بخونید، خونده بشید!
جادوگری که جگر را حال می‌آورد
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
غلامرضا طریقی غلامرضا طریقی

شاعر غزل‌سرا . منتقد ادبی

دنبال کن
جادوگری که جگر را حال می‌آورد
8 دقیقه مطالعه / 8 ماه پیش
img-content
جادوگری که جگر را حال می‌آورد

از شعر معاصر تقریبا هیچ نمی‌دانستم تا روزی که با حسین منزوی آشنا شدم. آن روزها دانش‌آموز سال دوم دبیرستان بودم. بعد از آشنایی با او بود که فهمیدم که «نیما»یی هم آمده و رفته. تا جایی که به خاطر دارم به توصیه منزوی ابتدا سایه و سیمین و بهمنی را خواندم تا با غزل امروز آشنا شوم. بعد مثل اغلب نوجوان‌ها اول رفتم سراغ سهراب سپهری. فروغ و شاملو و نیما و اخوان را هم خواندم و از همه آنها عبور کردم الا اخوان.

اخوان در شعرش چیزی داشت که گریبان آدم را می‌گرفت. بسیار محکم هم می‌گرفت. آنقدر محکم که هنوز بعد از بیست و چند سال نتوانسته‌ام یقه‌ام را از دست شعر او دربیاورم. این روزها و در محدوده چهل سالگی فروغ را هم بسیار بیشتر از پیش می‌خوانم و می‌پسندم اما دوست داشتن اخوان برایم یک وظیفه شده است.

همان وقت‌ها وقتی از پس خواندن شعر اخوان هم برنمی‌آمدم جادوی ترکیب‌های عجیب و غریبش مرا از خود بی‌خود کرد. تا روزی که به مناسبتی منزوی درباره اخوان حرف زد. منزوی آدم بی‌تعارف و رکی بود و اهل نان قرض دادن به هیچ زنده و مرده‌ای نبود بنابراین اگر اخوان را می‌استود دلیل محکمی برای کارش داشت. آنقدر محکم که چشم‌های خسته او را پر از برق می‌کرد.

من شیفته شعر و سواد منزوی بودم و حالا او با حالتی باور نکردنی داشت در ستایش اخوان صحبت می‌کرد. از روزگار نوجوانی خودش و جوانی اخوان در فلان کافه و مجلس تا روزگاری که با او در موسسه «فرانکلین» سابق همکار بودند. بعد ماجرای آن شعر که اخوان درباره منزوی و تقریبا در ستایش او نوشته بود. با این گله که کاش آن مقدمه را برایش نمی‌نوشت. دوباره سراغ اخوان رفتم. دوباره و دوباره و دوباره، و هربار که به باغ شعر اخوان سر می‌زدم حسرت آمیخته با شکوه شعر او خون نشیطی در رگانم می‌دواند. هنوز هم همین طورم. هنوز هم اگر در بدترین و افسرده‌ترین حال باشم «داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید» جگرم را حال می‌آورد. بیشتر از دو دهه است که اخوان را می‌خوانم و هنوز ذره‌ای از بهت‌زدگی‌ام در قبال شعر او کم نشده است.

من به حافظه‌ ادبی و دانش منزوی غبطه می‌خوردم و او به حافظه و دانش اخوان. چنین است که سال‌هاست سوگوار سفر کردن کسی هستم که هیچگاه او را ندیده بودم. درست در همین روزها و حال‌ها هم خود اخوان است که به دادم می‌رسد با این جمله که: «هی فلانی زندگی شاید همین باشد.»


منتشر شده در روزنامه اعتماد، شماره  4041

نویسنده
غلامرضا طریقی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
غلامرضا طریقی غلامرضا طریقی 17 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
غلامرضا طریقی غلامرضا طریقی 4 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
غلامرضا طریقی غلامرضا طریقی 1347 خواننده / 6 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
10 دقیقه مطالعه / 1 روز پیش
img-content
مهزاد الیاسی مهزاد الیاسی 6 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
12 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.