بخونید، خونده بشید!
لذت داستان
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
احسان رضایی احسان رضایی

روزنامه‌نگار . نویسنده

دنبال کن
لذت داستان
11 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
لذت داستان

این نوشته، متن سخنرانی احسان رضایی در مراسم سالگرد تأسیس یوسرن (۱۰ دی ۹۶) است:

قصه می‌گوید پادشاهی بود که بعد از دیدن خیانت همسرش راه حل ظالمانه‌ای به ذهنش رسید؛ هر روز با یک زن ازدواج می‌کرد و فردا صبح آن زن را می‌کشت تا دیگر کسی نتواند به او خیانت کند. دختری به نام شهرزاد متعهد شد که با پادشاه ستمگر ازدواج کند و جان همه دختران شهر را نجات بدهد. داستان هزار و یک شب را همه شنیده‌اید و می‌دانید که خیلی از نویسنده‌های بزرگ دنیا به آن علاقه دارند و بورخس و جیمز جویس و کورت ونه‌گات معتقدند بزرگترین قصه عالم همین قصه هزار و یک شب است. اما آیا از نظر علمی هم این قصه معنایی دارد؟

برای جواب به این سوال فکر کنم باید به ۴۰هزار سال قبل برویم، زمانی که آخرین انسان‌های نئاندرتال از روی زمین محو شدند. تا به حال دانشمندان هفت گونه انسان شناخته‌اند که فقط یک گونه به زندگی‌اش ادامه داده: انسان خردمند، انسانی که ما هستیم. این انسان با بقیه انسان‌های اولیه و جانوران دیگر چه فرقی داشته؟ بعضی‌ها می‌گویند شعور دارد، ولی بقیه حیوانات شعور به معنی تشخیص را دارند. احساس؟ همه حیوانات هم تقریبا احساس را دارند. الهیون می‌گویند انسان روح دارد، معنی روح از نظر علمی را نمی‌دانیم ولی می‌گویند حیوانات و حتی گیاهان هم روح دارند. عقل؟ بله، یک پستاندار ۶۰ کیلویی به طور متوسط ۲۰۰ سانتی‌متر مکعب مغز دارد ولی یک انسان خردمند ۶۰ کیلویی ۱۲۰۰ تا ۱۴۰۰ سانتی‌متر مکعب مغز دارد. ولی نئاندرتال‌ها مغزشان از ما بزرگتر بوده، پس ما چه فرقی داریم؟

آخرین نظریه‌ای که دانشمندان در سال ۲۰۱۲ دادند، این بود که انسان خردمند می‎‌تواند حرف بزند، نه به آن معنایی که دیگر جانداران هم حرف می‌زنند و مثلا دلفین‌ها با هم تماس صوتی دارند. میمون‌ها هم به همدیگر هشدار می‌دهند، مثلا به هم می‌گویند: «خطر! شیر» دانشمندان صدای این میمون‌ها را ضبط کردند و برای چند میمون دیگر در آزمایشگاه پخش کردند و دیدند با شنیدن صدا می‌روند روی بلندی تا از خودشان در برابر خطر مراقبت کنند. اما انسان خردمند به این معنی حرف نمی‌زند، یک بخش از حرف زدن‌ها تبادل اطلاعات است، درباره جهان هستی و اطرافمان حرف می‌زنیم، به جای «خطر شیر» ردباره سرذ و شکل شیر حرف می‌زنیم. غیر از آن درباره خودمان حرف می‌زنیم، احساسات، عواطف، فکرها و حالت‌های روحی‌مان را می‌گوییم، درباره همدیگر حرف می‌زنیم. تا حالا هیچ موجودی پیدا نشده که کار شنیع غیبت کردن را انجام بدهد، فقط انسان‌ها این کار را انجام می‌دهند. ولی مهمتر از این دو نوع صحبت، ما درباره چیزهایی حرف می‌زنیم که وجود خارجی ندارند، به جای این که بگوییم: «خطر! شیر»، می‌گوییم: «شیر روح نگهبان قبیله ماست»، این در طبیعت معنی ندارد ولی انسان‌ها این جمله می‌گویند و برایشان معنا دارد. یکی از این حرفهایی که معادل خارجی نداردف قصه‌ها هستند. تقریبا همه ما آشیل را می‌شناسیم و نقطعه ضعف او را می‌دانیم که پاشنه پایش رویین تن نیست. همه می‌دانیم رستم، پسرش سهراب را کشت. از ماجرای بدگمانی اتللو به همسرش دزدمونا خبر داریم. از جنگ دون کیشوت با اسیاب بادی‌ها و از روش‌های حل مساله شرلوک هلمز چیزهایی می‌دانیم. فقط شاهکارهای ادبی هم نیستند، ما از صبح تا شب قصه می‌شنویم، جوک‌ها و خاطراتی که برای همدیگر تعریف می‌کنیم قصه است، خبرهایی که می‌شنویم، قصه است، آگهی‌های تلویزیون که می‌بینیم همه قصه است؛ کسی نمی‌گوید پودر ماشین لباس‌شویی ما را بخرید چون از همه بهتر است. بلکه برایش قصه می‌سازیم، بچه می‌رود بازی می‌کند، لباسش گلی می‌شود، مامانش می‌گوید عیبی ندارد من یک پودر جدید خریدم با آن می‌شورم درست می‌شود. دلیل این همه علاقه به قصه چی هست؟

