بخونید، خونده بشید!
« سینمای ایران با فاصله یک طبقه»
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
مونا زارع مونا زارع

داستان‌نویس و طنزنویس

دنبال کن
« سینمای ایران با فاصله یک طبقه»
8 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
« سینمای ایران با فاصله یک طبقه»

حمل بر خودستایی نباشد اما ما با یکی از بازیگرهای مطرح سینما مراوده خانوادگی داریم. نه اینکه ما خودمان را بهش چسبانده باشیم. اتفاقا ما از آن مغرورهایش هستیم که یک نفر بهمان لطف هم بکند اول پشت‌مان را می‌کنیم بعد تشکر می‌کنیم. در واقع اگر بخواهیم واقع بین باشیم او خودش را انداخت به ما. ماجرا از روزی شروع شد که پسر آقای شریفی، همسایه طبقه اول مهمانی گرفته بود و این بازیگر معروف هم دعوت بود. یعنی تقریبا از ساعت ۸ تا ۱۲ شب ما با اسطوره بازیگری توی یک ساختمان بودیم و نزدیکای ۱۲ بود که حس نزدیکی‌مان بیشتر شد. نه اینکه این‌قدر عقده‌ای باشیم که بگوییم چون با هم توی یک ساختمان بودیم پس حالا رفیقیم اما ساعت ۱۲ پسر آقای شریفی آمد بالا و گفت شلوارک نو می‌خواهد برای مهمانش. بابا فقط یک شلوارک داشت که از کوش‌آداسی خریده بود و با وجود اینکه نو نبود اما در حد نو نگهداری می‌کرد و هر وقت درش می‌آورد، بدون اینکه بشورد، می‌گذاشتش توی بسته بندی‌اش و اعتقاد داشت بسته بندی خارجی‌ها همیشه بوی نویی می‌دهد. پسر آقای شریفی هم شلوارک را برد و خب اینجا بود که پیوندی بین ما و ستاره سینما رقم خورد. شوخی نیست که شلوارکت که از هرچیزی به تو نزدیک‌تر بوده حالا توی تن یک بازیگر باشد. همان شب بابا گفت درست است که قاطی شدیم اما سعی کنید مرزها را نگه دارید که فکر نکنند دریده و بازیگر ندیده‌ایم. عادی باشید و راحت بخوابید. تا فردا صبحش خواب‌مان نبرد و بابا برای‌مان تعریف می‌کرد ببینید چطور از یک شلوارک ساده به سینما راه پیدا کرده است. اما فردا صبحش کاملا معلوم شد این آدم دلش می‌خواهد با ما مراوده کلامی و حضوری داشته باشد. دقیقا همان موقع که زنگ خانه‌مان را زد و گفت ماشین‌مان را توی پارکینگ گذاشتیم جلوی ماشینش و بیایم پایین جا به جا کنیم. برای اینکه نشان بدهیم همچین هم ذوق‌زده نیستیم یک ساعتی دم در معطلش نگه داشتیم تا برویم پایین. همان‌جا بود که به نظرم روی خانواده ما فوکوس کرد و به چشمش آمدیم که سرش را از پنجره ماشینش بیرون آورد و گفت: «همتون اومدید ماشین‌رو بیارید بیرون؟!» بابا هم زیر لب به من و خواهرهایم گفت: «حواستون باشه من دختر به بازیگر نمیدم» این بازیگرها خیلی دوست دارند فکر کنند ما به خاطر آن‌ها بهشان خیره می‌شویم ولی واقعیتش این است که ما فقط داریم ارزیابی می‌کنیم چقدر توی فیلم‌های‌شان کرم می‌مالند روی صورت‌شان که بیرون از فیلم این‌قدر داغون‌ترند. سرمان را گرفتیم آن‌طرف تا خیلی متوجهش نباشیم که پسر آقای شریفی دویید پایین و داد زد خانه‌اش آتش گرفته. نمی‌دانم تا حالا توی یک بحران با یک ابر ستاره سینما بوده‌اید یا نه ولی موقعیت عجیبی است. طرف یادش می‌رود معروف است و اگر بهش بگویی پایت شکسته و باید کولت کنیم و بدویم تا سر کوچه قبول می‌کند. اما از شانس ما از صندوق عقب ماشینش کپسول آتش‌نشانی در آورد و دوید سمت خانه شریفی. ما هم دنبالش دویدیم و بیشتر از هرچیزی نگران شلوارک بابا بودیم که تمام رزومه‌مان درباره هم‌نشینی با سینمای ایران بود. پسر شریفی که از بزدلان روزگار بود، در حالی‌که داد می‌زد «بابا این جلوه‌های ویژه نیست آتیش واقعیه» پایین ماند. هیچ‌کس دیگری هم نتوانست جلوی آقای ستاره را بگیرد که خودش را نیندازد توی آتش. ما هم دیدیم شلوارک بابا در خطر است و پس فردا اگر بفهمند ما با اهالی سینما توی آتش بودیم احتمالا توی قطعه هنرمندان خاک‌مان می‌کنند، پشت سرش پریدیم توی خانه. همه جا سرخ شده بود و از هر طرف حرارت می‌زد توی صورت‌مان و بوی کز موهای‌مان نفس‌مان را گرفته بود. شلوارک بابا را که نیمه سوخته بود از زیر مبل پیدا کردیم و دویدیم بیرون که بازیگر داد زد «کمک!» برگشتیم و دیدیم پشت سرمان با صورت دودی رنگ، پایش به سیم تلفن خانه گیر کرده و نمی‌تواند حرکت بکند. اینجا بود که جای‌مان برعکس شد! بابا کمی به طرفش خم شد و گفت: «تا دیروز به زور امضا می‌دادی، حالا کمک ما معمولیا رو میخوای؟» کف زمین خودش را کشاند و گفت: «من غلط بکنم!کی به شما امضا ندادم؟» بابا چند لحظه مکث کرد و گفت: «الکی میگم! قشنگ بود الان بگم این‌رو» سیم تلفن را آزاد کردیم و از خانه کشیدیمش بیرون و داشت نفس‌نفس می‌زد که با آرنجم زدم به پهلوی بابا و زیر لب گفتم: «تنفس مصنوعی رو بده مدیونمون شه» بابا شانه‌های بازیگر را گرفت تا بلندش کند و بابا را هل داد و خودش را تکاند و گفت: «برو اونور بابا! چیزیم نیست فقط عکسای مهمونی نباید میموند توی خونه» و دوید رفت. به قول بابا برایش پذیرش اینکه توانسته با ما یکی شود سخت است و کمی طول می‌کشد در باورش بگنجد رفاقتش را پذیرفته‌ایم. برای همین واکنشی عمل می‌کند. اما با این رفتارش از آن روز دیگر بابا دستور داد روابط‌مان را با بازیگرها محدود کنیم. هر وقت هم دل‌مان هوای سینما را کرد بابا شلوارکش را می‌پوشد و توی خانه چرخ می‌زند. به هرحال از من گفتن محیط سینمای ایران بد چیزی است، مثل ما درگیرش نشوید و سعی کنید با آدم معمولی‌ها بگردید.


روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)

نویسنده
مونا زارع
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 10 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 11 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.