بخونید، خونده بشید!
چند روایت معتبر از چخوف
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
احسان رضایی احسان رضایی

روزنامه‌نگار . نویسنده

دنبال کن
چند روایت معتبر از چخوف
9 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
چند روایت معتبر از چخوف

آنتون چخوف، یکی از استادان داستان، در ۱۵ جولای ۱۹۰۴ در هتلی در چشمهٔ آب معدنی بادِن‌وایلر آلمان درگذشت. او در این زمان ۴۴ساله بود و همین «جوان افتادن» مرگ او را تراژیک کرده است. طوری که دربارۀ این مرگ داستان‌ها نوشته‌اند. یک نمونۀ خوب و خواندنی از این داستان‌ها را ریموند کارور، یک نویسندۀ محبوب دیگر نوشته که ترجمۀ آن را در کتاب «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» ترجمه جعفر مدرس صادقی (صفحات ۱۱۸ تا ۱۳۱) می‌توانید بخوانید.

چخوف چطوری مرد؟ روایت رسمی این است که چخوف مبتلا به بیماری سل شد و آن زمان چون آنتی‌بیوتیکی در کار نبود (پنی‌سیلین سال ۱۹۲۸ کشف شد)، سل خیلی راحت جانِ مبتلایان را می‌گرفت. حالا اما پژوهشگران انگلیسی می‌گویند مرگ او علت دیگری داشته. آنها یک قرن بعد از مرگ این ذهن زیبا، خون خشک‌شده بر روی پیراهنش را آزمایش کرده‌اند و می‌گویند جز باکتری سل که باعث خون بالا آوردن بوده، پروتئین‌هایی هم در خونش پیدا کرده‌اند که نشانۀ خونریزی مغزی است. به گفته آنها علت اصلی مرگ، ترومبوزی بوده که باعث انسداد رگ‌های خونی و خونریزی مغزی شده است.
خبر را اینجا بخوانید.

روایت همسر چخوف، اولگا کنیپر از ساعات آخر چخوف هم اینطوری است:
"شب آخر وحشتناک بود. هوا گرم بود و توفان به شدت می‌وزید. چخوف از من خواست درِ مشرف به بالکن را باز کنم. اما این کار درستی نبود. برای این که مِه غلیظی که تا طبقۀ بالا آمده بود به محض باز کردن در، اتاق را پر می‌کرد. لامپ چراغ برق را خاموش کرده بودیم چون نورش چشمان چخوف را می‌آزرد. فقط یک شمع در شمعدانی می‌سوخت و من نگران این بودم که تا سحر دوام نیاورد. ابری از مِه همه‌چیز را از دیده پنهان می‌کرد. وقتی شمع در حال مرگ دوباره جان گرفت منظرۀ عجیبی به وجود آمد... من کتابی به دست گرفتم تا چخوف احساس نکند بیدارم و او را می‌پایم. چشمانش را باز کرد و پرسید چه دارم میخوانم. یکی از کتاب‌هایش، قصۀ «یک داستان عجیب» دستم بود. لبخندی زد و با ضعف گفت «احمق کوچولویم تا حال شنیده‌ای کسی کتاب شوهرش را در سفر با خود ببرد؟» و دوباره از حال رفت. وقتی تکه‌ای یخ روی قلبش گذاشتم با حرکتی بسیار ضعیف آن را پس راند و درحالی‌که به زحمت می‌شد حرفهایش را شنید گفت: «قلب خالی یخ می‌خواهد چه کار؟»
بی‌صبرانه منتظر صبح بودم تا دکتر شورِر بیاید. فکر کردم اگر یک شب دیگر هم به این صورت بگذرد من می‌میرم. حال چخوف بهتر شد. کمی فرنی خورد و خواست او را کنار پنجره بگذارم.
سپیده‌دم رفتم از داروخانه اکسیژن بگیرم. آنتون از من خواست بروم شنا و کمی توی پارک قدم بزنم و هوا بخورم چون چند روز بود که از اتاق بیرون نیامده بودم. وقتی برگشتم و لبخند آرام را بر لبانش دیدم احساس راحتی کردم. گویی تمام نابسامانی و آن شب هولناک سپری شده بود. چون داشتیم حرف می‌زدیم وقت مقرر شام را از یاد بردم ولی پیشخدمت برایم چیزی آورد تا بخورم. چخوف از خود داستانی درآورد و گفت که عده‌ای از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها که اضافه‌وزن داشتند قرار می‌گذارند برای وزن کم کردن همگی به انواع نرمش‌ها و ورزش‌ها بپردازند. یک روز خسته از ورزش و تمرینات جمع شدند و مشتاقانه منتظر شام شدند اما با نهایت وحشت دریافتند که آشپز دررفته و شامی در کار نیست. آنتون این داستان را چنان زیبا می‌گفت که من از خنده غش کرده بودم. از من خواست بالشش را بردارم. دراز کشید و طبق معمول لبخندی زد و گفت: «می‌بینی امروز حالم بهتر است، زیاد تنگی نفس ندارم.» نزدیک ساعت ۱۱ بود که بیدار شد. درد داشت و دراز کشیدن برایش دشوار بود. از شدت درد حالت تهوع به او دست داده بود. درد بسیار وحشتناک بود. برای نخستین بار دکتر خواست... خیلی عجیب بود. اما احساس این‌که باید کاری مثبت انجام شود باعث شد تا تمام توانم را یکجا جمع کنم. لِو رابِنِک، یک دانشجوی روسی را که در همان هتل بود بیدار کردم و از او خواستم دنبال دکتر برود.
دکتر شورِر آمد و مهربانانه درحالی‌که چخوف را در میان بازوانش می‌گرفت چیزی گفت. آنتون به طرزی غیرعادی یک‌مرتبه نشست و با صدای بلند و شمرده (هرچند که تقریباً آلمانی نمی‌دانست) گفت: Ich sterbe «دارم می‌میرم». دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است نخورده‌ام» آن را لاجرعه سر کشید. به‌آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمی‌کشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود."

از کتاب «دلبند عزیزترینم» ترجمه احمد پوری (نشر نیماژ، ۱۳۹۴) صفحات ۳۴۰ و ۳۴۱

نویسنده
احسان رضایی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 1096 خواننده / 11 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
like2K
tag
احسان رضایی احسان رضایی 2277 خواننده / 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
14 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
ارسطو شهابی ارسطو شهابی 10 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
محمدرضا ایدرم محمدرضا ایدرم 1637 خواننده / 10 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.