بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پنجم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پنجم
15 دقیقه مطالعه / 10 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم- قسمت پنجم

اولین باری بود که آرزو کردم خدا مرگم دهد، نمی‌دانم شاید هم بار دومم بود. عذاب وجدان ترسناک‌تر از مرگ است. از سرزنشی که قرار بود در چشم‌های نیلی ببینم وحشت داشتم. سعی کردم نیمه پر لیوان را ببینم و با خودم گفتم به خاطرش می‌آورم که بخشش از بزرگان است و دوباره چشم پوشی می‌کند و من هم ادای شرمنده‌های خوب در را می‌آورم که یقین کند پشیمانم، کنج یک تاکسی نشسته بودم و سرم را به شیشه چسبانده بودم و جواب‌هایی که قرار بود پس بدهم تمرین می‌کردم. کاش میشد به همه بگویم: "تا وکیلم نیاد حرف نمی‌زنم." 
حتما نیلی اولین چیزی که می‌پرسید این بود: 
"ماشین کو؟" 
برای خودش سوال هراس آوریست وقتی حتی سوییچ ماشین را هم تحویل داده‌ای. کاش کلید در ورودی ساختمان را داشتم تا مجبور نباشم زنگ در را بزنم و همه با صدای آیفون سر بچرخانند و وقتی تصویرِ دست از پا درازتر مرا می‌بینند تند و تند شروع کنند به حدس زدن که حتما باز تصادف کرده یا مادرم لپش را چنگ بکشد و لب پایین را گازی نمایشی بگیرد و بگوید: "وای خاک بر سرم حتما ماشینو دزدیدن، صد بار گفتم قفل کن در ماشینو." 
کاش قبل از انتقال ماشینِ نیلی به پارکینگ راهنمایی و رانندگی ریموتِ در پارکینگ خانه را بر می‌داشتم تا شاید برای خودم زمان بخرم و کسی نفهمد پیاده برگشته‌ام و اذهان خانواده را کم کم برای شنیدن افتضاح جدیدم حاضر می‌کردم. اما حالا توی آسانسورم و تا طبقه هفتم فرصت دارم چهره‌ام را شبیه شرمنده‌ها کنم و جواب سوالاتشان را با خودم مرور کنم. کاش من خواهر بزرگتر بودم تا مادرم جانبداری نیلی را نکند، کاش ماشین مال من بود و هر کس می‌پرسید چی شده، من یک بد خلقیِ سنگین می‌کردم تا جرات نکند دیگر دنبال حرفش را بگیرد. باید تمرکز کنم مثل هنرپیشه یک تئاتر شاد و موزیکال که باید برود روی صحنه و جوک‌های خنده دار بگوید و خنده جواب بگیرد، اما خودش در ماشین داریوش گوش کرده و دمغ شده. بی فایده است پدرم مثل یک تماشاچی بد اخلاق نمی‌خندد و با نگاهش به مرا ترور می‌کند. 
مثل بچه‌ای که امتحان ریاضی را ثلث سومش را خراب کرده و بعد از امتحان دنبال نمره قبولی دارد به خودش بیست و پنج صدم ارفاقِ خیالی می‌کند تا ناپلئونی قبول شود و  تابستانش خراب نشود، من هم ستاد بحرانی در مغزم تشکیل داده‌ام و دنبال یک راهکار فوری برای تمام کردن ماجرا به نفع خودم هستم اما توی برگه‌ای که راهنمایی و رانندگی دستم داد نوشته حرکات نمایشی و سرعت غیر مجاز و جای پنهان کاری نگذاشته‌اند. 
تا امروز هر چی شامورتی بازی بلد بودم رو کرده‌ام و هیچ کس گول ظاهر مظلوم شده‌ام را نمی‌خورد. امروز حتی نمی‌توانم از فرمول گردن کلفتی هم استفاده کنم و خطوط صورتم را شبیه کسانی می‌کنم که می‌خواهند یک داستان طولانی را تعریف کنند و از باید از "یکی بود یکی نبود" شروعش کنند اما آخرش متاسفانه باید بگویند "قصه ما راست بود" و همین یک جمله کافیست تا بمبی در خانه منفجر کنم. 
آسانسور طبقه سوم را رد می‌کند و موزیک تکراری‌اش تبدیل به ریتم دلهره آوری شده. صدای در آپارتمان را می‌شنوم که باز شد و پچ پچی ضعیف که با بالاتر رفتن من داشت اوج می‌گرفت. 
طبقه چهارمم که به خودم لعنت می‌فرستم چرا لایی کشیدم. آخر مگر دختر در اتوبان کورس می‌گذارد؟ چرا افسر کنترل نامحسوس فقط مرا دید؟ ماشینی که با من کورس گذاشت الان کجاست؟ حتمن رسیده خانه‌اش و عصرانه‌ای شیرین مثل کیک شکلاتی و چایی می‌خورد که تلخی مسابقه بی‌سرنوشتش را بشورد ببرد. یا شاید رفته دوش بگیرد آن هم با آب سرد بگیرد.

