بخونید، خونده بشید!
آخرین داستان ۹۶
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
مونا زارع مونا زارع

داستان‌نویس و طنزنویس

دنبال کن
آخرین داستان ۹۶
11 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
آخرین داستان ۹۶

دایی بهروز هم ما را گیر آورده. همیشه آخر سال که می‌شود قفل می‌کند روی ما، بهانه‌اش هم این است که چون قُل مامان است، اگر ازش فاصله داشته باشد دلشوره می‌گیرد. هرچند چرت و پرت می‌گوید چون همه ما می‌دانیم دایی بهروز فقط زمانی یادش می‌افتد قُل دارد که قرض بالا بیاورد یا گندی بزند. وقت‌هایی که یک جعبه نوشابه شیشه‌ای از هایپری که تویش کار می‌کند برمی‌دارد و می‌آید خانه‌مان می‌فهمیم برنامه‌های جدیدش را برای‌مان چیده و دوباره زن سابقش را توی هایپر دیده و خرید‌هایش را تا یک ماه بعدش هم حساب کرده. دراز می‌کشد روی کاناپه بزرگ خانه‌مان و اولین شیشه را برای خودش باز می‌کند و دوباره شروع می‌شود. این بار یک جرعه از نوشابه‌اش را بالا کشید گفت: «چاق شده بود!» پنج 6 سالی هست که از زن‌دایی فتانه جدا شده و رفته توی فروشگاه نزدیک خانه‌اش استخدام شده که حواسش بهش باشد. هرچند که فتانه دیگر خیلی بخواهد به دایی بهروز کراشی داشته باشد این است که به خاطر جابه‌جا کردن وسایلش تا پارکینگ پنج تومان انعام بگذارد کف دستش اما دایی هنوز امید دارد. یک جرعه دیگر از نوشابه‌اش را خورد و ادامه داد: «ولی نوک ابروهاش‌رو میبره بالا خوشم نمیاد!» با جفت انگشتانش ابروهای خودش را برد بالا تا نشان‌مان دهد چه شکلی شده که مامان از توی آشپزخانه گفت: «به تو چه! چیکارشی؟» دایی بدون اینکه به مامان نگاه کند از ته گلویش صدایی در آورد و گفت: «ساده نباش! قشنگ معلوم بود یجوری هنوز تو نخ منه که دو دقیقه دیگه نگاهم می‌کرد می‌گفت برگرد سر زندگیت بهروزم. رو ندادم بهش!» مامان از آشپزخانه آمد بیرون و یک نوشابه هم او برداشت و گفت: «مثلا چیکار کرد؟» دایی پوزخندی زد و گفت: «خریداش‌رو که گذاشتم صندوق عقب ماشینش یهو برام بوق زد در صندوق‌رو دوباره ببند، بازه! چقدر شما زنا ساده‌اید فکر می‌کنید ما نمی‌فهمیم این یعنی برگرد دو دقیقه بیشتر پیشم باش» گاهی فکر می‌کنم دایی بهروز برنامه‌اش این است که بالاخره یک روز گوشه‌ای از خانه یا قسمتی از خودش را نشان می‌دهد و می‌گوید برای دوربین مخفی دست تکان بدهید و همه‌اش سرکاری بوده، وگرنه این حجم از حماقت توی رگ و ریشه ما بی‌سابقه است و دایی طوری از آن در خودش بی‌اطلاع است که گاهی آدم را به شک می‌اندازد اشکال از ماست یا او. 6 سال است که از فتانه جدا شده و پنج سال و دو ماه است که می‌خواهیم بهش بگوییم فتانه ازدواج کرده و هنوز نتوانستیم. اما مامان تصمیم گرفته بود این‌بار به دایی بهروز حقیقت را بگوید و راحتش کند. دایی همان‌طور که دراز کشیده بود، جوراب‌هایش را با انگشتان پایش در آورد و مامان گفت: «یه نوشابه دیگه بردار... همه یه نوشابه بردارن میخوایم حرف جدی بزنیم» همه از توی جعبه نوشابه‌های‌مان را برداشتیم و مامان ادامه داد: «تو هنوز فتانه رو دوست داری؟» دایی گوله جورابش را پرت کرد توی صورت من و گفت: «هه! معلومه که نه! اون آویزونه» آویزون از نظر دایی یعنی چون فتانه هر ماه یک‌بار مواد غذایی خانه‌اش به ناچار و طبیعتا تمام می‌شود و مجبور می‌شود بیاید دوباره خرید کند پس دوست دارد برگردد سر زندگی‌اش اما هم غرور خودش و هم غرور دایی ما اجازه نمی‌دهد این اتفاق بیفتد. مامان گفت: «خب پس چه بهتر! چون فتانه ازدواج کرده» دایی با شیشه نوشابه توی دستش قفل کرد و به مامان خیره ماند. نوشابه‌ها تمام شد خیره ماند. ناهار را خوردیم خیره ماند. بعد از ظهر خوابیدیم و چای و باقلوای بعدش را خوردیم، خیره ماند. من دو ماه بعدش دانشگاه قبول شدم و خیره ماند. خانه را بازسازی کردیم و هنوز خیره مانده بود که مامان زنگ زد فتانه بیاید خانه‌مان و دایی را از خشکی در بیاورد. نوشابه توی دست دایی کپک زده بود و هرچند هر روز با حوله خیس دایی را گردگیری می‌کردیم اما وقتی زیادی جابه‌جایش می‌کردی بویش می‌زد بالا. فتانه با فوکول طلایی رنگش آمد خانه‌مان و نشست جلوی دایی بهروز و گفت: «چت شده بهروز؟» دایی چشمش را هم نینداخت به فتانه که مثلا ندیده‌اش و عضله‌هایش را تکانی داد و بلند شد و رفت توی دستشویی و گفت: «آبجی تا من برمی‌گردم ناهار رو بکش، عهه کاشی‌های دستشویی رو کی عوض کردید؟» فتانه سری تکان داد و اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت: «خوب میشه انشاا...» و از خانه بیرون رفت. دایی در دستشویی را باز کرد و دید فتانه رفته و آمد بیرون و در حالی‌که دست‌هایش را با لباسش پاک می‌کرد گفت: «حال کردید؟ بهترین سلاح بی‌تفاوتیه! داغون شد» با سرمان تاییدش کردیم و من به گوشه‌های خانه نگاه کردم و به هر طرفش که مشکوک بود چشمک ریزی زدم چون مطمئنم روزی دایی دوربین مخفی‌اش را می‌آورد و می‌فهمیم همه این‌ها فیلمش بوده.

نویسنده
مونا زارع
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 8 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

سید حمید رضا 1 هفته پیش
داستان های خیلی خوبی می نویسید ، بیشتر بنویسید خیلی دوست دارم ، اگر جایی هست که بشه نوشته های شما رو خوند آشنا بشم ، اگر سایت شخصی یا کتابی دارید ممنون میشم آدرس رو بدونم
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.