کنند و مخفی شوند.

شکل آب در این‌جا معنایش را پیدا می‌کند. هیولایی که مستقیماً از فیلم ترسناک Creature from black lagoon 1954 می‌آید و در نبود هیچ مرد دیگری، معشوق زن قهرمان داستان می‌شود. چون دیگر هیچ هیولایی ترسناک‌تر از این مرد سفید‌پوست ضد زنِ نژادپرستِ متجاوز به عنف که همه چیز را تحت امر خود می‌بیند نیست و در نتیجه هیولای جهان پیشین به قهرمان جهان امروز تبدیل می‌شود. حالا دیگر همه می‌دانیم هیولایی بدتر از آدم متحجر و متعصب و خودخواه نیست.

2. گیرمو دل‌تورو صحت سیاسی را وارد داستانش می‌کند و آن را به ترتیبی که آزاردهنده نباشد به شما نمایش می‌دهد. نمایشش هم اینطور نیست که به اجبار شخصیت‌های اقلیت نژادی اضافه کند یا زن‌ها را به زور قهرمان کند. آن‌چه به واقع در داستان نشان داده می‌شود، هجوم بستر داستانی به هیولاست در برابر سنت معمول داستان‌های وحشت، که هجوم هیولاست به بستر داستانی.

بگذارید این ایده‌ی به ظاهر پیچیده را بسط دهم. در داستان هیولایی از از اعماق تاریک، یک موجود باستانی به انسان‌ها حمله می‌کند، زن‌ها را می‌دزدد و آدم‌ها را می‌کشد. هیولا اینجا عامل برهم خوردن نظم است. در صورتی که ۶۰ سال بعد در شکل آب از همان لحظه‌ی اول مشخص است که موجودی که باهاش روبه‌رو هستیم هیولا نیست. هیولا همه‌ی چیزهای دیگرند. هیولا پس‌زمینه‌ی داستان است. هیولا وضعیت اسف‌باریست که جنگ سرد، مرد‌هایی که جهان را تسخیر کرده‌اند و به راحتی تجاوز می‌کنند، خشونت، نژاد‌پرستی و نفرت از اقلیت گرایش جنسی، به وجود آورده‌اند. این در حالیست که در هالیوود به مدت قابل توجهی، شرور‌های داستان از میان اقلیت‌های گرایش جنسی و نژادی انتخاب می‌شدند. این روند از دهه‌ی هفتاد به بعد عوض می‌شود و کم‌کم عوامل دیگری وارد معادله می‌شوند. مثلاً در جان سخت ریکمن آلمانی است و برج ژاپنی است. فاشیسم که به صورت قدرت اقتصادی بازمی‌گردد و آمریکا را به زانو درمی‌آورد. تا جایی که در سالی که گذشت، شاهد Okja و Get Out و شکل آب بوده‌ایم.

وارونگی‌ای که در شکل آب می‌بینیم حاصل همین درون‌نگری و تحلیل بیگانه‌هراسیست. همینطور که جامعه به سمت همه‌شمول‌ترشدن می‌رود و بحث تعصب جدی‌تر می‌شود، چهره‌ی هیولا هم ماهیت و مختصاتی دیگرگون می‌یابد. از همه مهم‌تر تصویر رویاگونه‌ی آمریکایی در گذشته که همه چیز درش خوب بود، دریده می‌شود و قداستش با یادآوری همه‌ی فجایعی که پیش و در طول جنبش‌های مدنی رخ داد، لکه‌دار می‌شود. به قولی جامعه‌ای می‌تواند پیشرفت کند و ایده‌ای از ترقی را عرضه کند، که در آزمایش خود و گذشته‌اش جزم‌اندیشی را کنار بگذارد. وقتی از گذشته صحبت می‌کند، واقعیت را ببیند و نه ورژنی ایده‌آل و دلخواه و رومانتیک و تخیلی از چیزی که مایل بود باشد. مثل کودکی که پدرش شغل خوبی ندارد و از این مسئله و از عقبه‌ی حقیر خود ترسان و شرمنده است و پیش دوست‌هایش می‌گوید، پدر من خلبان است و ما در یک قصر سه طبقه زندگی می‌کنیم، حال آن که نه درکی صحیح از خلبان بودن دارد و نه قصر را می‌تواند تخیل کند.