برگردیم به همان مغز ۱۲۰۰ تا ۱۴۰۰ سانتی‌متر مکعبی. مطالعات عصب‌شناختی هنوز ادامه دارد و یکی از این مطالعات، مطالعه‌ای است که دانشمندان ایتالیایی دهه ۱۹۹۰ روی میمون‌ها انجام دادند. آنها می‌خواستند ببینند وقتی میمون‌ها می‌خواهند یک موز بردارند و بخورند، کجای مغزشان فعال می‌شود. آزمایش سختی بود، جمجمه میمون‌ها را باید شکاف می‌دادند و الکترودهایی را به مغزشان وصل می‌کردند. میمون‌ها می‌مردند و مغزشان در مجاورت با فضای باز عفونت می کرد و به خاطر همین یک دهه طول کشید تا آنها متوجه شوند قسمت بروکا در مغز مسئول این کار است. اما کنار این آزمایش فهمیدند به‌جز وقتی که خود میمون دست دراز می‌کند و موز می‌خورد، وقتی هم که یک میمون دیگر یا یکی از کارمندان آزمایشگاه دست دراز می‌کند و یک موز برمی‌دارد، در مغز آنها فعل و انفعالاتی اتفاق می‌افتد. بررسی کردند و فهمیدند ما یک سری عصب داریم به اسم عصب آیینه‌ای، اعصابی که به تحریکاتی غیر از آن چیزی که خودمان می‌بینیم، می‌شنویم و لمس می‌کنیم، واکنش نشان می‌دهند. سال ۲۰۰۲ این اعصاب نامگذاری شد. به خاطر خاصیت شگفت‌انگیز بودن این عصب‌ها، آزمایش‌های زیادی روی آن شده. مثلا سال ۲۰۰۳ پاسکال لئونه در دانشگاه هاروارد از کسانی که تا به حال موسیقی نزده بودند، خواست در یک کلاس شرکت کنند و به آنها دو سه نت ساده را یاد داد. بعد که همه این نت‌ها را یاد گرفتند، آنها را دو گروه تقسیم کرد، یک عده را پشت پیانو نشاند و به آنها گفت پنج روز در هفته و روزی دو ساعت همان نت ساده را بزنند. ولی به گروه دوم گفت پشت پیانو بنشینید و فقط فکر کنید که اگر آن نت‌ها را می‌زدند، چه اتفاقی می‌افتاد. بعد از این مدت دید که ذهن دو گروه به یک اندازه فعالیت داشته. سال ۲۰۰۸ ممبا جابی و همکارانش، در دانشگاه تگزاش یک آزمایش دیگر انجام دادند و با ام‌آر آی، فعالیت‌های ذهنی را اندازه‌گیری ‌کردند. آنها سه گروه را در نظر گرفتند، به یک گروه یک ماده چندش‌آور می‌دادند که بخورند و آنها چهره‌شان درهم می‌شد، به گروه دیگر فقط فیلمی نشان می‌دادند که یک بازیگر مشهور آن ماده را می‌خورد و صورتش عوض می‌شود. برای گروه سوم قصه می‌گفتند. می‌گفتند که یک نفری به نام مثلا تام که خانه‌اش فلان جا بود، محل کارش فلان جا، هر شب ساعت ۸ به خانه‌اش می‌رفت، یک شب، سر راهش یک نفر که نوشیدنی زیادی نوشیده بود و حالت تهوع داشت، لب بالکن خانه‌اش بالا آورد و چند قطره از بزاق دهانش ریخت توی دهان تام. همان اتفاقی که الان با شنیدن این قصه برای شماها افتاد، برای گروه سوم هم افتاد. این حالت سوم بیشترین میزان فعالیت ذهنی را داشتند.