طبقه پنجمم و شک ندارم نیلی خودش گواهینامه‌ام را سوراخ می‌کند. نیلی عصبانیتش را کنترل می‌کند، کم گریه می‌کند، کم عاشق می‌شود، کم غذا می‌خورد و کمتر از من هیجان زده می‌شود. نیلی یک درون ریز واقعی‌ست و لایی نمی‌کشد و جریمه نمی‌شود. کفش هایش هم همیشه تمیز و واکس زده است. 
اما من برون ریزم. با صدای بلند گریه می‌کنم، سردردهایم را اغراق می‌کنم و به میگرن منسوبشان می‌کنم. تند مزاجم و آتش فشان عصبانیتم زود خاکستر می‌شود. تند تند غذا می‌خورم و بعد سر میز بیکار می‌نشینم و دیگران را تماشا می‌کنم که با قاشق دوم یا سومشان تاره مشغول شده‌اند. چایی‌ام را داغ داغ هورت می‌کشم اما هرگز تمامش نمی‌کنم. قبل از آن پنج تا خرما می‌خورم اما چایم را تلخ می‌نوشم. بند کفش‌هایم را با عجله می‌بندم و تا شب چند بار خم می‌شوم محکمشان می‌کنم. فیلم دیدن را بیشتر از کتاب خواندن دوست دارم . به کمد کیف و لباس نیلی دستبُرد می‌زنم و همین امروز هم کیفش را قاپ زدم و هم سوییچش را. با ماشینش حرکات موزون هم اجرا کردم.

طبقه پنجم را رد کردم. آسانسور عجله دارد. نیلی و پدر و مادرم چشم دوختن به صفحه دیجیتال و شمارش معکوس برای سین جیم کردنم را شروع کرده‌اند. زمان که توانایی عقبگرد ندارد، کاش اقلا می‌توانست جلو برود. کاش این لحظه تبدیل میشد به سه روز دیگر. هفتاد و دو ساعت جریمه ماشین تمام می‌شد و خلافی ماشین را پرداخت می‌کردم و روز چهارم همه یادشان می‌رفت که یک خرابکار بالفطره هستم. شماره شش در آسانسور قرمز می‌شود که ناگهان برق می‌رود. 
همه جا تاریک شده و من تازه یادم می‌افتد در آسانسور هستم. به خاطر می‌آورم که فوبیای فضای بسته دارم. اولین باری بود که از منتظرین پشت در آسانسور بیشتر از خودش می‌ترسیدم. همه جا تاریک شد. تنگی نفس سراغم آمد. با مشت به در کوبیدم. مادرم درماندگی‌ام را حس کرد و یادش آمد یک بچه ترسو زاییده. پدرم به آتش نشانی زنگ زد. های‌های گریه می‌کردم و شک نداشتم ارواح خبیثه در تاریکی‌ام شریک شده‌اند و با دستشان دارند صورتم را از پشت لمس می کنند. این اتاقک الان پرت می‌شود پایین. جایی نزدیکی‌های نفت. اول قطع نخاع می‌شوم و بعد می‌میرم. خاطراتم از بچگی دارد جلوی چشمم می‌آید و این یعنی عزراییل با من در آسانسور است. موبایلم را روشن کردم تا گورشان را گم کنند اما از انعکاس خودم در آینه بیشتر ترسیدم. دختری با ریملی کش آمده در امتداد چانه و موهای پریشان از خود روح ترسناک‌تر است. چشمم را بستم و زیر سرم در بیمارستان بیدار شدم. مادر اشک می‌ریخت و پدرم با خیالی که راحت شده بود دست دست می‌کرد برود بیرون سیگار بکشد اما نیلی خم شد و پرسید: "ماشین من کجاست؟"

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

سید حمید رضا 8 ماه پیش
سلام ، وقتتون بخیر شما سایت یا وبلاگی دارید ، که نوشته هاتون توش باشه ( یا مثلا کتابی ) ؟؟
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.