بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفتم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفتم
14 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت هفتم

 کاش میشد یک کاراگاه خصوصی استخدام کنم. از آن مدل‌هایی که کلاه شرلوک هولمز به سر می‌گذارند و بارانی کاراگاه علوی تنشان می‌کنند. مردی مرموز بود که سیگار بلندش را در چوب سیگارِ بلند و قدیمی قهوه ای رنگ می گذاشت. تا تمام نمیشد از گوشه لبش بر نمی‌داشت و خاکسترش را هم نمی‌تکاند، سیگار می‌سوخت و صدای سوختنش در فضای لخت اتاق می‌پیچید و کاراگاه بهت زده زل میزد به جایی شبیه به در دور دست‌ها، عمیقا در فکر فرو می‌رفت و از خلسه‌اش بیرون نمی‌آمد، اما تا سیگارش تمام میشد یک بشکن پر صدا میزد، معمای ذهنی‌اش یکباره حل میشد و یادش می‌افتاد دو روز است که غذا نخورده است و ناگهان خاکستر مقاومتش تمام میشد و می‌ریخت روی شلوارش.

یک منزوی باهوش مثل نقشِ اولِ رمان‌هایِ آگاتا کریستی. یک کاراگاه که قهوه را به چای ترجیح می‌دهد و نه از تار موی جا مانده بر روی لباس بلکه از بوی عطری که روی تنِ متهم جا مانده مچش را می‌گیرد. مردی با شامه‌ای قوی که از بوی پیاز دهانِ هرکسی می‌فهمد ناهار آبگوشت خورده است یا املت. یک جور کاراگاه وطنی و بومی که شیک هم باشد. با شورولت قدیمی و تمیز کرم رنگی  که فقط خودش می‌تواند براند. یک کاراگاه با عینک دودی که به کسی که تعقیبش می‌کند از پشتِ روزنامه ی صبح زل می‌زند و اصلا جلب توجه نمی‌کند. یک مرد متشخص اما از مد رفته با موهای روغن زده که پیش پرداخت بالایی می‌گیرد ولی دستت را در دست مظنون می‌گذارد آن هم دقیقا در لحظه‌ی ارتکاب جرم. یک نابغه مادرزاد که هیچ پرونده‌ای را در زندگی‌اش باز نگذاشته است.

یک کاراگاه گند اخلاق و خرافاتی که هرگز ازدواج نکرده و قید تمام زن‌های دنیا زده چون هیچ دختری حاضر نبوده با کسی ازدواج کند که جوراب‌هایش را فقط سالی دو بار می‌شوید چون معتقد است که هر زمان جورابِ نو و تمیز پوشیده بدبیاری سراغش آمده و فقط در روزهای چهارشنبه ناخنش را کوتاه می‌کند.

میزی شلوغ دارد و ظرف‌های کثیفش توی سینک ظرفشویی خشک شده و تا کل دستمزدش را نگیرد به مستخدم تلفن نمی‌کند و برای خودش شکلات تلخ نمی‌خرد و تنها نکته مثبت اخلاقی‌اش تراشیدن ریشش هر روز راس ساعت 8 صبح است. کاراگاهی که دنبال نیلی برود و به من بگوید چرا خواهرم رمز موبایلش را عوض کرده و دو روزیست کم حرف‌تر شده و دوست دارد اوقات تنهاییش را گسترده‌تر کند و چه کسی یا چه چیزی مهمی را از من مخفی می‌کند.

من به چنین آدمی نیاز دارم تا بتوانم بفهمم خواهرم چرا با تایپیست شرکتمان جیک و پوکِ یواشکی راه انداخته و هر بار من سر میرسم این ندای خضراییِ بچه ننه  که شرط می‌بندم هیچ وقت لذت درگوشی حرف زدن سرِ کلاس درس را تجربه نکرده، به مصنوعی‌ترین شکلِ عالم چشمکی حواله‌اش می‌کند و زیر لب به نیلی می‌گوید: "فوضول خانوم اومد". نیلی مرا می‌بیند و می‌پرسد: "طرحت تموم شده؟ دیر شده‌ها. بجنب صدای مشتری رو در نیار. رییس عصبانی میشه. چرا آدم دقیقه نودی؟ این طرح خیلی مهمه چرا تو نمی‌فهمی آخه؟؟؟" و مرا مجبور به اعتراف میکند که: "نه هنوز. بخدا نتونستم تمرکز کنم." نیلی هم آن رویش بالا می‌آید و می‌گوید: "هر دفعه یه بهونه بیار تا جفتمون رو بالاخره بیرون کنه" و از قول من با لحنی که سعی ناشیانه‌ای در کپی کاری صدای من دارد، ادامه می‌دهد: "امروز سر درد دارم، الان منتظر تلفنم، ناهار بخورم طرحو میکشم، تا ساعت آخر تمومش میکنم می‌فرستم زیر چاپ. پ" و اینجور مرا جلوی ندایِ شفته ضایع و سرخورده می‌کند.

