بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نهم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نهم
10 دقیقه مطالعه / 5 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت نهم

امروز روز جابجایی است. اسباب کشی غم انگیزترین و ترحم برانگیزترین اتفاق زندگی ماست و لمسِ این کمبود و نداشتن خانه حسی است که از نوجوانی با من همراه شد اما امروز بدجور بلای جانم شده. نیلی دمپایی‌ها را توی کیسه‌ای کهنه می‌گذارد و پادری‌ها را جمع می‌کند. به شادمهر نگفتم که خانه‌مان را عوض می‌کنیم. نگفتم چون دوست ندارم فقیر فرضمان کند. نگفتم چون دوست ندارم فکر کند پولش را دوست دارم. نگفتم چون دوست ندارم بعدا منت بگذارد و خانه بدوشی‌مان را به رخم بکشد. نمیدانم چرا نگفتم. همیشه مرا تا درِ خانه می‌رساند. از فردا چه جوابی بدهم؟ بگویم: "شادمهر جان اشتباه میکنی خونه ما توی این کوچه‌ست. چرا هی می‌پیچی توی کوچه پایینی؟" یا بگویم: "عزیزم پلاک ما نوزده نبود که، پلاک ما صد و سی و سه بود!" اصلا می‌خواهم اینقدر خوب بازی کنم که شک کند که مبادا خل شده و شاید معذرت خواهی هم بکند.

خودم هم دیگر نمی‌دانم شاید شادمهر را برای پولش می‌خواهم. چه ایرادی دارد انتخابِ من یک بچه پولدار باشد؟ اصلا مگر شرع یا عرف دستکاری می‌شود اگر یک دختر که پدرش صاحب خانه نیست با یک پسر که ماشینش از پول رهن خانه اجاره‌ای ما گرانتر است وصلت کند؟ نیلی می‌گوید: "سطل و برسِ حموم توالتو برداشتی؟" جواب میدهم: "به شادمهر هنوز نگفتم جریانو."

چهره‌ی نیلی پرسشگر می‌شود. می‌گویم: "همین اسباب کشیو دیگه." نیلی می‌گوید: "خب مگه اون بنده خدا کارگره که بهش بگی. خودمون تا شب وسایلو می‌چینیم. فردا که مرخصی نداریم، مامانم گناه داره، باید تمومش کنیم."

می‌گویم: "نیلی من نگفتم مستاجریم." نیلی جا می‌خورد. یکه خوردنش مثل کسی است که از خواب عصر بیدار شده و هندوانه خنک را به هوای شیرینی و قرمزی‌اش قاچ کرده و هندوانه سفید از آب در آمده. با چشم‌های متعجب می‌گوید: "خب چرا اینقدر دروغ میگی تو." میگویم:"نپرسید."نیلی جواب می دهد:"امشب که میپرسه.بگو بهش.سطل توالت و حموم رو برداشتی؟"

چقدر دوست دارم به پنج سالگی‌ام باز گردم و از هیجان خوابیدن در یک خانه جدید و اتاق تازه، بد‌خواب شوم یا به هفت سالگی‌ام برگردم و خانه جدیدمان را نزدیکِ مدرسه  به یاد بیاورم و خوشبختی کوچکم را که مجبور نبودیم مثل خیلی از شاگردها زودتر بیدار شویم و تا صدای زنگ مدرسه می‌شنیدیم، من و نیلی لقمه نان و پنیر گاز زده‌مان را بر می‌داشتیم و به فاصله چند پلاک تا مدرسه می‌دویدیم. همکلاسی‌هایمان حسرت خانه ما را داشتند،خانه‌ای که در آن میشد بیشتر خوابید و به ناهار زودتر رسید.

به زمانی برگردم که مستاجرها به "خوش نشین‌ها " مشهور بودند. خانه های بزرگ کرایه می‌کردیم و از اهمیت سکون بی‌خبر بودیم. سکونی که برخلاف تصور ذهن کودکیِ‌مان، بدک نبود. هر سال شماره تلفنمان عوض نمی‌شد و کل فامیل برای پس دادنِ عید دیدنی‌مان آدرس جدید نمی‌خواستند و دوست‌های قدیمی می‌توانستند راحتتر پیدایمان کنند. سکونتی طولانی که منجر به ریشه دادن آدم‌ها می‌شود. اصلا هر آدمی باید در زندگی یک جای ثابت داشته باشد. خانه‌ای مشخص یا محل کاری که سال‌ها تغییرش ندهد. اصلا حق هر کسی در روی زمین داشتن یک قلمروی شخصی است. اولین بار چه کسی به ذهنش رسید که خاک خدا را می‌توان با پول خرید؟

مادرم کارتن‌های خالی اسباب‌کشی را در انباری می‌گذاشت تا چالش کارتن جمع کردن را سر سال نداشته باشند. قدر صاحب خانه‌هایی را که قرارداد را برای سال آینده هم تمدید می‌کردند نمی‌دانستم و برایم عجیب بود که مادرم می‌گفت: "خدا پدرشو بیامرزه که بلندمون نکرد." از محله‌مان جدا نمی‌شدیم. هر بار اسباب‌کشی‌مان خلاصه میشد به کوچه بالایی یا کوچه پایینی.

