بخونید، خونده بشید!
پرده‌ها کنار رفت
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
هارون یشایایی هارون یشایایی

نویسنده . تهیه کننده سینما 

دنبال کن
پرده‌ها کنار رفت
12 دقیقه مطالعه / 1 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
پرده‌ها کنار رفت

آقای فیضی مرد محترم، پر‌کار و کم‌توقعی بود که با زحمت شبانه‌روزی خانواده پنج نفری خود را اداره می‌کرد. در دکان کوچک خود وسایل منزل مردم را که به هر دلیلی عیب و علت پیدا کرده بودند، تعمیر می‌کرد و در چشم مشتریان بیشتر یک متخصص بود تا کاسب.

کوچه تقوی در محله ما به کوچه اعیان شهرت داشت. آقای فیضی از سال‌ها قبل خانه کوچکی آن‌جا خریده بود که در همکف‌ خود و بچه‌هایش زندگی می‌کردند و طبقه دوم را اجاره داده بود تا کمک‌خرج خانواده باشد. همه اهالی محل این خانواده پنج نفری را می‌شناختند و با احترام و خوش‌خلقی و تعارفات معمول با آن‌ها رفتار می‌کردند. آقای فیضی کمتر مایل به معاشرت بود و همیشه اخمو به نظر می‌رسید و همسایه‌ها این را به حساب گرفتاری‌های کاری و بدخلقی ذاتی او می‌گذاشتند. محترم خانم، همسر فیضی، زنی بود مثل بقیه مادرها. روز و شب گرفتار پخت و پز بود و با تدارک نیازهای بچه‌ها وقت می‌گذراند. او صمیمی و بی‌تکبر با همه سلام و احوالپرسی می‌کرد. پسرها که از سربازی آمدند، آقای فیضی از میان دختران فامیل و آشنایان برایشان همسرانی گرفت و تنها دخترش را با حساب و کتاب و عجله به خانه بخت فرستاد و به قول مردم، دور و برش را خلوت کرد. همسایه‌های محل درِ گوشی به هم می‌گفتند فیضی و عیالش حالا بی‌درد‌سرتر زندگی می‌کنند. اما هیچ‌چیز این را نشان نمی‌داد. رفتار فیضی و محترم خانم بعد از رفتن بچه‌ها نه‌تنها تغییر محسوسی نکرد بلکه پیچیده‌تر و سوال‌برانگیزتر شد و تلاش فضول‌های محله هم برای سر درآوردن از زندگی آن‌ها به جایی نرسید.

صبح یکی از روزهای تابستانی که آقای فیضی تازه خانه را ترک کرده بود، همسایه‌ها متوجه شدند محترم خانم سراسیمه و نگران به طرف خیابان می‌دود و طولی نکشید که پدر خانواده هم خود را به خانه رساند. ساکنان کوچه کنجکاو شده بودند و بعضی از بالکن خانه‌ها سرک می‌کشیدند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده است... محترم خانم همراه با پزشک درمانگاه محل شتابان رسیدند و به خانه رفتند. هیچ‌کس حتی نمی‌توانست حدس بزند که چه خبر است. همسایه‌های طبقه بالا چند روزی بود به شهرستان رفته بودند و بچه‌های خانواده هم در خانه‌هایشان بودند. محترم خانم و همسرش هم که سالم بودند. پس باید حتما در خانه شخص دیگری هم بود که دکتر آورده‌ بودند!