روز دوم است که نیلی به جای خواهر دسته گلش که من باشم با ندا وقت گذرانی می‌کند و من خودم را به پوست کلفتی زده‌ام که یعنی:"خواهرِ من راحت باش. ما که همیشه نمی‌تونیم با هم درددل کنیم. بالاخره یه وقتایی هم دوست و رفیق لازمه واسه یه حرفایی که آدم به نزدیکانش نمی‌تونه بزنه. حتما من قدرت درک اجتماعی‌ام پایین‌تر از ندا جونته."

اما واقعا هم پوستم و هم دلم جفتشان نازکند، قلبِ من از جنس بلور و شیشه ایرانی است .یعنی نه آنقدر زپرتی است که دنبال بی‌توجهی‌های غیر‌عمدی و آب جوش بگردد تا تَرَک بخورد و نه آنقدرها هم آب دیده شده که بدون ناخالصی باشد و فقط با یک پرتاب سه امتیازیِ یک مرد عصبانی مث‌ نگینِ انگشتر خرد شود. دلم بیشتر از جنس تولید ملی صادراتی‌ست.

پروردگارا این اسمش خیانت نیست؟ این اسمش غریب پرستی نیست؟ مرا فروخته آن هم به دختری که سرش به گردنِ درازش نمی‌ارزد. خواهرِ بزرگتری که مناسبات روابط خانوادگی را پاک از یاد برده است.

با خودم مرور می‌کنم که دقیقا از دیروز چه پیشامدی رخ داده که ذهن نیلی را معطوف کرده. هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسد. شک دارم حتی خون کافی هم به مغز معیوبم برسد. نیلی فکر مرا فلج کرده است. کجای دنیا، کجای این گردالیِ خاکی، اصلا کجای کهکشان راه شیری دختری مثل من زندگی می‌کند که در اقیانوس بی‌توجهی خواهرش در حال غرق شدن باشد و لاشه‌اش باد کند و جسدش در ساحل آفتاب بگیرد؟ آخر چطور ممکن است بی تفاوتی خواهرم بتواند مرا مثل سینه مرغی که چند ماه است در آخرین کشوی یک فریزر جا مانده، بی‌خاصیت و بد قواره کند؟ حواس پرتی‌اش بی‌رمقم کرده.

نکند شادمهر به نیلی زنگ زده باشد. نکند بالاخره بعد از سه ماه آزگار و پر نشیب و فراز متوجه شده من نیمه گمشده واقعی‌اش هستم و می‌خواهد با ماشین سفید شاسی بلندش بیاید خواستگاری من؟ حتما شادمهر می‌خواهد نظر مساعد خواهر زنش را جلب کند. اما نه! حتی قیافه شادمهر هم شبیه مردهای مطیع نیست چه برسد به رفتارش. اصلا گیریم به نیلی زنگ زده باشد، خواهر من چرا حرف‌های خصوصی زندگی مرا با ندا در میان می‌گذارد.

دو تا چایی می‌ریزم. یکی پررنگ و یکی پررنگ‌تر. برای خودم و نیلی. شاید با خوردن یک لیوان چایی نبات خُلقش شیرین شود. چوب نبات را دستم می‌گیرم و در لیوان می‌چرخانم. یک گرداب پرسرعت اما کوچک. تند‌تر می‌چرخانم. وهم سختی سراغم آمده. همیشه از وقت‌هایی که برق می‌رود می‌ترسم. انگار دنیا در حال اتمام است.حس خفگی سراغم می‌آید. مردمک چشمم گشاد می‌شود. دنبال راه نجات می‌گردم. نیلی مثل جریان الکتریسیته در زندگی‌ام جاریست و من حالا در اوایل سی سالگی‌ام کشف کرده‌ام که کمبودش و نبودش مرا زمین گیر می‌کند. آه که چه کشف بدی!

نیِ چوبی را در چای می‌چرخانم و با خودم می‌گویم: "میرم یه دستی می‌زنم بهش. میگم شادمهر گفته بهت زنگ زده. حالا دلیل این پنهان‌کاریا چیه؟ منم هنوز کاملا فکرامو نکردم. هنوز آمادگی ازدواج ندارم. به تو هم دوباره زنگ زد بهش بگو: یه کم زمان نیاز داریم. من هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که دلم می‌خواد با این آدم چهل سال آینده‌ام رو بگذرونم یا نه."

