بخونید، خونده بشید!
عاشقانه (ورژن ۲۰۱۸)
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
مونا زارع مونا زارع

داستان‌نویس و طنزنویس

دنبال کن
عاشقانه (ورژن ۲۰۱۸)
10 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
عاشقانه (ورژن ۲۰۱۸)

ورود من به دنیای مدرنیته از وقتی شروع شد که سام را توی یک گالری نقاشی پاپ آرت در الهیه دیدم و با او آشنا شدم. اصلا همین یک جمله را که آدم می‌خواند از کلماتش کاملا احساس می‌کند دارد از یک رابطه فوق لاکچری  در سال ۲۰۱۸ صحبت می‌کند. تا قبل از سام تمام آشنایی‌های من از چهارراه ولیعصر بالاتر نرفته بود که آن هم چون توی طرح بود معمولا در اتوبوس اتفاق می‌افتاد و گاهی دو تا ایستگاه نرسیده به تجریش هم کات می‌شد. اما سام و خانواده‌اش فرق داشتند. همان شب که همدیگر را دیدیم، من را رساند جلوی در خانه و گفت «کاش پدر رو ببینم سلامی بکنم!». پدر من خیلی گشاده‌رویی بکند این است که اجازه بدهد ما کشتی مردان تماشا بکنیم. در واقع توی خانواده‌ای بزرگ شده‌ایم که خرس‌های ولنتاین‌مان را توی درز تشک‌های خانه جا ساز می‌کنیم و الان چند سالی هست بابا روی‌شان میخوابد و می‌گوید این تشک‌ها مرگ ندارند و هرچه ازشان کار می‌کشیم هرسال ضخیم‌تر و نرم‌تر می‌شوند. اما تصور سام چیزی بود شبیه پدر مادر خودش. پاپای سامی شرکت واردات شکلات دارد و مامی‌اش هم  توی خانه روی ظرف سُرمه نقاشی می‌کند. در واقع باید خیلی متمول باشی و اعصاب آرامی داشته باشی که بین همه کارآفرینی‌های خانگی نقاشی طبیعت روی جا سرمه‌ای دو در پنج سانتی را انتخاب کنی که به درد هیچ کس هم نمی‌خورد. اولین بار که دیدم‌شان توی خیابان بود که داشتیم با سام بستنی ایتالیایی می‌خوردیم و دیدم کسی برای‌مان دست تکان داد و سامی گفت عه بابام! طبق داده‌هایی که از گذشته داشتم، بستنی را پرت کردم توی جوب و داد زدم فرار کن و دویدم. به آن طرف خیابان که رسیدم دیدم سامی کنار پاپا ایستاده و از دور اشاره می‌کنند برگردم! توی محله ما همیشه در چنین موقعیتی پدر با قفل فرمون تا سر دروازه دولاب دنبال پسرش می‌دود و اگر گیرش بیاورد طوری پرتش می‌کند جلوی سفره عقد با دخترعمویش که همان لحظه از شدت پرتاب ممکن است نسل‌های بعداز خودش را هم ببیند. اما پاپای سام چند سالی را توی سوییس زندگی کرده و فقط روزی چند بار شکلات سوییسی می‌رود توی دل و روده این‌ها. برای همین هم مثل اینکه ماجرای‌شان با ما متفاوت است و با لبخند گشادی من را دعوت کرد برای آخر هفته دسته جمعی برویم تئاتر. آبجی بزرگ‌ترم می‌گوید این مدرن‌ها همین‌طورند. آدم را با رفتارهای متمدنانه‌شان طوری معذب می‌کنند که جرات نکنی چیزی ازشان بِکَنی. این‌ها دعوتت می‌کنند تئاتر تا در فضایی فرهنگی که حتی صدایت را نمی‌توانی بلند کنی بفهمند چطور مخ پسرشان را زدی. بعدش هم می‌برندت رستوران و اندازه دنده‌های پدر بی‌خبرت جلویت شیشلیک می‌گذارند و گاز زدن‌هایت را می‌شمارند. اواخر شام بود که مامی یک جا سرمه‌ای کادو پیچ شده گذاشت جلویم و گفت: «ما کسی رو که پسرمون دوستش داره، دوست داریم». تکه آخر شیشلیک افتاد توی گلویم و گفتم: «اختیار دارید!» اما پاپا پرید وسط حرفش و گفت: «چه عالی میشه اگر با پدرت یه تنیس بزنیم تا شما جوونا یه سفر آشنایی میرید». پدر من نهایت حرکت ورزشی که در زندگی‌اش زده این بوده که دست‌هایش را ضربدری پشت کمرش قلاب کند و یک ‌ضرب بدون دخالت دست سیگارش را تا آخر بکشد و ما برایش سوت بزنیم. اما بخش دوم حرفش بیشتر توی گلویم گیر کرده بود و شب که رفتم خانه روبه‌روی بابا نشستم و با پر سرعت‌ترین لحنی که می‌توانستم گفتم: «مثلا با یکی آشنا شم که خیلی باکلاس باشه باباش ما رو بفرسته خارج با هم آشنا شیم چیش بده مگه؟»