مهم‌ترین لحظه در داستان و لحظه‌ای که همه چیز را برای شما لو می‌دهد، اگر بازبینی‌اش کنید، لحظه‌ایست که دل‌تورو شما را مثل همیشه با ظاهر آیرونیک قشنگی لو می‌دهد که مختص فیلم‌های ژان پیر ژونه مخصوصاً نامزدی طولانی و املی است. با آن موسیقی سودوفرانسوی، تمیزی وسواسی وس اندرسونی و پلت رنگی جیغ و توأمان کلاژمانند گیلیامی، با کات‌های ادگار رایتی و در کنار هم قرار دادن نوعی بی‌خیالی و دریدگی برهنه، و هم‌نشینی این‌ها با لحظات خامی که هنوز مشت اول را از داستان نخورده‌اید. ولی حتا در همین لحظات اول هم خیلی مستقیم، اگر دقت کنید، متوجه می‌شوید که وعده‌ی یک داستان ژان پیر ژونه‌ای، چطور شکسته می‌شود؛ همینطور که دختره دارد در پس‌زمینه‌ی پیانوی املی پولنی از خانه‌اش که بالای یک سینماست(اینجا تق فرانسه می‌خورد) می‌آید بیرون و با صاحبِ سینما خوش‌وبش می‌کند که دارد در مورد موزیکالی که قرار است اکران شود صحبت می‌کند، خانه‌ای در پس‌زمینه آتش گرفته و آژیر آتش‌نشانی به گوش می‌رسد. این موضوع در ادامه وقتی متوجه شویم در چه سالی به سر می‌بریم و چه حوادث مهمی دارند رخ می‌دهند، برایمان مشخص‌تر می‌شود. وقتی دختره‌ی لال و مرد همسایه دارند جلوی تلویزیون صحبت می‌کنند و ناگهان اخبار از سرکوب جنبش سیاهان می‌گوید، و مرد همسایه با اصرار می‌خواهد که کانال عوض شود و در عوض تپ‌دنسینگ پخش شود. انگار پس‌زمینه را با تلاش بخواهد از روایت حذف کند، ولی پس‌زمینه به سان هیولا، جسمیتش را بر جهان روایت تحمیل می‌کند. وحشت در لحظاتی نیست که با هیولا روبه‌رو می‌شویم. وحشت در محدودیت که به سان دستی نامرئی قادر را از ضعفا جدا می‌کند، در دیالوگ پیرمردی که می‌گوید: «ما آدم‌های بدبختی هستیم و کاری از دستمان بر نمی‌آید» در دیالوگ آنتاگونیست اصلی داستان با دو انگشت بوگندویش که از سنت و اعتقاد و مذهب قوت می‌گیرد که: «خداوند به سمسون یک بار دیگر قدرت داد تا معبد فلسطینیان را روی سرشان خراب کند» نمود پیدا می‌کند. وحشت لحظه‌ی تحمیل جنسی خود به زنی لال است و سیاه‌پوست‌هایی که اجازه ندارند در رستوران، پای لیموی کی بخورند. این را قیاس کنید با دل‌خوش‌کنکی مثل املی پولن که در ۲۰۰۱ ساخته می‌شود در یکی از تاریک‌ترین دوران‌های سیاسی فرانسه در یک قدمی به قدرت رسیدن فاشیست‌ها و پیروزی ژان ماری لوپن، بابای همین ماری لوپن که الان رهبر جبهه‌ی ملی فرانسه است، همه‌ی واقعیت دنیا از روایت حذف شده.

در نهایت شکل آب درست مثل هزارتوی پن در ظاهری آیرونیک از زیبایی، این تصور را ایجاد می‌کند که قرار است با داستانی ساده در مورد موضوعی فانتزی مواجه باشیم. به جایش اما با نقد فاشیسم مواجه می‌شویم، نقدی که همیشه به‌جاست حالا صحت سیاسی هرجایی از روند خود رد یک جامعه باشد. چه باب گفتمانی برای کنار گذاشتن تعصب باز کرده باشد، چه خود تبدیل به ابزاری فاشیستی برای ساکت کردن مخالفان شده باشد. هیولا یک بار دیگر، آن موجود شگفت‌انگیزی نیست که از کابوس‌های ما بیرون کشیده شده. هیولاتر از خود ما هیولایی قابل تصویر نیست.


این مقاله که قبلا در سایت مجله اینترنتی سفید منتشر شده بود از مجموعه مقالات برگزیده وب فارسی است که در موضوع آزاد بازنشر می‌شود.

نویسنده
فرزین سوری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
4 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 12 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.