بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت دهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت دهم
14 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت دهم

خودش را که باید رییس صدا بزنیم، به زنش هم باید بگوییم خانوم رییس. خانوم رییس یک پاشنه‌بلند پوشِ حرفه‌ایست. برعکس شوهرش لاغر است. موهایش همیشه های‌لایت دارد. خط چشمش را تتو کرده. ناخن‌هایش بلند و مرتب است. مژه‌هایش را کاشته. از ریخت و قیافه‌اش بر می‌آید هر هفته چند ساعت در آرایشگاه وقت‌گذرانی می‌کند و سلامتیِ پوستش شبیه گیاه‌خوارهاست. دندان‌هایش اغراق آمیز سفید است. طول و عرض زندگی‌اش ظواهر است و البته که مختصات خوبی را طی می‌کند. هر کسی شانس تجربه‌اش را ندارد. ماشینش اتومات است و فوق لیسانس روانشناسی‌اش را در خانه رییس ما گرفته. لباس‌هایش را از بهترین برندها انتخاب می‌کند و همیشه کیف و کفشش همرنگ است. کار نمی‌کند و ده سال از رییس کوچکتر است اما سی سال سرحال‌تر و صدای خنده‌اش شبیه شیهه کشیدن یک اسب آزاد است، همان جور مغرور و بی‌خیال. شوهرش هشت صبح سرکار می‌آید و خانوم که لنگ ظهر بیدار میشود با همان صدای خوابالوده‌اش زنگ میزند تا چک کند شوهرش ریتم هر روزه‌اش را رعایت کرده باشد. از ندا می‌پرسد: "رییس ساعت چند اومده دفتر؟" و جوری می‌گوید :"وصل کن اتاقشون" که انگار یک خط و نشان نامریی برای من و نیلی و ندا می‌کشد که سمت شوهرش نرویم. خانوم رییس عادت دارد همه را کوچک و مضحک تماشا کند، انگار فوق لیسانسِ روان‌پریشی دارد. عادت دارد ماهی یک بار به دفتر سرکشی کند و تا ندا را می‌بیند می‌گوید: "وای تو رو خدا عینکتو عوض کن. خیلی فریمش بزرگه برات. اقلا شیشه‌اش رو یه دستمال بکش." و ندا با دست عینکش را به بالاترین نقطه بینی‌اش هدایت می‌کند و با یک نوع بی‌تفاوتیِ دیوانه‌کننده جواب می‌دهد: "نه خوبه. جلومو که می‌بینم خانوم رییس."

رییس اما چاق است. سایز دور شکمش با پاهایش هم‌خوانی ندارد. سبیل‌های کلفتی دارد. موهاش کم پشت شده و ابروهای پهنی دارد. سیگار می‌کشد و دندان‌هایش زرد است. فشار خونش بالاست و قرص می‌خورد. از روانشناسی سر در نمی‌آورد و زود جوش می‌آورد و سر همه کارمندانش اول داد می‌کشد و بعد عربده. عاشق کباب کوبیده و پیاز است و سه دست لباس تابستانی دارد و یک کاپشن برای روزهایی که برودت هوا بیشتر است. کلی دوست‌های دم و گردن کلفت دارد. دوستانی که همیشه میهمان دفتر کارش هستند و به وضوح رنگ خانه‌اش را ندیده‌اند. ماشینش ایرانی است و کلاج سفتی دارد. مردیست که از دور شبیه یک قلچماق بالفطره است اما در اجتماع خانواده‌اش آخرین سهم و کمترین حق را دارد. حقوق ما را به موقع پرداخت می‌کند حتی در بدترین شرایط اقتصادی. نیلی و حبیب را از بقیه کارمندانش بیشتر دوست دارد و دنبال گاف گرفتن از من و ندا و کاظم است.