اما اگر صاحب‌خانه در همان جا سکونت می‌کرد اجازه دویدن نداشتیم. نهایتا یک روفرشی زپزتی توی حیاط پهن می‌کردیم و بساط خاله بازی راه می‌انداختیم، یک بازی دخترانه و بی‌چالش. همیشه دلم می‌خواست مثل پسرهای توی کوچه توپ دولایه‌ای را شوت کنم. اصلا شیشه بشکنم. چه میشد مگر؟ اما بابا همیشه با تشری تلخ که آن وقتها دردِ کلامش را نمی‌فهمیدم می‌گفت: "توی خونه مردم، توپ بازی؟؟"

من ذاتا دختر دروغگویی نیستم اما کاملا پنهانکارم. چون عادت ندارم ریزِ جزییات زندگی‌ام را برای همه تعریف کنم و تا به حال آدمی مثل شادمهر وارد زندگی‌ام نشده است و دقیقا نمی‌دانم باید مسایل کوچکم را برایش تعریف کنم یا نه. شاید هم آدمی هستم که از جزییاتمان فراری‌ام. مثلا اگر بپرسد شام چی خوردی می‌گویم: "حاضری خوردم." اما نمی‌گویم :"نون پنیر سبزی." می‌گذارم قضاوت آزاد در مورد غذای حاضری داشته باشد. شبی که اولین بار با شادمهر بیرون بودم نمی‌دانستم رابطه‌مان جوری جدی می‌شود که تا اسباب‌کشی‌مان طول می‌کشد. مرا به خانه رساند گفت: "خونه‌تون کدومه؟" با ناز و ادای روزهای اول آشنایی گفتم: "پلاک نوزده." گفت: "چرانوزده؟ تلاشتون کمبوده‌ها." منم فورا جواب دادم: "عوضش تیپ و قیافه‌ام بیسته." در ماشینش را باز کردم که گفت: "خوشگل خانوم اخلاقتم بیسته." و من یک چشمک با چشم چپم تحویلش دادم و پیاده شدم. نیم ساعت بعدش هم پیغام داد و گفت: "چشمکت کار دستم داد. فردا کی ببینمت؟" و از همان شب یک پیوند چسبناک بینمان شکل گرفت.

من به شادمهر نگفتم که پدرم روزی که مادرم را پسندیده فروشنده لوازم‌خانگی در یک مغازه بزرگ توی خیابان امین‌حضور بوده. نگفتم که پدرم مجبور بوده خرج دوا و درمان پدر و مادرش را هم بدهد و در خوشبینانه‌ترین حالت هم نمی‌توانسته خانه بخرد چون هزینه زندگی بعد از جنگ بیشتر از تصوراتش شده. نشد که به شادمهر بگویم تنها چیزی که پدرم به نام خودش دارد سیم‌کارت اعتباری موبایلش است. خانواده شادمهر ویلای شمال دارند، کارخانه دارند، سفر کوتاهشان ترکیه است و بلند مدتشان اروپا و کاناداست. نگفتم که من حتی پاسپورت ندارم و با نیلی شش ماه پول جمع کردیم تا ماشین لباسشوییمان را که ربع قرن خدمت صادقانه به خانواده مان کرده، عوض کنیم.

شادمهر درکی از باقالی پاک کردن و ایستادن در صف کوپن را ندارد. نمی‌داند هزینه دانشگاهمان را با کار کردن پرداخت کردیم. نمی‌داند پدرم بعد از سی سال کار کردن در مغازه‌ی مردم، بزرگترین شانس زندگی‌اش را صاحبکار خوب می‌داند که بیمه‌اش کرده و حالا فقط حقوق بازنشستگی و درآمد مسافرکشی را دارد. من هم بگویم فهمش برای پسری که هفته‌ای دو روز کارگری برای نظافت به خانه‌شان می‌آید سخت است. پسری که اتاق خوابش اندازه پذیرایی خانه اجاره‌ای ماست. شادمهر در ابتدای سی سالگی‌ام وارد زندگی من شده و مشکل است بخواهم تشریح کنم چه چیزهایی آرزو داشتم که به دست آوردنشان برای امثال من خیال بوده و خواهد ماند.