نی از نبات جدا شد. نیلی خم شده روی مانیتور و تلفن‌های دفتر همه با هم زنگ می‌زنند. ندا با هر دو دستش تلفن جواب می‌دهد. کاش چهار تا دست داشت تا موقعیت کمدی‌تر میشد. خودم را حسابی شیر کردم که تا هنوز چای داغ است برسانمش دست نیلی و بی‌توجه به حجم کارِ امروز به حرف بکشانمش.

نیلی چای را با دست راستش می‌گیرد و با دست چپش چیزی را روی کاغذ یادداشت می‌کند. یک چپ دست خوش خط. ندا تلفن‌ها را همزمان سرجایش می‌گذارد. می‌گویم: "نیلی جان شادمهر بهم گفت زنگ زده بهت. فقط نمی‌دونم چرا با خودم درمیون نذاشتی؟ این قایم موشک بازی واسه اینه که من ازدواج کنم دلت واسم تنگ میشه؟ من که صبح تا شب اینجا می‌بینمت."

نیلی چشم‌هایش را تنگ کرد. زده بودم به خال. یک دستی‌ام دو دستی گرفت. کاراگاه می‌خواهم چه کار؟ خودم به قدر کافی هوش محیطی دارم. نیلی مثل شطرنج بازی که چند تا مدال جهانی دارد و ابرکامپیوترها را شکست داده و مقام استاد بزرگی گرفته و حالا از یک شطرنج باز گمنام از گروه سنی نونهالان کلمه "کیش" را می‌شنود، اوقاتش تلخ شد و گفت: "چرا مزخرف میگی تو؟" ندا عینکش را با همان انگشتی بالا داد که شب‌ها قبل از خواب توی دماغش فرو می‌کند. به من و نیلی نگاه کرد و حتی از آداب معاشرت همین قدر بلد نبود که وقتی دو تا خواهر با هم بحث‌شان می‌شود تنهایشان بگذارد. نیلی گفت: "شادمهر کی به من زنگ زده؟" گفتم: "پس چی رو از من قایم می‌کنی؟" و سعی کردم بغضی که از حس شدید حقارت به گلویم سرایت کرده را پنهان کنم. ندا گفت: "نیلی جان بزار خیالشو راحت کنم.خانوم رییس دو روز پیش اومده بود اینجا. من با گوشای خودم شنیدم به رییس گفت خواهر‌زاده‌اش که توی ایتالیا طراحی خونده رو باید بیاره جای تو. رییسم گفت نمی‌خواد تو رو اخراج کنه. حالا قراره این طرح آخرو که سه روزه قراره بکشی، اون دختره هم بکشه بیاره، رییس ببینه کدومتون بهترین. اگه خراب کنی اخراجی. نیلی گفت بهت نگیم که استرس نگیری."

کاش خانوم رییس اینجا بود تا مثل زن‌های چهار دهه پیش، چادر گل گلی‌ام را دور گردنم گره می زدم و گیس‌هایش را می‌کشیدم، یک کتک کاری زنانه راه می‌انداختم و صورتش را چنگ می‌زدم. بعد هم دست نیلی را می‌گرفتم و کلیدهای شرکت را پرت می‌کردیم جلوی خواهر زاده‌اش و می‌رفتیم. چرا تهدیدِ اخراج شدن باید همیشه همراه کارمندان و کارگران باشد؟

سه روز است باید برای معرفی یک شرکت بیمه نوپا بیلبورد طراحی کنم. چهار ساعت فرصت دارم. نقاشی‌ام را شروع می‌کنم. یک زنبور عسل پیر و بازنشسته را می‌کشم که روی یک کاناپه گرم و نرم نشسته، دارد یک فنجان عسل خوش عطر می‌نوشد. کارگری از کار افتاده که حالا در یک خانه سالمندان غیر انتفاعی که شهریه‌ای سنگین دارد سکونت می‌کند. تلویزیون تماشا می‌کند و از باقیمانده عمرش لذت می‌برد. مغزش در جوانی بهترین پیشنهاد را به او داده و خودش را زیر پوشش این بیمه برده است.

طرحم تمام شد. مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خانه. پیشانی‌ام را با یک روسری محکم بستم و خوابیدم که نیلی زنگ زد و گفت: "آبجی خوشگلم طرحت قبول شد." با صدای دو رگه‌ام جواب می‌دهم: "من امروز جفتمون رو بیمه عمر کردم. نمی‌خوام پیری‌مون ترسناک باشه. نیلی، دفعه دیگه چیزی رو از من پنهون کنین با ماشینِ خودت از روی ندا یه جوری رد میشم که صدای شیکستن استخوناشو بشنوم." نیلی گلویش را صاف می‌کند. اما ندا جوابم را می‌دهد"بی‌لیاقت من نجاتت دادم. صدات رو اسپیکره."

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 10 ساعت پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

سید حمید رضا 6 ماه پیش
دختر تو خیلی خوبی قلمت خیلی خوبه . دوست دارم
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.