فضا کاملا ساکت بود که ناگهان صدای ضجه و زاری محترم خانم به آسمان رفت. طولی نکشید همسایه‌ها از همه چیز باخبر شدند. پرده‌ها کنار رفت و همه فهمیدند آقای فیضی و محترم خانم فرزند دیگری هم در خانه دارند که برای او اتفاق ناگواری روی داده است. حالا دیگر فرزندان خانواده هم رسیده بودند. در گوشه حیاط غمزده نشسته بودند و به سوالات همسایه‌ها جواب می‌دادند. آن‌ها باآرامش و گریه‌کنان می‌گفتند خواهرشان، دختر دوم خانواده، از دنیا رفته است و با ذکر قصه زندگی او خاطره‌اش را گرامی می‌داشتند. شکوفه 18 سال پیش با معلولیت جسمی و ناتوانی ذهنی متولد شده و همه تلاش خانواده برای درمان او بی‌حاصل بود. پدر و مادر برای این‌که مشکل شکوفه بر زندگی و آینده سایر بچه‌ها تاثیر بد نگذارد، بیماری او را از سایرین پنهان می‌کردند و از همسایه‌های طبقه بالا سوگند گرفته بودند که این موضوع را با کسی خارج از خانه در میان نگذارند و مادر صبورانه از شکوفه که به نظر می‌رسید او را بیشتر از دیگر بچه‌ها دوست دارد، مراقبت می‌کرد.

با ازدواج سایر بچه‌ها، خانه خلوت شده بود و پدر و مادر بهتر از گذشته از شکوفه پرستاری می‌کردند. روزها، به هر زحمتی که بود، مادر شکوفه را به کنار پنجره می‌آورد، حیاط را آب‌پاشی می‌کرد و شکوفه با نگاه مظلومانه مادر را تماشا و تحسین می‌کرد. شب‌ها شکوفه دست‌هایش را در دستان مادر می‌گذاشت و محترم خانم تا وقتی شکوفه به خواب نمی‌رفت، دست‌هایش را رها نمی‌کرد. مادر در حالی ‌که دست‌های شکوفه در دستش بود، شب‌ها برایش قصه می‌گفت و هرگز نفهمید که شکوفه قصه را می‌شنود یا نه... فقط شکوفه گاهی کلماتی نامفهوم می‌گفت و مادر به همین هم راضی می‌شد.

مراجعین به خانه هر لحظه بیشتر می‌شدند و به حرف‌های بچه‌ها با دقت و دلسوزی گوش می‌دادند. محترم خانم ساکت شده بود و گویی حرمت شکوفه را در میان حاضران حفظ می‌کرد. دکتر گواهی فوت را آورده و کمک کرده بود تا شکوفه را از تختش روی زمین بگذارند و تا آمدن آمبولانس، روی او را با چادر محترم خانم پوشانده بودند. مادر و بچه‌ها به اتاق شکوفه آمده و در سکوت کنار او نشسته بودند. اما فیضی در اتاق مجاور چهار‌زانو بر زمین نشسته بود و بی‌قراری می‌کرد. همه متانت، خویشتن‌داری و اخم و تخم را از یاد برده بود. انگار فیضی دیروز را برده و آدم دیگری به جای او آورده بودند. آقای فیضی آشفته‌تر از آن بود که بشود تعریف کرد. مشت‌ها را گره کرده روی زانوهایش می‌کوبید، به پهنای صورتش اشک می‌ریخت و "دخترم دخترم"گویان زاری می‌کرد. بزرگان مجلس سعی می‌کردند با جملاتی مانند «خدا رحمتش کند» و «مرگ برای همه است» او را آرام کنند اما آقای فیضی قرار نمی‌گرفت. برادرش را صدا کرد که زودتر به بهشت‌زهرا برود و جای مناسبی برای شکوفه پیدا کند. گریه‌کنان رو به حاضران گفت: "زندگی‌اش با عذاب بود. می‌خواهم مردنش با عزت و احترام باشد." توصیه می‌کرد همه را خبر کنند که برای بدرقه شکوفه بیایند. تا آمدن آمبولانس، همه آمده بودند. جوان‌ها از راننده خواسته بودند کمی جلوتر بایستد تا مراسم طولانی شود.

وقتی برانکارد روی دست‌های مردم بود و جمعیت بیشتر شد، کسبه محل دکان‌های خود را ‌بستند تا با خانواده فیضی همدردی کرده باشند. فیضی که از خود بی‌خود شده بود، با اشاره به برانکاردی که شکوفه در آن آرمیده بود، فریاد زد: "شکوفه جان نگاه کن! همه تو را می‌شناسند و برای خداحافظی آمده‌اند."


این مقاله قبلا در پانزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 12 مرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
هارون یشایایی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 7 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 8 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 7 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 8 دقیقه مطالعه | 9 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.