بخونید، خونده بشید!
ای چشمۀ آگاهی، شاگرد نمی‌خواهی؟
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
احسان رضایی احسان رضایی

روزنامه‌نگار . نویسنده

دنبال کن
ای چشمۀ آگاهی، شاگرد نمی‌خواهی؟
14 دقیقه مطالعه / 8 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
ای چشمۀ آگاهی، شاگرد نمی‌خواهی؟

 ما نه تاریخ تولد شمس تبریزی را می‌دانیم، نه تاریخ وفات او را؛ با این حال تاریخ دقیقِ سال و ماه و روز دیدار شمس و مولانا را می‌دانیم: ۲۶ جمادی‌الثانی ۶۴۲ قمری. علتش تغییر بزرگی است که در مولانا اتفاق افتاد و شیخ شهر که «سجاده‌نشین باوقاری» بود، به عارف شوریده‌حالی «بازیچۀ کودکان کوی» تبدیل شد و اشعاری به یادگار گذاشت که در شرق و غرب محبوب و پرطرفدار است؛ اتفاقاتی به خاطر یک دیدار. 
ماجرای این دیدار کاملاً سینمایی است: ما صحنه را از ارتفاعی بالاتر از سطح زمین می‌بینیم. دوربین تکان می‌خورد و چند اسب‌سوار دیگر را همراهی می‌کند. جلوتر از همۀ سوارها، عالِم بزرگ شهر است که مدام به او سلام می‌کنند. گاهی هم کاغذی چیزی جلو می‌آورند که همراهان می‌گیرند. حالا رسیده‌ایم به یک کاروانسرا، که دو طرفش سکوهایی است و مردم نشسته‌اند به گپ و گفت و خلاصه سرگرمند. یکی از مردهای روی سکوها جلو می‌آید. مستقیم می‌رود سراغ اسب شیخ. افسار اسب را می‌گیرد و با صدای بلند می‌پرسد: «ای امام مسلمانان! بایزید بزرگتر بود یا محمد؟» سوال ظاهرا ساده است: می‌شود بین بایزید بسطامی، عارف معروف با رسول گرامی اسلام(ص) مقایسه کرد؟ طبیعی است که نه. اما شیخ می‌ایستد. می‌فهمد نه این مرد، یک آدم معمولی است و نه این سوال یک سوال عادی. نکته دقیقاً همین است. اینکه شمس تبریزی روش معمولی را به کار نمی‌گرفت. 
روایتهایی که از شمس و مولانا به ما رسیده، افسانه‌ای و اغراق‌آمیز هستند. چیزهایی مثل اینکه کتاب‌های مولانا را در حوض آب می‌انداخت یا او را نیمه‌های شب دنبال شاهد و شراب می‌فرستاد. مقایسۀ «مناقب العارفین» افلاکی با «رساله در مناقب خداوندگار» سپهسالار که ۴۰سالی زودتر نوشته شده، سیر این داستان‌سازی‌ها را نشان می‌دهد. اما بالاخره این هست که شمس، روشهای آموزشی غیرمتعارفی داشته. چیزهایی که صدای دور و بری‌های مولانا را هم درمی‌آورد. یعنی شمس مثل اغلب معلم‌هایی که آن زمان می‌شناختند هم نبوده، چه رسد به امروز. شمس برای این شاگرد عزیزش وقت می‌گذاشته و خوب هم وقت می‌گذاشته. طبق نقل در آن دیدار، مولانا از اسب پیاده شد و با شمس به حجره‌ای رفتند و شش ماه آزگار در همان چند وجب حجره به بحث و صحبت مشغول بودند. شاید اگر یک استاد امروزی بود، می‌رفت به مولانا می‌گفت آقاجان! شما هنوز توی مباحث فوق‌تخصصی یک مقدار اشکال داری و به نظرم چهار واحد عرفان نظری پیشرفته بردار و خودش را خلاص می‌کرد. فوقش شاید چندتا توصیه هم برای نوشتن مقاله می‌کرد. اما شمس که اهل این چیزها نبود. او معلم واقعی بود و در «مقالات» می‌خوانیم که خرجش را از مکتبداری تامین می‌کرد. حالا هم بعد از کلی گشتن، آدم مستعدِ مورد نظرش را پیدا کرده و داشته برای کارش وقت و انرژی می‌گذاشته. این سنت تعلیم و آموزش در دنیای قدیم بود که یک استاد برای شاگردش در همۀ زمینه‌ها بزرگتری می‌کرد و هر چی که بلد بود به او هم یاد می‌داد. شاگرد هم این استاد را می‌دید و حسب استعداد و ظرفیتش از محضر او خوشه‌چینی می‌کرد و هر وقت هم می‌دید دیگر چیزی برای یاد گرفتن نمانده، می‌رفت سراغ یکی دیگر. حالا را نگاه نکنید که هر استادی یک سرفصل مشخص را درس می‌دهد و خداحافظ شما. گاهی در همان مکتب‌های قدیمی، چیزهایی درس می‌دادند که حتی اسمش هم به گوش ما آشنا نیست. سیدحسن تقی‌زاده، چهره معروف مشروطه، نوشته که کتاب «دُرّۀ نادره» میرزامهدی‌خان استرآبادی، منشیِ نادرشاه را در مکتب خوانده، درحالی‌که این کتاب از دشوارترین نمونه‌های نثر فنی فارسی است. طبیعتاً منظورم این نیست که آن نظام آموزشی بهتر بوده، نه، اگر بهتر بود که حالا برقرار مانده بود. اما در آن شیوۀ آموزش سنتی هم نکاتی می‌شود پیدا کرد. یکی‌اش همین وقت گذاشتن برای شاگردها و اکتفا نکردن به مواد و مسئولیت درسیِ از قبل تعیین‌شده. شمس تبریزی هم می‌توانست برود مدرسه، حضور غیاب کند، درسش را بدهد، برود خانه استراحتش را بکند و سر ماه پاکت حقوقش را بگیرد، تازه آن‌جوری کسی هم معترضش نمی‌شد. اما او ترجیح داد به جای کار ساده‌ای که حتماً خیلی‌های دیگر انجام می‌دادند، کار سخت را انتخاب کند و فقط برای یک نفر وقت بگذارد. آن هم نه یک ساعت و دوساعت و یک بعدازظهر و دوتا آخر هفته، که گاهی شش ماه مداوم با این یک نفر درس و بحث داشت. نتیجه‌اش هم این شده که شاگرد شمس تبریزی، با شعرهای شورانگیزش شرق و غرب عالم را گرفته و شاگردهای استادهای امروزی، توی رتق و فتق یک اداره هم کم می‌آورند.  
کاروانسرای محل دیدار شمس و مولانا، حالا از بین رفته. اما نقطۀ این دیدار معلوم و مشخص است، بین دوستداران مولانا به «مرَجَ البحرین» (محل به هم رسیدن دو دریا) معروف است و هر سال در همان تاریخ دیدار، از سر مزار مولانا به آنجا شمع می‌برند؛ برای بزرگداشت خاطرۀ روش تدریسی که معمولی نبود.


این مقاله قبلا در سی و هشتمین شماره از هفته‌نامه کرگدن چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
احسان رضایی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 8 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 9 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 11 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
like1K
tag
احسان رضایی احسان رضایی 1835 خواننده / 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 12 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
10 دقیقه مطالعه / 5 روز پیش
img-content
9 دقیقه مطالعه / 6 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.