شادمهر که فردای آن شب پرسید: "بابا شغلشون چیه؟" پنهانکاری‌ام گل کرد و گفتم: "مغازه لوازم خونگی توی امین حضور. البته خودشونو بازنشست کردن." و با سر موافقتش را اعلام کرد و گفت: "آره باباااا. بهترین کارو کردن. توی این بازار خراب. به خاطر همین منزل سمتِ بهارستانه؟ تاجر بزرگ نزدیک حجره‌شون مغازه دارن؟ سلطان ساید‌بای‌ساید ایران پس پدر خانوم منه؟" و اولین نخ را برای محکم کردن رابطه دستم داد ولی الان سر نخش از دستم در رفته. آن لحظه خندیدم که نه تایید کرده باشم و نه تکذیب. می‌توانستم همان دم، یک پی‌نوشت پای حرفم بگذارم و بگویم: "مغازه مال بابام نبود." اما همیشه این موضوع برایم شرم آور بوده.      

به گذشته کوتاهم با شادمهر فکر می‌کنم، به پدرم فکر می‌کنم که تنها افتخارش در سال‌های کارش این بود که مثلا امروز سه تا اجاق گاز فروختم یا مثلا شش تا مولینکس فروخته. حالا هم مسافران دربستی معجزه زندگی‌اش شده‌اند. کاش به جای من و نیلی دو تا پسر داشت. شاید حالا اوضاع فرق می‌کرد.

اما حالا کارگرها دارند یخچال آبسالِ کهنه را روی کولشان می‌برند پایین و با پدرم چانه می‌زنند که فقط طبقه‌ای ده تومان برای یخچال پول می‌خواهند. باید کم‌کم خودم را برای شادمهر کالبد شکافی کنم. نیلی دوباره می‌گوید:"سطلا رو برداشتی؟" جواب می‌دهم: "من خیلی چیزا رو به شادمهر نگفتم." نیلی دردم را می‌فهمد ولی خودش را عمدا جای من نمی‌گذارد. نمی‌گذارد چون حوصله پلیس بازی‌هایی که من در میاورم را ندارد. از اول خودش را برای آدم‌هایی که نزدیکش می‌شوند ساده می‌کند و از معادله‌های چند مجهولی بیزار است. نیلی جواب می‌دهد: "تا کجا آخه؟ اصلا به شادمهر چه ربطی داره؟"

با خودم حرف می‌زنم. بهتر است کلکش را بکنم. یا می‌ماند یا دمش را می‌گذارد روی کولش. مهم نیست مادرش چه فکری در موردم می‌کند یا خواهرش رای‌اش را بزند و قیچی بیاندازد وسط رابطه‌مان. اصلا این اسباب‌کشی بهترین راه امتحان شادمهر است که بفهمم مرا برای چه چیزی می‌خواهد. در این چند ماه من سوار رابطه نبوده‌ام. هر جا گفته رفتیم و هر جا دوست نداشته نرفتیم. حرف اول و آخر را شادمهر زده و من در دلم حق را به او داده‌ام چون پول دارد. چون در ضمیر ناخوداگاهم عقده بی‌پولی دارم. چون من همیشه کارمند می‌مانم و شادمهر و خانواده‌اش همیشه کارفرما هستند. دیگر هیچ کیسه پولی از آسمان نمی‌افتد و هیچ دزدی سکه‌های طلایش را توی خاک چال نمی‌کند که من پیدا کنم. من اسیر جبر مادی خانواده‌ام می‌مانم. به شادمهر سیر تا پیاز فقر را می‌گویم. بگذار بفهمد کوله پشتی مدرسه را پنج سال عوض نکردن چه حالی دارد و برف که می‌بارد من یکی اقلا یاد اسکی نمی‌افتم و هوایِ اردیبهشتی شمال را فقط یک بار تجربه کرده‌ام.

می‌گویم که نیلی دیگر با نگاهش شماتتم نکند و بداند از داشتن خانواده‌ام لذت می‌برم. سطل و برس توالت را برمی‌دارم. تلفنم زنگ می‌خورد. شادمهر است. گوشی را بر می‌دارم. صدای خنده‌اش تلفن را پر کرده و می‌گوید: "چشم عسلی میام دنبالت امشب بریم یه جایی." می‌گویم: "کجا؟" شادمهر می‌گوید: "افتتاحیه یه عطر فروشی توی زعفرانیه. مال یکی از دوستامه. بیا بریم ببینم سلیقه‌ات چجوریه." همه چیز را فراموش می‌کنم و می‌گویم: "وای عزیزم تو نیا ترافیکه. من با ماشین نیلی ساعت شیش میام پیشت." تلفن را قطع می‌کنم. به نیلی می‌گویم: "آبجیییی. سوییچتو میدی؟" نیلی جواب می‌دهد: "این سطل و برس رو جا بزاری با اون کله پوکت توالتو می‌شورم."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 12 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.