تنها کسی که غیر از خودش کلید دفتر را دارد نیلی است. صبح امروز خیلی عجیب شروع شد. روز سردی است. با زحمت زیادی جای پارک پیدا کردیم. نان بربری داغ توی دستم بود و با ریزش آردش داشت پالتوی سیاهم را سفید می‌کرد. امروز نوبت من و نیلی بود که نان بخریم. بچه‌ها قبل از هشت می‌آیند و یک صبحانه هول هولکی می‌خوریم. راس ساعت هشت دستگاه‌ها روشن می‌شوند و رییس می‌آید.

نیلی کلید را در دفتر چرخاند و یک جیغ بی‌صدا کشید. یک نفس آنی و پر حجم راهی گلویش کرد و بازدمش را پس نداد. کلید چرخید و در قفل نبود. من و نیلی دیروز در را قفل کرده بودیم. نیلی بی‌حرف و صامت با دستش کوبید توی سرش و کیف و سوییچش از دستش افتاد. انگار پانتومیم بازی می‌کرد. چراغ‌ها را روشن کرد. دستگاه‌ها سر جایشان بودند. میزها بودند. کوه کاغذ و مقوا دست نخورده گوشه و کنار اتاق‌ها بودند. گفتم: "مطمئنی دیروز درو قفل کردی؟" نیلی جواب می‌دهد: "خدایاااا. آبجی خاک تو سرم شد." و جفتمان با صدایی آهسته و گناهکار گفتیم: "گااااو صندوق." کیف منم از دستم افتاد. کیفی که شادمهر برایم خریده. توی دلم گفتم: "گور بابای کیف." و به خودم لعنت فرستادم که در چند صدم ثانیه آن هم در این شرایط به یاد شادمهر افتادم و افسوس خوردم که کیف چرمم زمین خورده است. بابت این خودخواهی خودم را شماتت کردم. با نیلی به اتاق رییس دویدیم و از این چند ثانیه سوء استفاده کردم و از خدا خواستم گاوصندوق سر جایش باشد. در را باز کردیم و خشکمان زد. زمان ایستاد. ثانیه‌ها یخ زد. یادم افتاد هنوز نان بربری در دست دارم. پالتویم سفید شده بود. چرا اینقدر این نان آرد ریزی دارد؟ من یکی اقلا می‌توانم از این آرد اضافه یک نان لواش بسازم. شاید ایده‌ام را آیندگان استفاده کنند.

نیلی دستم را کشید و از اتاق رییس بیرون برد و در را بست. کیفش را از روی زمین برداشت و به آشپزخانه رفت. مثل هر روز کتری را پر کرد و روی گاز گذاشت. لب‌تابش را روشن کرد و دستگاه‌ها را به برق زد. نیلی بازیگر خوبی نیست. اما کارگردان خوبیست. پنیر و کره را روی میز گذاشت و نان را از دستِ خشک شده من گرفت و چانه‌ام را با دست دیگرش بست و با یک لبخند بیخودی که در آن لحظه بهش نیازی نداشتم، دوباره به آشپزخانه برگشت. یک ربع دیگر بقیه می‌رسیدند. نیلی تا کجا می‌خواهد کارگردانی کند؟ بربری را با قیچی تکه تکه می‌کند. چه فرقی می‌کند نان درسته روی میز باشد یا تکه‌های مربع؟ معده‌ی آدم بینشان فرق می‌گذارد؟ مثلا معده می‌گوید:" اوه اوه اسید‌های عزیزم ملایم ترشح کنید لطفا. این لقمه‌ها هندسه‌ی جالبی دارند." نیلی تعجب نکرده است؟

دست نیلی را می‌گیرم. می‌پرسم: "ما الان باید بمونیم؟" یادم افتاد که هنوز خوابم می‌آید. دیشب تا ساعت دو با شادمهر چت می‌کردم. الان شادمهر در خواب عمیق است و من به اندازه یک هفته اتفاقات عجیب دیده‌ام. نیلی با لحن آدم‌های مسئول می‌گوید: "نه الان تعطیل می‌کنیم یک هفته برو مسافرت یه بادی به کله‌ات بخوره. چایی معطل قندیا. کفشت جلوی پات جفته‌ها." می‌گویم: "واقعا رییس با اون بچه کوچیک دیشب توی این سرما خوابیده اینجا؟" نیلی می‌گوید: "دفتر خودشه.به منو تو چه؟"

