بخونید، خونده بشید!
من روح دیده‌ام
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
من روح دیده‌ام
11 دقیقه مطالعه / 3 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
من روح دیده‌ام

گلاب‌پاش قشنگ آبی را که می‌گذاشتم سر سفره عید، بلندبلند گفتم: "این بلور بارفتن است، یادگار مادر‌بزرگم." منظورم این بود که مراقب باش، این را به خودم گفته بودم لابد، یا به دستم گفته بودم که مثل گنجشکی بی‌پناه چپیده بود توی جیب پیش‌بندم و می‌لرزید. نمی‌دانم از چند هفته پیش شروع کرده بود به لرزیدن. صدایم در نیامده بود. خودم می‌دانستم که باید صبر کنم تعطیلات عید تمام شود، دکترها بروند سرکارشان و من یواشکی دستم را ببرم پیش یک متخصص مغز و اعصاب و با صدای گرفته بگویم راستش دو هفته قبل از عید پشت در آشپزخانه دوستم ایستاده بودم و خیال می‌کردم می‌میرم، اما نمردم، بعد دستم شروع کرد به این‌طور لرزیدن و اگر احیانا دکتر پرسید چرا، بگویم چون روح دیدم.

این ها را هم وقتی گلاب‌پاش را می‌گذاشتم سر سفره به خودم می‌گفتم. بعد یک ظرف آبی قشنگ دیگر که روسی بود و دالبر‌دار و خیلی خیلی قدیمی‌ از کمد در‌می‌آوردم، آب می‌کشیدم، سنجد‌ها را دانه‌دانه تویش می‌چیدم و باز می‌گفتم مراقب باش. به ظرف نمی‌گفتم البته، هنوز این قدر دیوانه نشده بودم؛ به دستم می‌گفتم که باز می‌لرزید و مثل دیوانه‌ها می‌افتاد به پریدن و رقصیدن. من فقط مشت می‌کردمش، ناخنم را فشار می‌دادم توی گوشتم، تا صد می‌شمردم و آرزو می‌کردم آرام بگیرد و نمی‌گرفت. خیلی حالش بد بود، خوابش نمی‌برد و همین هم بود که من شروع می‌کردم به قصه گفتن برایش. با خودم حرف می‌زدم و خاطرات روزهای خوب را تعریف می‌کردم؛ خاطره آن حلقه نازکی که برایش از تجریش خریده بودیم، دستبند طلای مهره‌دار که با عشق هدیه گرفتم و پر بود از فیروزه‌های ریز قد منجوق و به این دستم چقدر می‌آمد، آن ساعتی که دزد برده بود و آخرین بار که توی دستم دیده بودم هوا گرم بود و من این‌قدر عاشق بودم که این دستم به آن دستم حرف‌های بدی می‌زد؛ خاطره دستم وقتی توی دست یکی دیگر بود، خواب رفتنش از خوشی ماندن زیر تنم و خیلی قصه‌های دیگر که هی می‌گفتم و طفلک انگار از نفس می‌افتاد و گوش می‌کرد؛ مثل آهویی لرزان که بالاخره جلوی تفنگ شکارچی وا می‌دهد.

مراقب باش؛ باز این را به خودم می‌گفتم و ظرف بعدی را از کمد در می‌آوردم. این یکی مال مادرم بود؛ قندان کوچک برنجی با پایه‌های نازک زنگ زده و شیشه شکسته صورتی. خیلی دوستش داشتم. هر سال سر عید تویش را پر می‌کردم از نقل و چند تا سکه قدیمی‌؛ سکه‌هایی شاید حتی صد ساله که از عموی بزرگم گرفته بودم و برق قشنگی داشتند. گرچه صد ساله نبودند، هفتاد ساله بودند و این را هم هر بار که سکه‌ها را برمی‌داشتم و نگاه می‌کردم می‌دیدم و هر بار یادم می‌رفت.