بابا پیچ شلنگ قلیونش را باز کرد و گفت: «چی میگی؟» گفتم: «میگم جوونا رو چرا نمیفرستن سفر با هم آشنا شن؟» بابا سرش را خاراند و گفت: «گمشو بابا سوییسه مگه اینجا؟‌» همین جمله بابا را گذاشتم کف دست سامی و گفت:‌ «واو... چه بد» با سرم تایید کردم و گفتم باید درک کند که بابای من اگر توی سوییس هم متولد شده بود، احتمالا فرقه پدران چغر بدبین سوییسی را در کل اتحادیه اروپا رواج داده بود اما خوشبختانه توی محله ما چیزی وجود دارد به اسم زیرآبی. همین برادر وسطی برای اینکه از سربازی معاف شود مامان و بابا را سوری از هم جدا کرد. هر چند مامان دیگر برنگشت و توی همان هفته شانسش زد و زن یک متخصص توشویی کارواش شد اما خب برادرم از سربازی معاف شد. ما عادت داریم به پنهان کاری و اصلا همه چیز یواشکی‌اش بیشتر خوش می‌گذرد. سامی چند لحظه‌ای خیره‌ام ماند و گفت: «واو!» می‌خواستم بگویم واو و درد که از جایش بلند شد و کف دست‌هایش را مثل آن استیکر مزخرف چسباند به هم و گفت از آشنایی‌ام خیلی خوشحال شده و همیشه این روزهای زیبا را در خاطرش نگه می‌دارد و در آخر به غروب نگاه کرد و گفت چقدر زیباست این جدایی‌‌های متمدنانه و محو شد. قدیم‌ها هرکسی با من کات می‌کرد طوری از کرده‌اش پشیمانش می‌کردم که خودش را چند وقتی تو حیاط خانه‌شان چال می‌کرد تا من آرام بگیرم. اما این‌بار پای یک رابطه مدرن در سال ۲۰۱۸ وسط بود. این فضاها طوری آدم را می‌گیرد و می‌توانی به درجه‌ای برسی که برای طرف آرزوی خوشبختی هم بکنی. شبیه تله‌هایی که سنت‌هایی چون «دیگی که واسه من نجوشه، سر سگ توش بجوشه» را به فنا داده‌اند و همین‌طور بشر را به سمت اضمحلال یا همچین چیزی که توی رادیو شنیدم سوق می‌دهند.


روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)

نویسنده
مونا زارع
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 8 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
مونا زارع مونا زارع 11 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
پوریا عالمی پوریا عالمی 2 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 7 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 6 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

سید حمید رضا 3 ماه پیش
خیلی خوب بود ، حس خوبی داشت برام چطوری میشه ، داستان های بیشتری از شما خواند ، یعنی شما سایت یا وبلاگ شخصیی دارید ، یا مثلا کتابی ؟؟
2 ماه پیش
نوشته هاتون بسیار روان، آسان فهم، جذاب و خلاقانه است.
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.