بخونید، خونده بشید!
برشی از اعترافات
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور

حامد ابراهیم‌پور تحصیل‌کرده‌ی حقوق قضایی است. اما غزل فرافرم می‌گوید که پلی‌ست میان سینما و شعر کلاسیک. از او مجموعه اشعاری از جمله «دروغ‌های مقدس» و «به هزار دلیل دوستت دارم» به چاپ رسیده است.

دنبال کن
برشی از اعترافات
10 دقیقه مطالعه / 1 ماه پیش
img-content
برشی از اعترافات

چند سال پیش در یکی از شهرهای شرقی، دوستی داشتم که درویش و اهل حق بود. یک روز به من گفت که همسر و فرزندانش به سفری طولانی رفته‌اند و چه خوب است که به دیدارش بروم و چند صباحی مهمانش باشم. من هم ساک سفر را بستم و به خانه‌اش رفتم. در را که برایم باز کرد، دیدم حرف نمی‌زند! روی کاغذ برایم نوشت که چلّه نشسته است و روزه ی سکوت دارد! چهل روز هم قرار نیست حرف بزند! من هم  که تازه رسیده بودم و حوصله‌ی برگشتن نداشتم! خلاصه ماندگار شدم. او گوشه‌ای نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و حرف نمی‌زد! من هم در خانه‌ی قدیمی گشت‌وگذار می‌کردم و شعر می‌خواندم و با خودم حرف می‌زدم! خلاصه بعد از یک هفته روانی شدم!
 شب اول روی کاغذ برای من نوشت: این خانه جن دارد و محل تجمع شان آشپزخانه‌ی ماست که در زیرزمین است! تو را نمی‌شناسند! اگر رفتی آشپزخانه حتماً بگو سلام‌علیکم! وگرنه کتکت می‌زنند! گفتم: یعنی نگم بسم‌الله؟! نوشت: نه! فقط هر وقت رفتی داخل، سلام کن! این‌ها روی سلام خیلی حساس‌اند!
 فکر کردم دارد اذیتم می‌کند و جدی نگرفتم! خلاصه همان شب برای تخم‌مرغ نیمرو کردن روانه‌ی آشپزخانه‌ی توی زیرزمین شدم. برق را روشن کردم و آمدم سر گاز. روغن را هنوز در ماهیتابه نریخته بودم که یکی محکم زد پس گردنم! زهره‌ام ترکید! گفتم یا حضرت عباس! دومی قایم‌تر خورد توی گوشم! گفتم بسم‌الله! درجا چک سوم را خوردم! تازه یادم آمد که باید چه‌کار کنم. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام و محترمانه گفتم: سلام‌علیکم! استرس خوردن چک بعدی را داشتم اما همان سلام معروضه کار خودش را کرده بود و به به خیر گذشت. قید درست کردن تخم‌مرغ را زدم و دویدم بالا!
فردای آن شب هم نشسته بودم و چای  می‌خوردم که دیدم یکی با صورت سپید از پشت پنجره‌ی اتاق دارد بِرّ ور ّو بِر نگاهم می‌کند! فشارم افتاد روی پنج! گفتم: یا امام غریب! این کیه؟ رفیقم برایم نوشت: کاریت نباشه! تو دیدی، فقط سلام کن!
چند روز بعد زار و نزار و وزن کم کرده، به تهران بازگشتم ولی از آن به بعد دیگر محبوب اجنه و ارواح شدم. از قدیم گفته‌اند: آدم وسواسی دم مستراح می‌خورد زمین! نمی‌دانم از ادب و متانت من خوششان آمده و دنبالم آمده‌اند یا روش‌های اطلاع‌رسانی خودشان را دارند و مرا به‌عنوان یک مورد اکازیون به همدیگر معرفی کرده‌اند! حضور جن‌ها در جاهایی که من زندگی می‌کنم اصلاً ربطی به قدمت بنا و منطقه‌ی جغرافیایی ندارد! حتی اگر در آپارتمانی نوساز هم زندگی کنم، لااقل یکی دو تا جن برای جور بودن جنس، در خانه‌ی من هست! 
دو روز از بازگشتم نگذشته بود که نیمه‌شب در اتاق صدای خش‌خشی شنیدم. چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم یک نفر با کلاه شاپو و پالتوی بلند از جلویم رد شد و رفت توی آینه! گفتم سلام‌علیکم و با کله رفتم زیر پتو! فکر کردم اگر خانه‌ام را عوض کنم همه چیز حل می‌شود ولی این‌طور نشد. نیمه‌شب‌ها یکهو شیر حمام برای خودش باز می‌شد، برق‌ها خودبه‌خود خاموش و روشن می‌شدند، یا وسایلی از من گم و گور می‌شد.
یک‌بار که خانمی از دوستان به دیدارم آمده بود، ساعت دیواری از فاصله‌ی دو متری زرت پرت شد روی کله‌اش! طفل معصوم درجا خودش را خیس کرد! هرچه هم گفتم: بگو سلام‌علیکم، کاریت نباشه! گوش نداد! شبانه آژانس گرفت و فرار کرد. یک‌بار دیگر هم صبح از خواب بیدار شدم و دیدم روی بالشم ماتیکی  است! اول فکر کردم خون‌دماغ شده‌ام و لکه‌های خون است! ولی وقتی جلوی آینه رفتم، دیدم تمام صورتم پر از جای بوسه و لب‌های ماتیک خورده است! آن‌قدر خجالت کشیدم که نگو! فهمیدم یکی از جن‌ها ماده است و به من نظر دارد! برای همین هم غیرتی شده و ساعت دیواری را کوبیده روی کله‌ی آن زبان‌بسته! دیگر به‌کل آنجا معذب بودم! حس می‌کردم مدام زیر ذره‌بین جن ماده‌ام! رویم نمی‌شد اصلاً لباس‌هایم را در خانه عوض کنم یا حتی به حمام بروم! مدتی بعد، آن خانه را هم عوض کردم و به جای فعلی آمدم. اینجا هم همان آش است و همین کاسه! دکمه‌ی دستگاه چای‌ساز خودبه‌خود زده می‌شود و آب جوش می‌آید یا بعضی نیمه‌شب‌ها تلویزیون با صدای بلند خودبه‌خود روشن می‌شود و من نیم متر می‌پرم هوا؛ اما به مرور به این وضعیت عادت کرده‌ام و چندان واکنشی نشان نمی‌دهم! کم‌کم به‌نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز باهم رسیده‌ایم. خوبی‌اش این است که خبری از ماچ و ماتیک نیست و فضا مردانه است! خشونت ندارند و بیشتر علاقه‌مند به شوخی خرکی هستند! مثلاً وقتی دارم گفتگوی تلفنی مهمی انجام می‌دهم، یکی‌شان کنار گوشی شیشکی می‌فرستد و بقیه یاه یاه می‌خندند! ولی در کل جن‌های با ظرفیتی هستند. آبروداری می‌کنند و اگر برایم مهمان بیاید، کاری به آن‌ها ندارند! فقط یکی دو بار تفریحی شیر آب را باز می‌کنند و می‌روند سراغ زندگی‌شان!
اما من به هر خانه‌ای که می‌روم، بازهم جهت اطمینان، اول میگویم سلام‌علیکم! بعد وارد آشپزخانه می‌شوم!
.
.
.
از کتاب "اعترافات-چاپ دوم- نشرنیماژ

نویسنده
حامد ابراهیم‌پور
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 5 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 5 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 2 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
4 دقیقه مطالعه / 1 روز پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 10 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.