رییس در اتاقش را باز می‌کند. نیلی انگار که هیچ چیز جالبی ندیده باشد، شکل هر روزه‌اش فورا می‌گوید: "سلام.صبح به خیر. صبونه خوردین؟" الان حبیب و کاظم می‌رسند. رییس دمغ و خوبالود است. جای هر شبش که نخوابیده و از دنده چپ هم بیدار شده. یک روز شوم پیش رو دارد. گرد و خاک دعوای دیشبش با خانوم رییس روی صورتش مثل ماتم نشسته. چهره‌اش شبیه مردهاییست که منتظر اولین بهانه برای منت کشی هستند.

با دست موهایش را شانه می‌زند و با صدایی که فریادهای شب قبلش خش برداشته، رو به نیلی می‌گوید: "من یه کار مهمی دارم خونه. باید برم. یسنا رو تا ظهر نگه میداری؟" خودم را لوس می‌کنم و وسط می‌اندازم: "آقای رییس خیالتون راحت. من شش دانگ حواسم پیش یسنا جونه. مثل چشمم مراقب عروسک نازتون هستم." رییس رو به نیلی ادامه داد: "نیلوفر این الان بیدار شه بهونه مادرشو می‌گیره. مادرشم میدونی که یه کم سردرد داره. من ظهر با خانومم ناهار میخورم میام دنبالش. سمت دستگاها نره‌ها نیلوفر."

رییس وقتی می‌گوید نیلوفر یعنی یا حالش زیادی خوب است یا بدتر از این نمی‌شود. وقتی بالانس باشد همان نیلی صدایش می‌کند. نیلی یک قول سفتِ زنانه می‌دهد و می‌گوید: "شما برین. من نمی‌زارم بچه‌ها چیزی بفهمن. میگم یسنا رو الان آوردین و رفتین. نگران چیزی نباشین."

رییس کاپشنش را می‌پوشد و میرود به سوی منت کشی. نیلی پتوی رییس را تا می‌کند و در کمد می‌گذارد. یسنا را بغل می‌کند و از اتاق بیرون می‌آورد و روی کاناپه می‌گذارد. یک دختر چهارساله و اندکی نُنُر، اطوار مادرش را دارد و خوش خوراکی پدرش را به ارث برده. زنگ در را می‌زند.حبیب و کاظم و ندا با هم می‌رسند. همه تا یسنا را می‌بینند خفه سلام می‌کند. ندا می‌گوید: "واااا.یسنا چرا اینجاست." نیلی با صدا آهسته می‌گوید: "مامانش دندون درد داشت رییس یسنا رو آورد با هم رفتن دندونپزشکی." کاظم می‌گوید:"چاخانه بابا باور نکنین،خانوم رییس رفت دماغشو عمل کنه، من شنیدم هفته پیش به رییس گفت می‌خواد عمل کنه، رییسم گفت نه که نه."

داشتیم چاییمان را شیرین می‌کردیم و در آشپزخانه جلسه‌ای سری برپا بود و همه در حال حدس زدن بودند که دکترِ خانوم رییس کی می‌تونه باشه که یسنا خوابالود ایستاد در ورودی آشپزخانه. می‌گویم: "یسنا خانوووم بیدار شدی؟ سلام. صبح بخیر." و یسنا موهای سیاهش را مثل پدرش با دست شانه می‌کند و می‌گوید: "خاله من جیش دارم." ماتَم می‌برد. نیلی چشمکی می‌زند و می‌گوید:" خاله جونش مثل این که شما داوطلب شده بودی."  رو به یسنا می‌پرسد: "فرشته کوچولو صبونه چی دوست داری؟" یسنا می‌گوید: "شکلات صبونه می‌خوام." کاظم مرا نشانش می‌دهد و می‌گوید: "دستشوییت با این خاله و شکلات صبونه‌ات هم با من." یخ یسنا باز می‌شود و می‌خندد. دستش را می‌گیرم و می‌برمش که ندا می‌گوید: "خاله جون بعد یسنا نوبت منه‌ها."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.