ظرف بعدی، دوری مسی زن‌دایی‌ام است. از کرمان آورده، سیب‌های سرخ را با حوله برق می‌اندازم و بعد توی دوری می‌چینم و باز به دستم می‌گویم مراقب باش. دستم هم در جواب باز می‌لرزد و می‌افتد توی جیبم و آن وقت نمی‌دانم چرا یک‌دفعه یادم قدم‌های لرزانم پشت در آشپزخانه خانه دوستم می‌افتم؛ وقتی به هوای صدای عجیبی که از توی اتاق کوچک می‌آمد از جا بلند شده بودم، راه رفته بودم تا دم در آشپزخانه و شوهر دوستم را دیده بودم که‌ هاج و واج دارد توی آشپزخانه را نگاه می‌کند. شب ترسناکی بود، هوا سرد و آسمان سیاه سیاه بود. لباس شوهر دوستم هم سیاه بود. یادم هست خم شده بود روی پایش و می‌لرزید؛ لابد تحمل چیزی را که می‌دید نداشت. من هم نداشتم، حتی تحمل دیدن شوهر دوستم را هم نداشتم؛ آن‌طور خم‌ شده و ترسیده و کوفته. پس برگشتم، دویدم سمت اتاق و خودم را انداختم روی صندلی حصیری ناراحتشان که یعنی من از جایم تکان نخورده بودم. یادم هست از افتادن من چقدر خاک بلند شده بود از صندلی. اصلا گرد و خاک از همه جا می‌بارید. عجیب نبود که خانه قدیمی ‌این همه خاک داشته باشد، اما این که روح داشته باشد، عجیب بود. این را حتما به دکتر می‌گویم و بعد می‌گویم آن شب با ترس و لرز برگشتم به خانه و به روی خودم نیاوردم که تمام تنم می‌لرزد. فردا صبح وقتی نشسته بودم توی اتاق پذیرایی و پیراهن خواب مشکی‌ام را کشیده بودم روی زانوهایم و لرزش دستم را نگاه می‌کردم، باز هم به روی خودم نیاوردم. دستم دیوانه شده بود و حق داشت؛ چیزی که من دیده بودم می‌توانست هر زنی را فلج کند، بکشد، اما من فقط لقوه گرفته بودم؛ دستم می‌لرزید. پر از ترس و نفرت بود دستم، حتی وقتی داشتم سفره عید را می‌چیدم ترس توی دستم می‌دوید و این همه ترس برای عید سی سالگی‌ام زیاد بود. از سر هر کسی زیاد بود اصلا. می‌توانست همه ظرف‌ها را بریزد کف آشپزخانه، می‌توانست دوری مسی را بردارد و بشکند و بکوبد به هر چیزی که دور و برم بود؛ می‌توانست و حق داشت، اما نکوبیده بودم. سفره را قشنگ قشنگ انداخته بودم روی میز وسط خانه و آینه و شمعدان‌ها را چیده بودم رویش. بلور بارفتن و دوری مسی را گذاشته بودم این طرف و آن طرفش و قرآن خیلی قدیمی ‌آقابزرگ را  از توی پارچه دست‌دوز در آورده و بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار همه این‌ها. بعد رفته بودم توی آشپزخانه و ایستاده بودم و به ارواح در هم پیچیده و ترسناکی فکر کرده بودم که انگار برای کشتن من رسیده بودند؛ عین مارهای سمی‌که دور هم می‌پیچند، سر بر‌می‌آورند، نیش می‌زنند و دوباره توی دل هم فرو می‌روند. فقط سی سالم بود و دیدن این مارهای در‌هم، می‌توانست هر زن سی ساله‌ای را دیوانه کند، سکته بدهد، بکشد، اما من فقط دستم می‌لرزید؛ هر چند خیلی می‌لرزید.

آن وقت دوباره دستم را نگاه کرده بودم و گفته بودم مراقب باش. این را که گفته بودم صدای شکستن آمده بود. صدای ریختن، صدای خوردن شیشه‌های آبی ریز‌ریز به سنگفرش زمین، صدای آه ارواح، من اما فقط دویده بودم سمت اتاق و دیده بودم مردی که خیال می‌کردم دوستش دارم، ایستاده بالای سر سفره ریخته و پاشیده و می‌گوید دستم خورد. کاش پرسیده بودم دست تو هم می‌لرزد، اما نتوانسته بودم. فقط شروع کرده بودم به جیغ زدن و گریه کردن. موهایم را می‌کندم و برای گلاب‌پاش آبی موروثی قشنگی عزاداری می‌کردم که مادر‌بزرگم از مادرش گرفته بود و یکی شبیهش را توی موزه مشروطه تبریز دیده بودم و خیال می‌کردم گنج است. گریه‌ام بند نمی‌آمد؛ جیغ زدنم هم. زده بودم با دست توی سرم. با ناخن گونه‌ام را خراشیده بودم و همان وقت بین جیغ‌ها و اشک‌ها دیده بودم دستم وقت جمع کردن خرده شیشه‌های بارفتن دارد از لرز می‌میرد. بعد نمی‌دانم چطور به مرد گفته بودم از تو متنفرم؛ از تو و از آن ارواح؛ ارواح در هم پیچیده و هول‌آوری که حتی خاطره دیدنشان هم گلویم را می‌گرفت و فشار می‌داد. فقط سی سالم بود. دیدن آن چیزی که من توی آشپزخانه دوستم دیده بودم کافی بود که هر زنی تا روز آخر عمرش تن‌لرزه بگیرد؛ اما من زنده بودم و داشتم ریزه‌های بلور بارفتن را جمع می‌کردم که باز سرهمش کنم. موجود غریبی بودم من در آن عید سرد سی سالگی.


این مقاله قبلا در نوزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 9 شهریور 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 12 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 10 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 12 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.