داستان‌ها بیشترین تحریکات را روی اعصاب آیینه‌ای دارند. چون که ذهن ما باید فضاهای خالی دارند بین کلمات را پر کنند. من الان از یک داستان ۴۰۰ صفحه‌ای دو دیالوگ را می‌گویم: «مرد وارد شد، دوستش را دید که پشت میز نشسته بود و انواع و اقسام خوراکی‌ها جلویش بود. روبرویش نشست و گفت: تو با این‎‌ها می‌توانی دو گروهان را سیر کنی. رفیقش نخودی خندید و گفت یک کم گشنه‌ام بود، تو هم بخور پسر.» از این دیالوگ‌ها می‌فهمیم مردی که داشت زیاد می‌خورد، آدم شکمو یا تنومندی است، سنش بالاست که به آن یکی می‌گوید «پسر»، می‌فهمیم که این‌ها نظامی‌اند چون مرد جوان می‌گوید می‌توانی دو گروهان را سیر می‌کنی و می‌فهمیم که آنها در حالت صلح هستند که می‌توانند میان‌وعده بخورند. این اتفاقی است که در داستان‌ها می‌افتد. داستان‌ها فضای خالی کلماتشان را هم با اعصاب آیینه‌ای پر می‌کنند.

حالا خاصیت تحریک اعصاب آیینه‌ای چی هست؟ وقتی یک مسیر عصبی فعال می‌شود، آن مسیر برای تحریک دوباره آمادگی دارد. مثل یک خانه که وقتی یکبار برقش قطع شود، یک مدارب رای برق اضطار در آن طراحی می‌شود، کسی هم که داستان می‌خواند با کمک اعصاب آیینه‌ای تجربه‌هایی می‌کند که خودش آن تجربه‌ها را نداشته. همانطور که وقتی یک فیلم ترسناک می‌بینیم، می‌ترسیم، موقع خواندن داستان هم همان اتفاق برایمان می‌افتد. هرچه تعداد داستان بیشتری بخوانیم تجربه‌های بیشتری به دست می‌آوریم، انگار با آدم‌های بیشتری زندگی کرده‌ایم، با خلق و خوی آدم‌‌های بیشتری آشنا می‌شویم، روش تعامل با آدم‌های بیشتری را یاد می‌گیریم. وقتی افلاطون نوشت که ایرانی‌ها برای تربیت بچه‌هایشان قصه می‌گویند، یعنی ایرانی‌ها مسیر اعصاب آیینه‌ای بچه‌هایشان را فعال می‌کنند تا در ذهنشان با مسایل بیشتری مواجه شوند. وقتی سعدی گفت: «این که در شهنامه‌ها آورده‌اند/ رستم و رویینه‌تن اسفندیار/ تا بدانند این خداوندان ملک/ کز بسی خلق است دنیا یادگار» می‌گفت با خواندن شاهنامه مسیر اعصاب آیینه‌ای پادشاهان را فعال کنید. کاری که شهرزاد با شهریار ستمگر کرد هم همین بود. مسیر اعصاب آیینه‌ای مغز پادشاه را فعال کرد.

متن این سخنرانی در هفته‌نامه «سلامت» شماره ۶۵۱ (۱۶ دی ۹۶) هم منتشر شده است

نویسنده
احسان رضایی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 11 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
like1K
tag
احسان رضایی احسان رضایی 1304 خواننده / 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.